فقط برای امروز

سعی میکنم فقط برای امروز زندگی کنم و مشکلهای تمام طول عمر را به یکباره به دوش نکشم.من میتوانم یک مشکل را برای چند ساعت تحمل کنم اما اگر بخواهم فکر کنم که تا آخر عمر باید بسازم برایم وحشتناک و غیر قابل تحمل خواهد بود
فقط برای امروز:خوشحال خواهم بود به قول آبراهام لینکن "بیشتر مردم به همان اندازه که خودشان میخواهند خوشحال هستند
فقط برای امروز:سعی میکنم فکر خود را تقویت کنم .مطالعه میکنم .چیزهای قابل استفاده ای یاد میگیرم و ذهن خود را بیکار نمیگذارم.مطلبهایی را میخوانم که نیاز به فکر و تمرکز داشته باشد.
فقط برای امروز:روح و روان خود را به تمرین وا میدارم.یک کار نیک برای کسی انجام میدهم اما نمیگذارم که هیچ کس دیگری بفهمد که من آن را انجام داده ام و اگر کسی فهمید آن را به حساب نمیاورم.
دست کم دو کار انجام میدهم که بر خلاف میلم باشد.فقط برای تمرین.
به هیچ کس نشان نمیدهم که احساساتم جریحه دار شده است.
فقط برای امروز:موضع موافقی خواهم داشت و تا آنجا که امکان دارد آراسته خواهم بود .لباس مناسب میپوشم با متانت صحبت میکنم با احترام رفتار میکنم.هیچگونه خرده ای از هیچکس نمیگیرم به دنبال عیب و ایراد در چیزی نمیگردم.و سعی نمیکنم هیچکس به جز خودم را اصلاح و یا منظم کنم
فقط برای امروز :برای خودم برنامه ای خواهم داشت .شاید این برنامه را مو به مو اجرا نکنم .اما به هر حال آن را خواهم داشت .امروز خود را از شر دو آفت عجله و دودلی حفظ خواهم کرد.
فقط برای امروز به مدت نیم ساعت در آامش با خودم خلوت خواهم کرد در این مدت سعی خواهم کرد با دید بهتری به زندگی نگاه کنم
فقط برای امروز:ترس را به خود راه نخواهم داد.به خصوص از لذت بردن از زیباییها واهمه ای نخواهم داشت و ایمان خواهم داشت همان طور که من به دنیا چیزی میدهم دنیا نیز پاسخ آن را خواهد داد

پسرکم شروع ۳۶ هفتگیت مبارک.۳۵ هفتتم تموم شد و اولین روز از ۳۶ هفتگیت شروع شد.باید اعتراف کنم هنوز پرده اتاقتو عوض نکردم.یک کم کارهای خورده ریز مونده.بابایی جمعه امتحان مرحله دومشم میده و امیدوارم یک کم سرش خلوت بشه تا بتونه با ما بیاد بریم خرید.تا هفته ۳۸ خیلی مواظب خودت باش.میبوسمت گل پسر نازم

خسته ام

امروز برگشتم خونه.دیروز رفتم از بیمارستان عرفان سوال کردم که دکترم توی عمل جراحی چطوره.یکی از پرستارها گفت خیلی کنده.دیشب کلی گریه کردم.صبح دوباره با مامان رفتیم لاله.اوونجا گفتن اصلا همچین چیزی نیست و کارش خوبه.یک کم خیالم راحت تر شد.بین عرفان و لاله هنوز دو دلم.

خسته ام از بس فکر کردم.امروز برگشتم خونه.سه روز بود خونه مامان مشغول استراحت کامل بودم.دلم میخواد در و دیوارهای خونه رو بشکنم و یک کم بزرگ ترش کنم.دلم میخواد تمام وسایل رو بریزم دور و از اول بخرم.دلم میخواد زود تر شنبه بشه و کارگر اینقدر در و دیوارها رو بسابه تا حسابی برق بیفته.هر چند امکانش نیست.

خسته ام اما خوابم نمیاد.دوست دارم یک چوب جادویی داشته باشم و با چرخوندنش توی یک چشم به هم زدن همه چیز نو و تمییز و مرتب بشه.

یک دوستی به اسم لیلا توی چند تا پست قبلی برام کامنت گذاشته بود.اما آدرسشو اشتباه زده.اگر دوباره اینجا رو خوند آدرسشو برام درست بذاره تا راهنماییش کنم.ممنون

بی جنبگیه مامان نگار

اول همه من و بردیا به خاله جون بنفشه کلی تبریک میگیم به تسنیم کوچولو هم که تازه اوومده توی دنیای آدها یک عالمه خوش آمد میگیو.تسنیم کوچولو تولدت مبارک.

