گل من تولدت مبارک

گل من نمیدانی چه شیرین است یاد آوری لحظه تولدت.و چه شیرین تر است یاد آوری اولین در آغوش کشیدنت.بهترین هدیه پروردگار مهربانم تو را به خودش میسپارم که بهترین حافظ است .خداوندا تورا  هزاران بار شاکرم که به من این توان را دادی تا شاهد لحظه تولدش باشم.تا در اولین دقایق تولد لمسش کنم و لیاقت مادربودن را به من بخشیدی.

نوگل باغ زندگیم،فرشته پاک من، زندگیت سرشار کامیابی و موفقیت باد.عقل و خرد پیشه راهت و دعای من بدرقه همیشگیت.تا نهایت بینهایت دوستت دارم.میخواهم این جمله را سرلوحه ات قرار دهی:"شاید زندگی آن چیزی نباشد که انتظارش را داشتی اما حال که به آن دعوت شده ایی تا میتوانی زیبا برقص


بردیا در تزئین منزل کمک میکند




کیک تولد به انتخاب خود بردیا


دوستهای بردیا

میز شام:







پسرکی که موقع بریدن کیک و فوت کردن شمع خواب بود و به جاش دوستاش زحمتشو کشیدن




دوستهای خوب بردیا کلی هم زحمت کشیده بودن کادو های خوشگلی آورده بودن که به پیشنهاد خاله شراره کادو ها رو باز نکردیم.مامان مهین و بابا علی سکه دادن.خاله ندا ربع سکه.خاله هاله و خاله غزاله  یک ارگ کوچولو و یک ماشین کوکی.خاله مریمم ماشین کوکی.خاله شراره یک بلوز خیلی خوشگل از زیروتن و یک جوراب.خاله هودسا یک بلوز و یک قاب عکس و یک شکلات خوری خیلی خوشگل.خاله پگاه یک هاپوی گنده که صدا هم داره و بردیا کلی دوستش داره.خاله مژگان هم مانی دادن و...ان شات ا... به زودی عکسهاشو میذارم.و اما گیفت تولد بردیا هم تقویم با عکس خودش بود که زحمت طراحی و چاپشو عمو مهدی کشیده بودن

چند روزیه تو خونه راه میره و مرتب میگه آهنه تپلد مبارک(یعنی آهنگ تولد مبارک برام بذارین)و بعد خودش برای خودش دست میزنه و میخونه تپلد مبارک.

امروز داشتم آشپزی میکردم اومده دستمو گرفته منو برده تو اتاق خودش پای اسباب بازیهاش و بهم میگه مامانی داغه.بشینیم(یعنی به گاز دست نزن مامان داغه بیا بشینیم تو اتاق با من بازی کن)

یعنی من رسما دیگه داشتم میخوردمش.الهی من فدای اون مهربونیت بشم فسقل مامان.به امید خدا جمعه تولدشو با حضور دوستان میگیریمGlitter Graphics
[Glitterfy.com - *Glitter Graphics*]




Glitterfy.com - Happy Birthday Glitter Graphics


دنبال باطری های ماشینش میگرده.بهش میگم پشت سرته دستشو میذاره پشت سرش و لای موهاش دنبال باطری هاش میگرده.

مجید براش بستنی خریده بود شکل ظاهرش شبیه خرس بود اومده جلوی بستنی بهش میگه سلام خوبی

بستنیشو گرفته دستش و اومده جلوی پنجره یک گنجشک نشسته بود رو لبه تراس .بهش میگه جوجو بیا "بسته نی نی" و بستنیشو تعارف میکنه به گنجشکه

به زودی با عکسهای تولد بردیا آپ میکنیم ان شا ا....

واکنش وبلاگ خوانهای محترم از پست قبلیم خیلی جالب بود.خیلی ها بهم زنگ زدن و خواستن اگر آدرسی از طرف گرفتم در اختیارشون بذارم .خیلی ها هم اشکی ریختن  و برخی هم احتمالا بی تفاوت رد شدن.به هر حال من شماره تلفنم رو اونجا گذاشتم تا اگر طرف پیداش شد بهش بدن.اما هنوز که خبری نیست

