بردیای وقت شناس
دیروز قرار بود با بابایی بردیا بریم برای خرید یک وسیله ای .مجید ساعت ۶ با آقاهه قرار گذاشت.منم از مامان خواهش کردم بیاد بردیا رو نگه داره تا من هم بتونم برم و نظر بدم.اما از قرار معلوم آقاهه تو ترافیک موند و ساعت قرار رو تغییر داد.مامان هم طفلک دیرش شد و من ازش خواهش کردم دیگه بیشتر منتظر نشه و بره خونه.مجید گفت بردیا رو با خودمون میبریم.تمام طول راه که بردیا خان بیدار بودن.(مگه بچه ها تو ماشین اصولا نمیخوابن؟) بعد که رسیدیم اوونجا تازه چشماشون سنگین شده بود که چون ماشین رو پارک کردیم دوباره بیدار شد.و تلاشهای من برای خوابوندنش بی نتیجه موند.درست لحظه ای که مجید اوومد تو ماشین دنبالم تا برم و وسیله ای که میخواستیم رو ببینیم بردیا زد زیر گریه و من مجبور شدم تمام مدت تو ماشین بشینم و بهش شیر بدم. و بعد دوباره گرفت خوابید و تا ۳ ساعت بعد هم بلند نشد.آخه گل پسرم نمیتونستی دو دقیقه زودتر بخوبی و گریه نکنی که منم میتونستم از نزدیک ببینم چی رو داریم میخریم؟صاف همون لحظه باید شیر میخواستی؟قربونت برم مامانی گلم که اینقدر وقت شناسی
پسرکم عزیز دلم تو برایمان بهترین هدیه خداوندی .تا بینهایت دوستت داریم.بردیا روز 23 اسفند ماه سال 1387 در بیمارستان عرفان تهران ساعت 10 صبح چشم به جهان گشود