اولین مهمونی بردیا
دیروز صبح زود مامانم به اتفاق همکارهاش رفتن مسافرت .منم صبح که بیدار شدم بردیا رو بغل کنم دیدم از دست درد هلاکم.مچ دستم از دوران حاملگی به شدت دردناکه.و دکتر گفت چون بچه کوچیک داری زیاد کاری نمیتونم انجام بدم برات.مچ بند داد و پماد .خلاصه دیدم اصلا از عهده بلند کردن بردیا بر نمیام .هر چی فکر کردم دیدم به هیچکس روم نمیشه زنگ بزنم جز یک نفر .اوونم یکی از دوستام که از کلاس چهارم دبستان با هم دوستیم.ازش خواهش کردم دخترشو که گذاشت مهدکودک بیاد پیشم.که اصرار کرد ماد دنبالم و منو میبره خونشون.خداییش آدم با بعضی ها راحت تره .اینم جز اوون دستس.آقا بردیای ما نسبتا تا بعد از ظهر که باباییش بیاد دنبالمون آقا بود.البته طفلک مریم تمام مدت راهش میبرد و بغلش میکرد.تا هم من میخواستم بهش شیر بدم ۱۰ تا بالش میچپومد زیر دستم که مبادا به دستم فشار بیاد.ام االنا کوچولو دخمری مریم خیلی با مزه بود.دیدم تلفن زنگ زده و پشت تلفن داره به دختر عمش که همسن و سالشه میگه ما مهمون داریم یک پسر خیلی کوچولو که نه حرف میزنه نه راه میره نه بلده بازی کنه فقط گریه میکنه.خلاصه هرچی بردیا تو مهمونی ساکت بود شب جبران کرد و من اصلا نفهمیدم از خستگی کی خودمو و بردیا خوابمون برد.چون به خاطر دستم مجبور شدم خوابیده بهش شیر بدم.
روز یکشنبه هم بابایی بردیا رفت نمایشگاه کتاب و با سلیقه و وسواس خاصی که تو خرید کتاب داره کلی کتابهای جالب برای من و بردیا خرید .دو تا هم سی دی آهنگ که البته هنوز خیلی زوده براش.یک کتاب نقاشی هم به بردیا هدیه داده شد از طرف فروشنده
پسرکم عزیز دلم تو برایمان بهترین هدیه خداوندی .تا بینهایت دوستت داریم.بردیا روز 23 اسفند ماه سال 1387 در بیمارستان عرفان تهران ساعت 10 صبح چشم به جهان گشود