بی جنبگیه مامان نگار
اوون شب که خاله بنفشه فرداش میخواست بره بیمارستان من تا صبح خوابم نبرد.انگار فرداش نوبت منه.کلی هم بارون میومد و من کلی برای مامان بنفشه دعا میکردم.فردا شبش هم که اوومدم خونه مامان خودم و بد نخوابیدم.اما دیشب که فهمیدم دختر طبقه بالایی مامان اینها که هم مدرسه ایم بود هم زایمان کرده باز تا صبح بیدار بودم و با خودم فکر میکردم الان در چه حاله.اصولا من یکی یک دور با همه کسانی که این مدت مامان شدن شب زنده داری کردم.چه مامانهای نینی سایتی چه غیر نینی سایتی.اصولا حس همزاد پنداری از این بیشتر؟!
پسرکم دکتر فعلا حدود های ۲۳ اسفند را برای روز بغل کردن و بویئدن تو مشخص کرده.تو این مدت هیچوقت حس نکردم تو یک موجود کوچیک هستی یا غریبه.خیلی با هم دوست شدیم مگه نه؟چقدر برات درد دل کردم.کلی با هم حرف زدیم.من از کارهایی که تا حالا کردم گفتم.از کارهایی که باید میکردم اما نکردم گفتم.از چیزهایی که رنجوندتم از کسانی که دوستشون دارم.مثل دو تا دوست بزرگ با هم حرف زدیم.میدونم همه اینها رو گوش کردی.و میدونم همه رو خوب درک کردی.راجع به خودت هم کلی با هم حرف زدیم.مواظب خودت باش پسر نازم.تا زودی بیای بغلم
پسرکم عزیز دلم تو برایمان بهترین هدیه خداوندی .تا بینهایت دوستت داریم.بردیا روز 23 اسفند ماه سال 1387 در بیمارستان عرفان تهران ساعت 10 صبح چشم به جهان گشود