اوون شب که خاله بنفشه فرداش میخواست بره بیمارستان من تا صبح خوابم نبرد.انگار فرداش نوبت منه.کلی هم بارون میومد و من کلی برای مامان بنفشه دعا میکردم.فردا شبش هم که اوومدم خونه مامان خودم و بد نخوابیدم.اما دیشب که فهمیدم دختر طبقه بالایی مامان اینها که هم مدرسه ایم بود هم زایمان کرده باز تا صبح بیدار بودم و با خودم فکر میکردم الان در چه حاله.اصولا من یکی یک دور با همه کسانی که این مدت مامان شدن شب زنده داری کردم.چه مامانهای نینی سایتی چه غیر نینی سایتی.اصولا حس همزاد پنداری از این بیشتر؟!

پسرکم دکتر فعلا حدود های ۲۳ اسفند را برای روز بغل کردن و بویئدن تو مشخص کرده.تو این مدت هیچوقت حس نکردم تو یک موجود کوچیک هستی یا غریبه.خیلی با هم دوست شدیم مگه نه؟چقدر برات درد دل کردم.کلی با هم حرف زدیم.من از کارهایی که تا حالا کردم گفتم.از کارهایی که باید میکردم اما نکردم گفتم.از چیزهایی که رنجوندتم از کسانی که دوستشون دارم.مثل  دو تا دوست بزرگ با هم حرف زدیم.میدونم همه اینها رو گوش کردی.و میدونم همه رو خوب درک کردی.راجع به خودت هم کلی با هم حرف زدیم.مواظب خودت باش پسر نازم.تا زودی بیای بغلم

عکسهای سیسمونی

عکس 1عکس2

عکس3

عکس4

عکس5

عکس6

پسرکم دیشب با بابایی فیلمهای آموزشی حمام کردن نینی ها رو دیدیم.وای که نمیدونی اینقدر دوتایی ذوق کرده بودیم که حد نداره.اشکم داشت در میومد.چقدر دلمون میخواست تو هم پیشمون بودی پسرکم.چند تا فیلم هم از سونو گرافیهای مختلف بود که کاملا توضیح میداد چی به چیه.مامانی گلم بی صبرانه منتظرتیم تا زود تر بیای پیشمون.دیروز بالاخره لباسهای بیمارستان منم توسط خاله ندا و مامان بزرگت خریداری شد.آخه اصلا دوست نداشتم لباسهای بیمارستان رو تنم کنم.پسرکم زود به زود بزرگ شو که دیگه تحمل ندارم فقط از روی دلم باهات حرف بزنم.خاله های گلی که دوست دارن این فیلمها رو ببینن میتونن برن تو پیوندهای روزانه آدرسشو پیدا کنن

سونوی عشق کوچولوی من

پسرک ناز من.عشق کوچولوی من.نمیدونی دیگه چقدر دارم برای زودتر بغل کردنت و بوییدنت روزشماری میکنم.دیشب رفتیم سونو گرافی.قد و وزنت خوب بود.دکتر سنی رو که برات مشخص کرده رو دوباره تایید کرد.اما شما ۱۸۰ درجه چرخیده بودی یعنی از حالت سفال رفته بودی تو حالت بریج .یعنی سرتو گذاشتی رو نافم و پاهات هم آویزونه پایین.لحظه آخر که دکتر گفت از تخت بیا پایین یهو مثل این خنگها ازش پرسیدم بند ناف دور گردنت پیچیده یا نه.حالا خوبه خودم میدونم من این وسط هیچ کاری نمیتونم بکنم که بند ناف دور گردنت نپیچه و خوبه میدونم خیلی از نوزادهایی که متولد میشن بند ناف دو دور دور گردنشون پیچیده و خوبه میدونم هشتاد در صد نوزادها این حالت رو دارن.دکتر دوباره نگاه کرد و گفت آره یک دور پیچیده.وای مامانی نمیدونی چه حالی شدم.دکتر گفت اصلا مهم نیست.تا زمانی که خوب تکون بخوری همه چیز مرتبه.اما من دیشب تا صبح باز نشسته خوابیدم ترسیدم بهت فشار بیاد.تو هم انگاری بیدار بودی.هی برام تکون میخوردی.امروز هم از صبح حسابی داری شیطنت میکنی.انگار میخوای بهم بگی نترس .من حالم خوبه.پسرکم امروز از هر روز دیگه بیشتر عاشقتم.هر روز که میگذره بیشتر و بیشتر عاشقت میشم.دوستت دارم عشق یک کیلو و نهصد گرمی من.از این به بعد تازه حسابی وزن میگیری.

