مکالمه احمقانه
نمیدونم چرا برعکس خیلی ها من از موقع غروب آفتاب بیزارم. یعنی اینقدر دلم میگیره و از خود بیخود میشم که ممکنه هر عمل احمقانه یا هر حرف بیخودی بزنم.مثل مکالمه چند روز پیش من و بردیا به شرح زیر:
من:بردیا وقتی بزرگ شدی ازدواج کردی یک وقتهایی بیای به مامانت هم سر بزنی
بردیا:نمیتونم بهت قول بدم
من:چرا؟
بردیا:چون بچه های خودم تنها میمونن
من :خوب بچه هاتم با خودت بیار
بردیا:نمیشه شاید دوستت نداشته باشن
من:خوب بهشون بگو باید مامانمم دوست داشته باشین
بردیا:نمیشه کسی رو به زور مجبور کرد کسی رو دوست داشته باشه متاسفم
من:دست شما و بچهاتون درد نکنه
و در این لحظه دیگه آفتاب کامل غروب کرده بود و خل بازی من فروکش و به این فکر میکردم که خوب این چه حرفایی بود من زدم!!!!!!!!!!!!!واقعا!!!!!
+ نوشته شده در شنبه یازدهم آبان ۱۳۹۲ ساعت 17:2 توسط مامان نی نی
|
پسرکم عزیز دلم تو برایمان بهترین هدیه خداوندی .تا بینهایت دوستت داریم.بردیا روز 23 اسفند ماه سال 1387 در بیمارستان عرفان تهران ساعت 10 صبح چشم به جهان گشود