نمیدونم چرا برعکس خیلی ها من از موقع غروب آفتاب بیزارم. یعنی اینقدر دلم میگیره و از خود بیخود میشم که ممکنه هر عمل احمقانه یا هر حرف بیخودی بزنم.مثل مکالمه چند روز پیش من و بردیا به شرح زیر:

من:بردیا وقتی بزرگ شدی ازدواج کردی یک وقتهایی بیای به مامانت هم سر بزنی

بردیا:نمیتونم بهت قول بدم

من:چرا؟

بردیا:چون بچه های خودم تنها میمونن

من :خوب بچه هاتم با خودت بیار

بردیا:نمیشه شاید دوستت نداشته باشن

من:خوب بهشون بگو باید مامانمم دوست داشته باشین

بردیا:نمیشه کسی رو به زور مجبور کرد کسی رو دوست داشته باشه متاسفم

من:دست شما و بچهاتون درد نکنه

و در این لحظه دیگه آفتاب کامل غروب کرده بود و خل بازی من فروکش و به این فکر میکردم که خوب این چه حرفایی بود من زدم!!!!!!!!!!!!!واقعا!!!!!