اینقدر این روزها کارهای قابل توجه بردیا زیاد شده که موقع نوشتن که میشه فراموش مکنم چی میخواستم بنویسم.برای هین این یکی رو که چند دقیقه پیش اتفاق افتاد رو زود مینویسم که یادم نره.
مدتیه صندلی غذای بردیا خونه مامانم اینهاست.(از اول همونجا موند)دیروز بهش میگم مامان جان بذار برات یک بالش بذارم که قدت راحت تر به میز غذا برسه.کلی خوشحال شد(نمیدونم چرا با این همه تاخیر این کارو انجام دادم.)امروز سر ناهار پسرک میگه نه اول بالش ها رو پله کنیم من ازش برم بالا قدم که رسید و تونستم رو صندلی بشینم بعدا بذارش زیرم.
شکر خدا برای از پوشک گرفتن هم زیاد اذیت نشدم.هرچند واقعا کار رو سخت میدیدم.اما خداآزیتای عزیز مامان سوشیانس نازم را حفظ کنه که از تجربیاتشون همیشه استفاده میکنم.این بار هم واقعا برای گرفتن بردیا از پوشک طبق تجربه ایشون عمل کردم و اصلا عجله ایی نکردم.نه به خودم فشار آوردم و حرص خوردم که آی چرا نمیگی و نه به بچه استرس وارد کردم.واقعا بعد از پا گذاشتن به سه سالگی بدنش این آمادگی رو پیدا کرد.
چند روز پیش تصمیم گرفتم برای یادآوری بعضی از کلماتی که بردیا به طرز بامزه ایی اداشون میکنه کمی وقت بذارم و اینجا ثبتشون کنم.بعضی از این کلمات اینها هستن
کابینات (کاپیتان)البته در اثر تکرار درست ما الان درست میگه.
هلل(با کسر ل) کوپتر
لالالاف(لحاف)
سب زمی(با فتح س)سیب زمینی
آ وی یو (همون آی لاو یو)
ژو تم (همون آی لاوی یو به زبان فرانسه)
ماکانی(ماکارونی)
خوش خاش باش همون خوشحال باش
دیگه فعلا از کلماتی که اشتباه تعریف میکنه بیشتر یادم نیست
چند روز پیش جای همگی خالی درخت موی توی حیاط رو به بردیا نشون دادم و گفتم میدونی با برگ این درخت یک غذا درست میکنن به اسم دلمه.چند دقیقه بعد منو بردیا روی صندلی مشغول برگ چیدن جهت تهه دلمه بودیم.که البته پسرم خیلی کمک کرد و برگها رو شست برام
دیروز صبح برای اولین بار بدون دخالت دست من برای خودش تخم مرغ درست کرد.خلاصه که کلا بساط آشپزیمون حسابی به راهه.
برای مهد هنوز به نتیجه خاصی نرسیدم.مهد رو انتخاب کردم.اما زمان گذاشتنش هنوز پا در هواست و احتمالا برمیگرده به بعد از اسباب کشیمون.
و اما اینروزها پسرک هر روز بیشتر از دیروز شبیه مجید میشه.دیروز میبینم صدای هیچکدومشون نمیاد اومدم تو اتاق و میبینم هر کدوم یک کتاب گرفتن دستشون و به طرز خیلی جدی کنار هم دراز کشیدن و دارن کتاب میخونن.
این روزها از بردیا هیچ عکسی نداریم چون شدیدا خودش علاقه مند به عکاسیه اینه که دوربین نصیب ما که نمیشه هیچ ترجیح میدیم تمرکزش رو موقع عکاسی به هم نزنیم.البته نمیدونم چرا موقع عکس گرفتن صورتشو میگیره که ازش عکس نندازیم.
دیروز توی رستوران به نظرش جای نمک و دو تا فلفل روی میز خیلی جالب اومد.دیدم موبایل مجید رو گرفت بعد سه تا نمکدون و فلفل دون رو کنار هم طوری چید که تو کادر قرار بگیرن و بعد شروع کرد از زوایای مختلف عکاسی.
اصرار زیادی دارم که بردیا یوگا رو از سنین پایین شروع کنه.به نظرم مهمترین هدیه ایی که میتونم بهش بدم اینه که در روزگار استرس زای ما ساعاتی رو بتونه به تمرکز و کنکاش در جسم و روحش بپردازه و به آرامش درون برسه.
و نکته آخر که واقعا باعث خوشحالیم شد پیدا کرد وبلاگ جدیدی توسط بابا مجید بود که باعث شد امیدوارم شم هستند کسانی که هنوز به فکر آموزش و پرورش درست بچه ها هستند و برای بچه ها وقت میذارن .اینم آدرس وبلاگ به اسم یک معلم کلاس پنجم مینویسد
http://educatelahij.persianblog.ir/
واقعا اینقدر از دیدن این وبلاگ خوشحال شدم که دیگه نمیدونستم چجوری از نویسنده اش بخاطر زحماتی که ببرای نسل آینده ما میکشه تشکر کنم.هرجا هستند سلامت باشن و در راهشون استوار