از سفز بزگشتیم.بار اولی که خبر رفتار زشت پرسنل فرودگاه دبی با هموطن هامو شنیدم همونجا تصمیم گرفتم هیچ وقت خودمو سبک نکنم و مثل خیلی ها هیچوقت در اعتاض به این حرکت پامو دبی نذارم.و ای کاش سر این عهدم مونده بودم.البته سفر من تفریحی نبود.که بگم به اختیار این کارو کردم.زمانی تا ازدواج پسر عموم نمونده و ما برای گرفتن ویزا مجبور بودیم یا دبی یا ترکیه رو انتخاب کنیم که چون تو این فصل ترکیه خیلی سرد بود با بردیا این امکان برامون وجود نداشت.
یکشنبه گذشته حدود ساعت 11 شب به وقت دبی تو فرودگاه پیاده شدیم و من اصلا تصور نمیکردم حداقل نیم ساعت پیاده روی داشته باشم تا برسم به گیت های کنترلشون.و وقتی رسیدیم اصلا تصویر صف های کیلومتری رو نمیکردم که جلوم شکل گرفته باشه.تو صف بودم که دیدم جمعیتی دارن برمیگردن.چهره هاشون آشنا بود و همسفرهامون تو هواپیما بودن.دیدم یکیشون گفت مرده شور خوذدتون و مملکتتونو ببره.آروم گفتم چیزی شده؟گفت میگه شماها باید برین اسکن چشم.اروپایی ها نگاهمون میکرد انگار چه خبره.بردیا به خواب عمیقی رفته بود و دستم داشت میشکست.و تا رسیدن به کالسکه راهی طولانی در پیش بود.دلهره داشتمبا خودم میگفتم اگر به من هم بگه باید اسکن چشم کنی در جا میگم یک قرونمو اینجا خرج نمیکنم و میخوام از همینجا برگردم.دوتا خانومی که جلوی ما بودن رو هم فرستاد اما شکر خدا به من و مامان و ندا به راحتی اجازه ورود داد.فکر کنم خودم فهمید برعکس خیلی ها نه برای دیدن کشورشون هل دارم نه برام اهمیتی دارن.تا رسیدیم هتل حدود 2:30 صبح شده بود دیگه.
یک روز فقط فرصت استراحت داشتیم و فرداش روز مصاحبه بود.اون یک روز رو تور دور دبی رفتیم که واقعا به نظرم چیز خیلی فوقالعاده ایی نداشت.یکم معماریش قشنگ تر از مال ما بود.اما من واقعا در اصل ماجرا تفاوت زیادی مثلا بین پاساژ تندیس و تیراژه و بناهای اونها ندیدم.باد سردی میوزید و وقتی برای دیدن رقص آب رفتیم بردیا حسابی سردش شده بود اما شدیدا گریه میکرد و فکر میکرد اونجا استخر شناست.سکنه میگفتن تا حالا دبی به این سرما نبوده.به طوری که باد کالسکه رو دوباره بر میگردوند عقب تو دل من و نمیتونستم به جلو برم.اون شب تا صبح از اضطراب مصاحبه نخوابیدم.نمیدونمم شاید من یک چیزیم هست اما واقعاگرفتن ویزا برام مهم نبود دلم میخواست پسر عموم که اینقدر امیدواره بتونیم تو مراسم عروسیش باشیم خوشحال بشه.(عمرا اگه مید این وطن بود اینقدر ما رو تحویل میگرفت که الان که دو رگه است تحویل میگیره)
قبل از اینکه رسپشن هتل زنگ بزنه تا بیدارمون کنه بیدار بودم و تو اتاق راه میرفتم.فکر میکردم بردیای خسته رو چجوری بیدار کنم ساعت 4 صبح .دلم براش میسوخت.دو شب بود که درست و حسابی نخوابیده بود.مرتب به خودم میگفتم اگر ویزا بدمن هم عمرا من بتونم ساعتها پرواز رو با بردیا تحمل کنم.پشت در سفارت اما چنان بادی بود که اشک چشمم داشت یخ میزد.اما خدا رو شکر خیلی معطل نشدیم.بردیا اما به گردن من چسبیده بود و جدا نمیشد.دو روز بود مجیدو ندیده بود و بین مردها در حالت خواب الودگی دنبال باباش میگشت و بغض کرده بود.و این حال واقعا برای من شکنجه بود چرا که همش احساس میکردم یک احمق خودخواهم و بردا حسابی داره اذیت میشه.
و اما رفتار داخل سفارت عالی بود.به محض ورود و چک هایی که با دستگاههای خاص انجام میدن تا دیدن بردیا منو محکم بغل کرده رئیسشون دستور داد از خیر من بگذرن.در حالی که بردن مواد غذایی به داخل سفارت ممنوعه من تمام خوراکی های بردیا و حتی اسباب بازیهاشو بردم.فقط کالسکه رو گرفت.تو صف تا دیدن بردیا بغلمو منو کشیدن اول صف و بهم گفتن اگر تمایل دارین همراهاتون بیان.که اونجا مامان و ندا متوجه نشدن و موندن سر جای خودشون.بعد از چند دقیقه بردیا شروع کرد هوار زدن و ندا رو صدا میکرد.رئیس پلیس که متوجه شده بود سریع به خاطر بردیا مامان و ندا رو هم کشید جلوی صف.بگذریم که من و ندا برای پر کردن یک سری فرم دیگه دوباره باید برگردیم که عمرا اگر من یکی برگردم دبی.ولی شکر خدا مامان بی دردسر ویزا گرفت.البته اینم تقصیر خود ما شد چند نفر گفته بودن تو سفارت باید خودتونو به خنگی بزنین و انگلیسی صحبت نکنین.تا کارتون راه بیفته که مااینکارو نکردیم و طرف شک کرد برای ادامه تحصیل میخوایم ویزا بگیریم.به هر حال.سرمای شدید اون روز و دوندگیهای دو سه روز قبل زمینه ساز سرما خوردی شدیدی در من و بردیا شد که به تبعش مامان و ندا گرفتن و بابا هم در مرحله بعد.تمام راه در فرودگاه از شدت تب میلرزیدم و فقط خدا رو شکر میکردم بردیا خوابیده.البته پسرک هم حسابی سرما خورد و وزن هم از دست داد که حساب یناراحتم کرد.
این بود سفر نامه من.
اما همچنان متعجبم چرا خیلی ها با وجودی که میدونن دبی رفتار خوبی نداره باز اینجا رو برای تفریح انتخاب میکنن.من که به شخصه اسکن چشم رو یک توهین بزرگ حساب میکنم به هموطنام.