اصولا بعضی وقتها دلم میخواد یقه بعضی مادرها رو بگیرم و در حالی که محکم تکونشون میدم تا به خودشون بیان بگم وقتی لیاقت مادر بودن نداری چرا یک بچه بیگناهو اینجوری میکنی.

این دسته از مادرها دسته کوچیکی نیستن.اما فعلا نمیخوام اینجا راجع بهش بنویسم.چون یک خبر براتون دارم.چند وقت پیش کتابی رو ترجمه کردم به اسم طرز تهیه غذاهای سریع و کوتاه.میخواستم چاپش کنم و تا مراحلی هم پیش رفت اما دیگه جریان سرکار پیش اومد و اون موند رو هوا.چون واقعا غذاهای خوشمزه و دستورالعملهای کوتاه و سریعی داره تصمیم گرفتم یک وبلاگ درست کنم و دستوراتش رو در اختیار همه بذارم.امیدوارم بپسندینش.به زودی با آدرسش برمیگردم



بردیا رو بردم پارک.بعد از یکمی سرسره بازی رفتیم سراغ تاب.یکم که تاب سوار شد چند تا بچه دیگه اومدن تو نوبت.دیدم بردیا بهم گفت مامان تابو نگه دار .پیاده شد و رو به یکی از بچه ها گفت من دیگه خیلی سوار شدم.نوبت شماست سوار بشین

تو اون لحظه نمیدونستم چیکار کنم.فقط خدا رو شکر کردم که اینقدر بچه فهمیده ایی شده و از ته دلم پرند رشیدی عزیز مربی بی نظیر کلاسهای هنر و خلاقیت بادبادک رو دعا کردم که اینقدر راه رو برام روشن کرد و به قول خودش امروز دارم نتیجه اش رو میبینم

نتیجه په نه په خواندن سرکار

رییس تشریف آوردن تو اتاق و رو به دوستم که همیشه لنز میذاره گفتن مبارکه عینکتون خانوم.طبیه ؟و من ۱۰۰ بار ناخودآگاه نزدیک بود بگم په نه په تو این هوا تو اتاق آفتابی زده خوش تیپ جلوه کنه!!!!!!

پسرک عاشق کلاس موسیقیه و به شدت دنبالش میکنه.فقط من این وسط دو دل ادامه دادن یا ندادن شغلمم