عصر بهاری دلگیر من

این روزها همه جا بوی بهار میاد.برای من که عاشق بهارم هر بعد از ظهر انگار یک چیزی از بیرون صدام میکنه که تو خونه نشین پاشو برو بیرون .هم بردیا هوایی عوض کنه هم خودت.امروز هم یکی از همین روزها بود.بردیا رو گذاشتم تو کالسکه و رفتم به سمت فروشگاه رفاه نزدیک خونمون.دم صندوق بودم که مردی وارد شد.نگران از صندوقدار پرسید یک شیر میخوام برای بچه هایی که به شیر حساسیت دارن مناسب باشه.ظاهر فقیرانه و سوال عجیبش توجهمو جلب کرد.یکی از فروشنده ها شیر بدون لاکتوز بهش معرفی کرد.رو به من و یکی از خانومهایی که تو فروشگاه بود کرد و گفت بچم دو ماهشه مادرش موقع زایمان فوت شده پول شیر خشک خریدن ندارم این شیر برای بچم مناسبه؟گفت توان نگهداریشو ندارم.میخوام بدمش پرورشگاه اما قبولش نکردن.گفتم فقط 2 سال نگهش دارین بعد میام میبرمش.دیگه انگار توان شنیدن بیشتر حرفهاشو نداشتم.توی چند لحظه هزارتا فکر به سرم زد.خودم سرپرستی بچشو قبول کنم یا اگر کسی دور و برم مشکل بچه دار شدن داره شمارشو بدم.یاد شیر خشکهایی افتادم که بردیا لب نزد و همش تبدیل به وسیله ایی برای بازی دست ورزیش شد.هنوز یک قوطی تو خونه بود.کاش بهش میگفتم صبر کنه تا برم اون قوطی رو بیارم بهش بدم.پسر جوونی اون طرف تر داشت آدرس داروخانه ایی رو بهش میداد و امیدوار بود کمکش کنن.شنیدم بهش گفت الان بچه خونه خواهرمه بهش چایی میده.وای خدا چقدر دلم میخواست به بچه بیگناه یک جوری کمک کنم.اما فقط نگاه کردم.پدر فقیر رفت و من با دنیای فکر و غصه بخاطر کوچولوی 2 ماهه ایی که از روز اول تولد طعم تلخی ها و سختی های این دنیا رو چشیده بهم ریختم.طفلک بچه.اگر مادرش زنده بود حداقل شیری برای خوردن پیدا میکرد.و پدر اقدام نمیکرد تا به پرورشگاه بسپاردش.و حداقل مادری نگاه عاشقانه اش را نثارش میکرد.و غمم چندین برابر شد وقتی مجید در راه برگشت بهم گفت این جماعت اقلیت 1 یا 2 درصدی جامعه نیستن.شمار این جماعت خیلی زیاده.باید با مجید صحبت کنم و به توافقی برسیم شاید بتونیم حداقل کمکی که از دستمون بر میاد برای این بچه بی مادر انجام بدم.

و من میدانم امشب تا صبح از غصه کودک بیمادر نخواهم خوابید


از سفز بزگشتیم.

بار اولی که خبر رفتار زشت پرسنل فرودگاه دبی با هموطن هامو شنیدم همونجا تصمیم گرفتم هیچ وقت خودمو سبک نکنم و مثل خیلی ها هیچوقت در اعتاض به این حرکت پامو دبی نذارم.و ای کاش سر این عهدم مونده بودم.البته سفر من تفریحی نبود.که بگم به اختیار این کارو کردم.زمانی تا ازدواج پسر عموم نمونده و ما برای گرفتن ویزا مجبور بودیم یا دبی یا ترکیه رو انتخاب کنیم که چون تو این فصل ترکیه خیلی سرد بود با بردیا این امکان برامون وجود نداشت.

یکشنبه گذشته حدود ساعت 11 شب به وقت دبی تو فرودگاه پیاده شدیم و من اصلا تصور نمیکردم حداقل نیم ساعت پیاده روی داشته باشم تا برسم به گیت های کنترلشون.و وقتی رسیدیم اصلا تصویر صف های کیلومتری رو نمیکردم که جلوم شکل گرفته باشه.تو صف بودم که دیدم جمعیتی دارن برمیگردن.چهره هاشون آشنا بود و همسفرهامون تو هواپیما بودن.دیدم یکیشون گفت مرده شور خوذدتون و مملکتتونو ببره.آروم گفتم چیزی شده؟گفت میگه شماها باید برین اسکن چشم.اروپایی ها نگاهمون میکرد انگار چه خبره.بردیا به خواب عمیقی رفته بود و دستم داشت میشکست.و تا رسیدن به کالسکه راهی طولانی در پیش بود.دلهره داشتمبا خودم میگفتم اگر به من هم بگه باید اسکن چشم کنی در جا میگم یک قرونمو اینجا خرج نمیکنم و میخوام از همینجا برگردم.دوتا خانومی که جلوی ما بودن رو هم فرستاد اما شکر خدا به من و مامان و ندا به راحتی اجازه ورود داد.فکر کنم خودم فهمید برعکس خیلی ها نه برای دیدن کشورشون هل دارم نه برام اهمیتی دارن.تا رسیدیم هتل حدود 2:30 صبح شده بود دیگه.