عشق کوچولوی من سلام

دیشب دوباره خوابتو دیدم.خواب لحظه ای که برای اولین بار بغلت کردم.بوت میکردم.چشمات باز هم آبیه آبی بود.نمیدونم چرا همش خواب میبینم چشمات آبیه.ولی وقتی تعجب کردم که یک دخمر سبزه رو هم آوردن و گفتن اینم خواهر توئه .من همینجوری مونده بودم مات و مبهوت .گفتن تو سونو گرافی اینو نشون ندادن.دو تا تونو بغل کردم.محکم محکم.حالم خیلی خوب بود.اصلا نترسیده بودم.اصلا درد نداشتم.دوتاتونو بغل کردم و به شکرانه سلامتیتون همونجا سرپرستی دوتا بچه بی سر پرستم قبول کردم.انگاری تولدت به ما توان بخشیده بود.از همه نظر غنی بودیم.از همه نظر توان داشتیم.من به هر دو تا تون شیر دادم.انگار هیچ مشکلی نبود.من راحت بودم.خیلی راحت.همش خدا رو شکر میکردم.پسرکم الان که اینقدر پاکی برام دعا کن.دعا کن همه چیز خوب پیش بره.

دلم برای بابایی تنگ شده.تو هم حتما دلت تنگ شده.امروز باید دوباره بریم سونو گرافی تا آخرین وضعیتهات مشخص بشه.شاید یک کم زودتر ا ز زمانی که تیکر نشون میده دنیا بیای.

اینجا بعد از مدتها داره برف میاد.خیلی شدید.نمیدونم تا بعد از ظهر خیابون باز میشه که بریم بیرون یا نه.فعلا که هیچ ماشینی رد نمیشه.میترسم حتی آژانس هم نیاد دنبالمون.دعا کن همه چیز به خوبی پیش بره.دعا کن من توان داشته باشم همه سختی هاشو تحمل کنم.

بوست میکنم پسر نازم

 

پسری گلم سلام.

دیشب نازنین جون دوست کلاس اول دبستان مامانت اوومد خونمون.شبم موند.تا میومد دستشو بذاره رو شکمم تکونهاتو حس کنه شما آروم میشدی.امشب هم داره بر میگرده خونشون قبرس.یک مهمونی کرفته و همه رو دعوت کرده نمیدونم چرا من دوست ندارم برم مهمونیش.میترسم نشستن طولانی به شما گل پسرم فشار بیاره.راستش دیشب از دست نازنین یک کم ناراحت هم شدم.با وجودی که بهش گفتم نمیخوام بوی سیگار بهم بخوره که تورو اذیت کنه هی میرفت دم پنجره سیگار میکشید.صبح دیگه با عصبانیت فرستادمش تو بالکن و گفتم مهم نیست سرده یا نه من نمیخوام بچم دود سیگار اذیتش کنه.اوونم رفت تو بالکن و با آبریزش بینی برگشت تو.پسرکم این یک نکته مهمه زندگیه .دوست دارم به حرفم گوش کنی.هیچوقت هیچوقت هیچوقت بنده موادی مثل سیگار نشو که اینقدر بهشون وابستت کنن.این وابستگی جز دردسر هیچی نداره.نمیزاره سالم زندگی کنی.مامانی گلم این افتخار نیست و کلاس هم نیست که سیگار بکشی یا هر چیز دیگه .اتفاقا برعکس انگاری داره اوون شخص فریاد میزنه من خودم هیچی نیستم .من با این سیگار معنا پیدا میکنم.من از خودم چیزی ندارم که بقیه را جلب کنم.باید اینجوری مثلا بگم با کلاسم.پسرکم اینها نشونه ضعفه نه نشونه بزرگی.نه نشونه آقایی.نه نشونه کلاس .گل پسرم تو این دنیا باید خیلی حواستو جمع کنی.باید یاد بگیری خودت بزرگ باشی خودت مهم باشی.باید به وجود خودت به ذات پاک خودت افتخار کنی.مامانی گلم امشب من مهمونی نمیرم.دوست ندارم حتی وقتی تو دل منی بری تو محیطی که سیگار و مشروب هست.من هم نمیرم.ما سه تایی با هم سالم زندگی میکنیم.من و شما و بابا مجیدی.من به تو یاد میدم که این دوستها همیشه هستن.اما مهم اینه که تو تحت تاثیرشون قرار نگیری .مهم اینه که بدونی راه تو راه درستیه.

