خسته ام
امروز برگشتم خونه.دیروز رفتم از بیمارستان عرفان سوال کردم که دکترم توی عمل جراحی چطوره.یکی از پرستارها گفت خیلی کنده.دیشب کلی گریه کردم.صبح دوباره با مامان رفتیم لاله.اوونجا گفتن اصلا همچین چیزی نیست و کارش خوبه.یک کم خیالم راحت تر شد.بین عرفان و لاله هنوز دو دلم.
خسته ام از بس فکر کردم.امروز برگشتم خونه.سه روز بود خونه مامان مشغول استراحت کامل بودم.دلم میخواد در و دیوارهای خونه رو بشکنم و یک کم بزرگ ترش کنم.دلم میخواد تمام وسایل رو بریزم دور و از اول بخرم.دلم میخواد زود تر شنبه بشه و کارگر اینقدر در و دیوارها رو بسابه تا حسابی برق بیفته.هر چند امکانش نیست.
خسته ام اما خوابم نمیاد.دوست دارم یک چوب جادویی داشته باشم و با چرخوندنش توی یک چشم به هم زدن همه چیز نو و تمییز و مرتب بشه.
یک دوستی به اسم لیلا توی چند تا پست قبلی برام کامنت گذاشته بود.اما آدرسشو اشتباه زده.اگر دوباره اینجا رو خوند آدرسشو برام درست بذاره تا راهنماییش کنم.ممنون
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۸۷ ساعت 14:24 توسط مامان نی نی
|
پسرکم عزیز دلم تو برایمان بهترین هدیه خداوندی .تا بینهایت دوستت داریم.بردیا روز 23 اسفند ماه سال 1387 در بیمارستان عرفان تهران ساعت 10 صبح چشم به جهان گشود