کودک در دوران دو تا سه سالگی

والدین و دوران دو تا سه سالگی

والدین باید تفاهم داشته باشند

گاهی سلوک و سازش ا اطفال در دوره بین دو تا سه سالگی بسیار مشکل میشود.والدین باید این نکته را بخوبی بخوبی متوجه باشند ار دخالت زیاد در کارهای او خودداری نمایند و از وادار کردن او به تعجیل در انجام کارها اجتناب کنند(گیر ما با بردیا در اینجاست.ساعت ها وقتمون گرفته میشه چون اصرار داره خودش در رو موقع خروج یا ورود از منزل باز و بسته کنه.و گاهی چندین بار دوست داره این کارو تکرار کنه)وقتی دلش میخواد اجازه دهید خودش لباسش را بپو.شد یا در بیاورد.حمام دادن طفل را کمی زودتر شروع کنید تا او فرصت آب بازی و شست و شو در وان را داشته باشد.(مال ما یک صبح تا ظهر طول میکشه)در هنگام غذا خوردن بدون اینکه به او اصرار کنید اجازه دهید خودش غذایش را بخورد.وقتی غذا خوردنش تمام شد اجازه دهید هروقت مایل است از سر میز بلند شده کنار برود.موقعی که وقت خوابیدن یا رفتن به گردش و یا مراجعت به منزل فرا میرسد در حالی که با او راجع به مطالب جالب و شیرین صحبت میکنید او را هدایت نمایید در نظر داشته باشید این کارها را بدون راه انداختن جار و جنجال انجام دهید.دلسرد نشوید آینده بهتر و درخشانتری در راه است.

ولی شما باید حدی برای این کار معین کنیدو باید دقیق و یکنواخت عمل کنید اگر "نه "گفتنهای شما بیشتر از بله گفتنها باشد احتمال دارد حد و حدودی که معین کرده ایید مطلق و مستبدانه باشد.جنگیدن با کودک 2 ساله بسیار خسته کننده است .حد میانه را پیدا و رعایت نمایید.

علاقه و طرفداری از یک والد:

گاهی اوقات طفل در حدود دو و نیم و سه سالگی میتواند با یکی از والدین به نحو مطلوبی کنار آمده سازش نماید ولی وقتی آن دیگری هم "پدر یا مادر"خود را وارد صحنه میکند طفل به شدت عصبانی میشود و از کوره در میرود.ممکن است این مسئله تا حدی به علت حساادت باشد.ولی در سنی که طفل نسبت به رفتار ریاست طلبانه و فرمانروایانه که از طرف والدین نسبت به او انجام میشود حساسیت زیادی دارد و خودش سعی دارد تا حدی خودسر و رئس باشد .طفل در مقابل دو حریف نیرومند(یعنی پدر و مادر)خود را در اقلیت میبیند در این دوره اغلب پدرچندان مورد لطف و توجه نمیباشد و گاهی اوقات برای پدر این احساس ایجاد میشود که او در این جریان به منزله شخص نفهم و نادانی تلقی میشود البته پدر نباید این قضیه را خیلی جدی بگیرد اگر طفل گاهی اوقات با پدرش به تنهایی بازی کند در صورتی که بتواند پدرش را به عنوان یک شخص دوستداشتنی و محبوب –نه به عنوان یک شخص مزاحم-بشناسد کمک موثری به رفع این ناراحتی و کدورت بین فرزند و پدر خواهد کرد.اگر کودک با دخالت پدر مخالفت کند مادر باید با خوشرویی ولی مصمم کار را به پدر واگذار کرده از منزل خارج شود.این فرصت مناسبی برای مادر است که به خودش برسد ولی از طرف دیگر طفل نیز باید بفهمد پدر و مادر به یکدیگر عشق میورزند میل دارند همیشه با یکدیگر باشند از یکدیگر پشتیبانی نمایند و به هیچ وجه از تهدید های فرزندشان جا نمیخورند و نمیترسند.