مهم اینه که خودت ارزش باشی و ارزش داشته باشی.وگرنه همه بلدن خیلی کارها رو بکنن.مهم اینه که زمانی که اختیار انجام کاری رو داری تشخیص بدی اوون کار اشتباهه و انجامش ندی.نظر دیگران برای خودشون مهم و با ارزشه نظر تو هم برای خودت

میسپرمت به خدای آسمونها .از ته دل ازش میخوام همیشه یار و محافظت باشه.

هوررااااااااااااااااا

سلام پسرک فندقی کوچولوی ناز من.دیروز رفتیم مطب خانوم دکتر مهربون که خیلی دوستش داریم.صدای قلبتو شندید و یک دستی گذاشت رو دل مامانی گفت شما حسابی تپل شدی و رشدت بیشتر از سنیه که سونو گرافی برات تعیین کرده.گفت ممکنه خیلی زودتر از این حرفا دنیا بیای.بعد هم کلی مامانی رو شجاع کرد که نترسه و کلی بهم اطمینان داد.

امروز صبح هم با مامان من رفتیم تخت و کمدتو دوباره دیدیم که جاییش خراب نباشه و برامون فرستادنش.منم با وجودی که کلی خسته بودم زودی توشو چیدم.اینقده بابا مجیدی از سلیقه من خوشش اوومد.فقط مونده ملافه ها و لحاف تختت و یک کم خورده ریز مثل پوشک و وان و ...اگه تونم فردا چند تا عکس میگیرم و میذارم برات.دوستت دارم پسرکم یک عالمه هر چی بگم بازم کمه

سلام گل پسرم .قند عسلم.مامانی دیدی این تیکر چقدر زود زود میره جلو؟من که خودم امروز از دیدنش شکه شدم.راستش خیلی به اینکه تو دلمی عادت کردم.هر چند یک کم سخته.ولی عاشق اوون تکونهاتم فندوقی مامان.امروز با بابایی رفتیم پارک.اینقدر دلم میخواست تو هم تو کالسه ات نشسته بودی و راهت میبردیم.مامانی پس فردا تخت و کمدتو میارن.دیگه یواش یواش باید وسایلتو بچینیم.چند روزه برات شروع کردم کتاب خوندن.فکر کنم خیلی دوست داری .چون تا صدامو قطع میکنم یک تکونی میخوری .وقتی ادامه میدم باز ساکت میشی.تا حالا کلی قصه برات گفتم.گل پسرم صبح نزدیکه و من امشب هم نتونستم خوب بخوابم.یواش یواش برم شاید تونستم تو این یکی دو ساعت باقی مونده یک چرتی بزنم.فردا هم میریم پیش خانوم دکتر ببینیم چطورایی .مامانی مثل اینکه تو هم مثل من بیداری نه؟

برام دعا کن پسرکم

دیشب تا صبح دوباره نخوابیدم.نمیدونم چم بود.وقتی از خواب بیدار میشم فکرهای ترسناک گذشته میاد سراغم .دوباره ترس از بیمارستان و ...دوباره پام گرفته بود.تو هم هی تکون میخوردی.ترسیدم چیزیت شده باشه .آخه دیروز از ظهر شروع کردی تکون خوردن و تا نصف شب آروم نمیشدی.البته خدا رو شکر .همین که با تکون خوردنت بهم میفهمونی حالت خوبه یک دنیا ارزش داره.یک چرخ تو خونه زدم و یک چیزی خوردم .بعد دوباره برگشتم تو تخت.این دفعه سعی کردم به چیزهای خوب فکر کنم.به بزرگ شدنت.به ۲-۳ سالگیت.به اینکه چه شکلی شدی.کچلی یا مو دار.تا بالاخره خوابم برد.خوابتو دیدم.وای پسر من بودی.دردی نداشتم پرستار گذاشتت تو بغلم حالم کاملا خوب بود.برای اولین بار بهت شیر دادم.اصلا اوون جوری که فکر میکردم سخت نبود.تو خودت همه چی رو بلد بودی.به زور از زیر پلکهای بستت دیدم چشمات آبیه .یک آبی خوشرنگ.قشنگ تر از همه آبیهای دنیا.لباسهایی که با این همه دقت برات خریدم تنت بود.به خودم میگفتم چرا من درد ندارم.چرا تو اینقدر راحت شیر میخوری.به کلی سیر شدی.گریه نمیکردی.فقط آروم میخوابیدی.دستمو گذاشتم رو انگشتهای نخودی پات سرد بود .به ندا گفتم جورابهایی رو که برات خریده و همرنگ سر همیته پات کنه.بازم سردت بود.بغلت کردم و پتویی که سالها پیش که در انتظار اوومدنت بودم برات گرفتم پیچیدم دورت.همون موقع بهمون اجازه مرخصی دادن.دوست نداشتم بدمت بغل کسی.خودم بغل کردم و پتو رو محکم دورت پیچیدم.تو یک دونه پسرک منی.همه دنیای من.برام دعا کن دیگه نترسم.دعا کن همه چی مثل خوابم راحت پیش بره.