یک روز فقط فرصت استراحت داشتیم و فرداش روز مصاحبه بود.اون یک روز رو تور دور دبی رفتیم که واقعا به نظرم چیز خیلی فوقالعاده ایی نداشت.یکم معماریش قشنگ تر از مال ما بود.اما من واقعا در اصل ماجرا تفاوت زیادی مثلا بین پاساژ تندیس و تیراژه و بناهای اونها ندیدم.باد سردی میوزید و وقتی برای دیدن رقص آب رفتیم بردیا حسابی سردش شده بود اما شدیدا گریه میکرد و فکر میکرد اونجا استخر شناست.سکنه میگفتن تا حالا دبی به این سرما نبوده.به طوری که باد کالسکه رو دوباره بر میگردوند عقب تو دل من و نمیتونستم به جلو برم.اون  شب تا صبح از اضطراب مصاحبه نخوابیدم.نمیدونمم شاید من یک چیزیم هست اما واقعاگرفتن ویزا برام مهم نبود دلم میخواست پسر عموم که اینقدر امیدواره بتونیم تو مراسم عروسیش باشیم خوشحال بشه.(عمرا اگه مید این وطن بود اینقدر ما رو تحویل میگرفت که الان که دو رگه است تحویل میگیره)

قبل از اینکه رسپشن هتل زنگ بزنه تا بیدارمون کنه بیدار بودم و تو اتاق راه میرفتم.فکر میکردم بردیای خسته رو چجوری بیدار کنم ساعت 4 صبح .دلم براش میسوخت.دو شب بود که درست و حسابی نخوابیده بود.مرتب به خودم میگفتم اگر ویزا بدمن هم عمرا من بتونم ساعتها پرواز رو با بردیا تحمل کنم.پشت در سفارت اما چنان بادی بود که اشک چشمم داشت یخ میزد.اما خدا رو شکر خیلی معطل نشدیم.بردیا اما به گردن من چسبیده بود و جدا نمیشد.دو روز بود مجیدو ندیده بود و بین مردها در حالت خواب الودگی دنبال باباش میگشت و بغض کرده بود.و این حال واقعا برای من شکنجه بود چرا که همش احساس میکردم یک احمق خودخواهم و بردا حسابی داره اذیت میشه.

و اما رفتار داخل سفارت عالی بود.به محض ورود و چک هایی که با دستگاههای خاص انجام میدن تا دیدن بردیا منو محکم بغل کرده رئیسشون دستور داد از خیر من بگذرن.در حالی که بردن مواد غذایی به داخل سفارت ممنوعه من تمام خوراکی های بردیا و حتی اسباب بازیهاشو بردم.فقط کالسکه رو گرفت.تو صف تا دیدن بردیا بغلمو منو کشیدن اول صف و بهم گفتن اگر تمایل دارین همراهاتون بیان.که اونجا مامان و ندا متوجه نشدن  و موندن سر جای خودشون.بعد از چند دقیقه بردیا شروع کرد هوار زدن و ندا رو صدا میکرد.رئیس پلیس که متوجه شده بود سریع به خاطر بردیا مامان و ندا رو هم کشید جلوی صف.بگذریم که من و ندا برای پر کردن یک سری فرم دیگه دوباره باید برگردیم که عمرا اگر من یکی برگردم دبی.ولی شکر خدا مامان بی دردسر ویزا گرفت.البته اینم تقصیر خود ما شد چند نفر گفته بودن تو سفارت باید خودتونو به خنگی بزنین و انگلیسی صحبت نکنین.تا کارتون راه بیفته که مااینکارو نکردیم و طرف شک کرد برای ادامه تحصیل میخوایم ویزا بگیریم.به هر حال.سرمای شدید اون روز و دوندگیهای دو سه روز قبل زمینه ساز سرما خوردی شدیدی در من و بردیا شد که به تبعش مامان و ندا گرفتن و بابا هم در مرحله بعد.تمام راه در فرودگاه از شدت تب میلرزیدم و فقط خدا رو شکر میکردم بردیا خوابیده.البته پسرک هم حسابی سرما خورد و وزن هم از دست داد که حساب یناراحتم کرد.

این بود سفر نامه من.

اما همچنان متعجبم چرا خیلی ها با وجودی که میدونن دبی رفتار خوبی نداره باز اینجا رو برای تفریح انتخاب میکنن.من که به شخصه اسکن چشم رو یک توهین بزرگ حساب میکنم به هموطنام.