این مطلب را به تمام پدرها و مادرهای عزیز این سرزمین تقدیم میکنم.مطلب در این زمینه زیاده .در صورت تمایل خواننده های محترم سعی میکنم ادامه مطلب را در پستهای بعد بذارم در صورت تمایل و حوصله شما برای خواندن ادامه این مطلب مطلب بعدی انواع ترس و اضطراب در دوسالگی خواهد بود

زنمگ زدم به مجید که ببینم چرا دیر کرده.تلفن رو پخش بود و بردیا صدامونو میشنید.مجید گفت اومدم تعمییر گاه روغن ماشینو عوض کنم.بردیا با تعجب میپرسه "خرا (همون خراب)شد ماسین(ماشین)

تازگیها تا گوشیه تلفن رو برمیدارم از دستم میگیره و میگه خباسس(همون خداحافظ)و زود گوشیو میذاره.دوست داره فقط دوتایی با هم بازی کنیم.

بنی آدم اعضای یک دیگرند که در آفرینش ز یک گوهرند.

صبح از خواب پا میشی و هنوز چشماتو باز نکردی یاد دوستت میفتی که درست زمانیکه داشت برای آی یو آی آماده میشد باردار شده.لبخند میزنی و خوشحال از تخت میای بیرون.از مزه مزه کردن یاد این خبر لبخند به لبت میشینه با پسرک صبحانه میخورین و کارهای معمول روزانه رو انجام میدی.بردیا دوبار کل کابینتو خالی میکنه و میره اون تو بازی.نگاهش میکنی و لبخند میزنی.پسرک مهمه که تو تجربه کنی و شاد باشی.بعدا جمعشون میکنم.هنوز مرتب کردن کابینت تموم نشده میبینی سیم و کابل بدست میدوه سراغ کامپیوتر لبخندی میزنی و به کشوهای پاتختی که بردیا خالیشون کرده کف اتاق نگاه میکنی.داری برای آخر هفته و مسافرت برنامه ریزی میکنی .میری به بابا مجید زنگ بزنی که میبینی خودش زنگ زد.مشغول توضیح مایحتاج سفر و خرید هستی که بابا مجید میگه میخوام یک چیزی بهت بگم ولی نمیدونم چطوری.یک لحظه از لحن صداش شوکه میشی.قلبت میریزه پایین.اتفاقی افتاده؟مجید برات میگه که یکی از همکارا که فقط دورادور میشناسیش و میدونی دخترش 3 ماهی از بردیا بزرگتره چند روزه کم پیداست و وقتی سراغشو میگیره بهش میگن خانومش دچار ام اس شده و درگیره اونه.

دوباره اسم این بیماری لعنتی.دوباره یاد آوری خاطرات دوستان مبتلا و تجسم چهره مادری که هر روز باید بیشتر از قبل نگران آینده بچش باشه.فشارو روی قفسه سینت احساس میکنی.از ته دل براش آرزوی شفا و سلامتی میکنی و در حالی که از شدت درد بغض توی گلوت نمیتونی یکم آب بخوری سرتو محکم میکوبونی به بالای سنگ پیشخون.پیش خودت میگی حتما امروز یک سری وصیت به مجید میکنم تا اگر روزی نبودم در مورد بردیا رعایت کنه.بعد پیش خودت فکر میکنی چه چیزی مهمترینه که بخوای بردیا بدونه.به خودت جواب میدیبهش خواهم گفت

"پسرم در زندگی در هر شرایطی که بودی برای رسیدن به هدفت تلاش کن .حتی اگر بدونی زمان زیادی باقی نیست.محکم باش و بدان زندگی در جریانه و لازمه زندگی تلاشه.

و اضافه خواهم کرد تا توانی دلی بدست آور که دل شکستن هنر نمیباشد.

برای تک تک مادران این کره خاکی بخصوص مادر این دخمرک کوچولو با تک تک سلولهای بدنم آرزوی سلامتی می کنم

روز مادر یعنی به تعداد همه روزهای گذشته تو صبوری!روز مادر یعنی به تعداد همه روزهای آینده تو دلواپسی!

روز مادر یعنی به تعداد آرامش همه خوابهای کودکانه تو بیداری

"روزتان مبارک"