چند تا عکس وسایل نی نی گل

لباسای نی نی گل

یه لباس دیگه

تب سنج

شامپو و لوسیون سوغاتی عمویی

حوله حموم 

آفرین به بابا مجید.آفرین به مامان نگار فرصت طلب

پسری/ دیروز با بابا مجید نشسته بودیم تو اتاق آینده شما.بابا مجید پشت کامپیوتر بود و من داشتم براش تند و تند از وقایع روز خبر میدادم که یهو دیدم بابایی حواسش رفت یکجای دیگه .و برق خوشحالی تو چشماش دیده شد .مثل برق و باد یک سری مراحل پژوهش و جستجو از مغزم گذشت و یهو فهمیدم علت اینهمه ذوق بابایی باید این باشه که تو امتحان دکتری قبول شده.آفرین بابا مجیدی

مامانتم که سود جو .گفتم اگه بابایی رو ول کنم دیگه تا ماه آینده که امتحان مرحله دوم رو بده خبری از خرید نیست.زودی گفتم پس حالا بریم کالسکه پسرک رو بخریم.

خلاصه ما رفتیم به قصد کالسکه و کریر خریدن اما دیدیم آقاهه میگه کریر کمر بچه رو اذیت میکنه و فقط این بیس دارها برای توی ماشین مناسبن و ...خلاصه اینقدر در معایب کریر گفت که به نظر من و بابا مجیدی همچین بی ربط هم نیومد.به جاش یک ساک حمل برات برداشتیم و یک نینی لای لای.اما نمیدونم بدون کریر من چجوری میتونم تنهایی تو رو ببرم بیرون وقتی بابایی بهمون ماشین بده .البته عجله ای نیست.به قول آقاهه هر وقت احساس کردین واجب بوده و نخریدین دوباره میریم همون جا و کریر رو هم میخریم.تا چند ماه دیگه معلوم میشه.آقاهه میگفت ۶ ماه صبر کنین و بعد یهو صندلی ماشین بخرین.راست هم میگفت

اما دلم از یک چیزی که خیلی سوخت اینه که بعضی ها چقدر بدجنسن.تمام خریدهایی که برات کردیم روز جمعه به نصف قیمت تو این مغازه میتونستیم بخریم.اقاهه همه چیزش زیادی گرون بود.

به هر حال مبارکت باشه پسر کوچولوی من که از روی شکمم بغلت میکنم و تو اوون تو وول میزنی.

راستی بردیا یک سوال ازت داشتم.چرا تا بابایی باهات حرف میزنه تو هم تکون میخوری وقتی من باهات حرف میزنم آروم میشینی؟

فوران احساسات یک مامان

قربون اوون دست پای فندقیت برم من.عشق کوچولوی احتمالا ۴۰ سانتی متری من با احتمالا یک کیلو و خورده ای وزن.دوست دارم محکم محکم بغلت کنم و محکم محکم فشارت بدم .حیف که هنوز نمیتونم بهت بگم تپلی من.عسلکم دوست دارم زودتر اوون انگشتهای فندقیتو ببینم مامان قربونت بره پسر کوچولو.دارم از خواب میمیرم دیشب اصلا نتونستم خوب بخوابم.اما تو داری اوون تو تکون میخوری میترسم بهت فشار بیاد مامانی جونم.کاش میشد بهم بگی چجوری راحت تری.بشینم یا دراز بکشم یا به پهلو بخوابم یا ....عاشقتم پسرکم.بیشتر از هر چی تو دنیا فکرشو بکنی.البته عاشق بابایی گلت هم هستم .آخی یک کم فوران احساساتم کنترل شد اینجا نوشتم