واکسن بردیا از زبان مامان نگار
صبح که طبق معمول راس ۵:۳۰ پا شد شیر خورد و ما تا دور خودمون بچرخیم و راه بیفتیم حدود ۸ صبح بود.سر زعفرانیه با مامان قرار داشتیم چون از اوونجایی که سر ختنه بردیا من حسابی آبرو داری کرده بودم عمرا مجید این دفعه منو با خودش نمیبرد و قرار شد مامان جای من بره.اما صبح همش به خودم میگفتم اینها همش برای سلامتیته گل پسرم برای اینکه سالم بزرگ بشی و یک روزی خودت هم شیرینیه بچه داشتن رو حس کنی.با این فکره خودمو آروم میکردم.
مامان ماشینو سر خیابون یکتا پارک کرد)اینها رو میگم چون موقعیت سوق الجیشی ماشین مامان بعدها خیلی مهمه)سوار ماشین ما شد و رفتیم کوچه بغلی درمانگاه پارک کردیم.بردیا از ساعت ۸ صبح که قطره رو خورد مثل مستها دوباره خوابید و من کلی تعجب کردم که تا همونجا خواب بود.نزدیک درمانگاه بیدار شد و مامان یک کم بغلش کرد ولی آروم بود.مامان و مجید که بردیا رو بردن من چند دقیقه ای تو ماشین نشستم و دیدم دلم طاقت نمیاره.رفتم سر کوچه وایستادم هنوز ۵ دقیقه نشده بود که دیدم مجید بردیا رو زده زیر بغلش و داره میاد.بردیا ساکت بود و دور و برشو نگاه میکرد اما دیدم مژه های بچم تره.اینقدر دلم براش سوخت که نگو.نشستم تو ماشین و آماده که بهش شیر بدم که دیدم لباسش خونیه.دیگه جیگرم کباب شد .اما هی به خودم نهیب میزدم خودتو کنترل کن.بردیا هم ساکت مشغول شیر خوردن شد و مجید ما رو بر گردوند سر زعفرانیه تا سوار ماشین مامان بشیم و ما بیایم خونه و اونم بره سراغ کارهاش.اما بردیا همچین محکم شیر میخورد که نتونستم از دهنش بکشم.برای همین هم مجید ماشینو برد تو یک قسمتی از پیاده رو و گذاشت بغل ماشین مامان و من بردیا به بغل در حالیکه وزنش روی دستم سنگینی میکرد از این ماشین سه سوته پریدم تو اون ماشین و بردیا همچنان مشغول خوردن بود.این جغله آدمو به چه کارهایی که وادار نمیکنه.دیگه آبرو ندارم هر جا میرسم بردیا مشغول شیر خوردنه.
وقتی رسیدیم در خونه همچنان ساکت بود اما بیدار.یک کم دیگه شیر خورد .تا ناهار حاضر شد شروع کرد به گریه کردن اوونم از نوع خیلی شدیدش.یک کم من بغلش کردم و بعد مامان ازم گرفتش.شاید حدود یک ربع گریه کرد.و بعد دوباره خوابید تو بغلم.تا اوومدم بذارمش تو تختش دوباره شروع کرد گریه کردن و اینبار خیلی خیلی شدید .یهو یاد سی دی هایی که مجید براش خریده بود افتادم .یکیشو گذاشتم و صداشو بلند کردم و همینطور که بردیا تو بغلم بود شروع کردیم به رقصیدن که دیدم ساکت شد و بعد از چند دقیقه خوابش برد.وقتی پاشد خیلی سر حال بود.مامان لباساشو عوض کرد و یک کم تر تمییزش کرد و بردیا هم بلند بلند برای مامان قهقهه میزد .ندا هم که از سر کار اوومد هنوز بردیا خوب بود و کلی از ندا هم دلبری کرد.تا خواست گریه کنه زود بهش شیر میدادم و باهاش حرف میزدم انگاری یادش میرفت.خدا رو شکر تا الان که دارم این پستو مینویسم شاید ۲۰ دقیقه بیشتر گریه نکرده باشه.قرار شد با مجید به نوبت بیدار بمونیم و طبشو چک کنیم.برادر مجید اون موقع که حامله بودم یک دستگاه طب سنج دیجیتال برامون آورده بود که تا میذاری تو گوش ۲ ثانیه ای طب رو نشون میده.اما یکی از دوستام میگفت باید نیم درجه اضافه کنی.نمیدونم اینجوریه؟هنوز که طبش زیاد نیست.خدا رو شکر پاشم هم هنوز درد نمیکنه.چون از همون بعد از ظهر موقع شیر خوردن کلی لگد میپروند و اصلا ناراحت نبود.خدا کنه بقیه شب رو هم راحت بخوابه






پسرکم عزیز دلم تو برایمان بهترین هدیه خداوندی .تا بینهایت دوستت داریم.بردیا روز 23 اسفند ماه سال 1387 در بیمارستان عرفان تهران ساعت 10 صبح چشم به جهان گشود