دکتر بردیا به معاینه پزشکان میپردازد.

هفته گذشته یک سفر کوتاه به مشهد داشتیم.اونجا برای بردیا یک ست لوازم پزشکی خریدیم.در بازگشت بردیا به معاینه پزشکان خانواده میپردازد که شرح ان در زیر آمده


بیمار اول دختر عموم:

بردیا بعد از معاینه دقیق تشخیص داد ایشان سالمند(کلا میونه خیلی خوبی با دخترهای جوون داره)

نفر دوم شوهر دخترعموم که از قضا خودش دندان پزشکه و درمورد دندونهای بردیا من همیشه ازشون مشاوره میگیرم

بردیا پس از معاینه دندانهای ایشان

شما چند تا کرم تو دهنت داری .فکر کنم خوب مسواک نمیزنی.اما الان برات میکشمشون.و بعد با چکش افتاد به جون کرمهای ایشان

نفر سوم پسر عموم

تشخیص بردیا:وااااااییییییی حالت اصلا خوب نیست

پسر عموم:یعنی میمیرم

بردیا :بله

پسر عموم:حالا جونم از کجام در میره


بردیا :از تو بینیت


من دیگه داشتم منفجر میشدم از خنده.

بردیا و آریان خونه خاله هاله دوست مامان نگار


یک پسر ناراحت که در عین حال خندش هم گرفته

بردیا عید 91 باغ پرندگان


























دکتر خسته از فعالیت روزانه آخر شب



و آخر کلام اینکه من عکسها رو کلی تغییر سایز داده بودم.نمیدونم چرا باز بزرگ اومد




جبران عقب افتادگی های عکسی
























واقعا اگر امکانش را میداشتم هر مادری را که قصد بار دار شدن داشت متقاعد میکردم خودش را آماده کند  تا از پس مسئولیتی که به دوشش گذاشته شده سر افراز بیرون بیاید.

دیروز با دوستی صحبت میکردم که سالهاست میشناسمش خودش و خانواده اش از نظر تحصیلی بسیار بالا و موفق هستند.همسرش هم دست کمی ندارد.

دیروز وقتی شنیدم بر اثر مشکلات خانوادگی که با همسرش داشته چنان پسر سه ساله اش را کتک زده که جای انگشتانش تا روزها روی گردن طفل معصوم باقی مانده و پدرش گفته حلالت نخواهم کرد نمیدانید چه حالی شدم تا شب.هرچند به روی خودم نیاوردم.

اجالتا باید فکر کنم.حتی اگر شده خودم به تنهایی باید برای اطلاع رسانی به خانواده ها قدمی هرچند کوچک و در حد توانم بردارم.هر چند در این زمینه هرچه بیاموزم باز هم کم است.


در این رابطه این سایت بسیار ارزشمند از استاد سلطانی که به همت یکی از شاگردانش نوشته میشود تقدیم به تمام شما دوستانم


http://koodakbazendegi.blogfa.com


و اما بابردیای شیرینم روز 5 شنبه همراه خاله هودسا و ایزدیار گلم راهیی بوستان بهشت مادران شدیم تا در کلاس بازی که در فضای آزاد توسط دو تا از شاگردان استاد سلطانی برگزار میشد شرکت کنیم.راستش را بخواهید هر چند بازی بسیار عالیی بود و تجربه ایی جالب برای بچه ها برای بردیا و ایزد یار کمی تکراری بود.مضافا اینکه در کلاس خودمان در حین بازی های بچه ها ما از صحبتهای عالی پرند عزیز هم مستفیض میشویم که دنیایی ارزش دارد.اما در راه برگشت بردیا و ایزدیار چنان محو بازی و خنده با هم بودند که توجه هر رهگذری را به خود جلب میکردند و من انگار بهترین هدیه را از خدا گرفته بودم که صدای خنده پسرکم تمام پارک را برداشته بود.ای کاش میتوانستم در هر خانه ایی را که کودکی در آن است بزنم و بگویم فرصت شاد بودن در کنار کودکتان را از دست ندهید و خود را از شنیدن صدای خنده اش محروم نکنید که بالاترین خوشی دنیاست.