دیروز جلسه دکتر سلطانی

این مطلبو عینا از وبلاگ بابایی بردیا کپی میکنم اینجا .البته توضیحاتی که خود بابایی در مورد جلسه بهم داد یکم بیشتر بود.که ترجیح میدم بعدا خودشون اضافه کنن تا خدایی نکرده برداشت من از موضوع باعث تغییرات اصل مطلب نشه.اما متاسفانه من و بردیا علی رغم تمام علاقه ای که به رفتن داشتیم نشد بابایی رو همراهی کنیم.

 

کلاس دکتر سلطانی در خصوص تربیت روانی بچه ها مختص پدران امروز در پارک قیطریه بر گزار شد.

از چیزهایی که مطرح شد یادداشت برداشتم:

دکتر سلطانی از سه روانشناس برجسته نام میبره، دو تای اونها پیاژه و اریکسون هستند و سومی رو یادم نیست.

بنا بر گفته ایشون در مورد انسانها از بدو تولد به ترتیب در سیستم مغزی و عصبی و جریان روانی بچه ها این مراحل رخ میده:

نگاه --> درک --> تصور --> انتظار --> احساس ----> رفتار

<---------------------- ذهن --------------------> <-- تفکر -->

از مراحل بالا نگاه، درک، تصور، انتظار و احساس در ذهن شکل گیری میشن و رفتار توسط تفکر مبتنی بر 5 مرحله قبل هستش که شکل میگیره.

به همین ترتیب نوزاد از بدو تولد تا سن 18 سالگی به ترتیب زیر رشد می کنه

سن وضعیت متقابل نقطه نگاه کودک
تولد تا یکسال

اعتماد در برابر بی اعتمادی

امنیت در برابر ناامنی

مادر
1 تا 3 سال

خودباوری در برابر شک  

به خودش
3 تا 5 سالگی ابتکار در برابر احساس گناه به خانواده
5 تا 12 سالگی ساختن در برابر حقارت به جامعه
12 تا 18 سالگی بحران هویت منشا آفرینش

چندین موضوع در مورد جدول بالا وجود دارد:

نکته اول این است که این جدول سیر تکاملی طبیعی کودک ( تمام کودکان حتی بزرگسالان که زمانی کودک بوده اند ) را در بر میگیرد.

نکته دوم این است که در فرآیند رشد روانی ما جهش نداریم، جهش در طبیعت به معنایی است که شباهت زیادی به سرطان دارد ( سرطان خودش یک جور جهش است ) اما سرعت بالا داریم، برخی از کودکان نسبت به بقیه از سرعت بیشتری در بخشی یا تمام فرآیند رشد خود برخوردار هستند

نکته سوم اینکه به همان دلیلی که در نکته دوم گفته شد اگر در هر یک از بخشها کودک با صدمه مواجه شود سایر مراحل نیز خود بخود صدمه دیده خواهد بود، چرا!!؟ به این دلیل که این مراحل مانند پی ساختمان می بایست بر روی هم ساخته شوند و در غیر این صورت با کودک ناسازگار مواجه میشویم.

به طور مثال طبق آمار جهانی آمار بالینی بیش فعالی در کودکان دو در یکصد هزار است. اما این آمار در ایران 30 درصد کودکان ایران می باشد که عقیده دکتر سلطانی بر این است که تنها دلیل آن عدم تناسب روانی در کودک است

نکته چهارم اینکه در مورد پدر و مادر و سایر بزرگسالان اگر این مراحل در کودکی صدمه دیده باشد، علی رغم تمام تلاش قادر به کمک موثر به کودک خود نخواهند بود مگر آنکه شروع به بازسازی خودشان کنند.

برای این منظور دکتر دو کتاب

راز شاد زیستن و

آخرین راز شاد زیستن رو توصیه کرد.

همچنین دکتر سلطانی راجع به موضوع دیگری در خصوص استعداد ها، خصوصیات و محیط کرد، به عقیده دکتر این تعاریف در مورد آنها وجود دارد

استعداد ها: در هنگام تولد کودک استعداد ها که همه آنها منشا خیر دارد از طرف خدا در کودکان به ودیعه گذارده می شود، همه آنها به صورت بالقوه بوده و می بایست رشد کنند تا به تعالی رسیده و بالفعل شوند.

خصوصیات: اینها نیز در هنگام تولد کودک تماما در وجودش به ودیعه گذارده میشوند اما بالقوه بوده و  ماهیت آنها نیز میتواند خیر و یا شر باشد.

محیط: این محیط است که بر روی بالفعل شدن خصوصیات تاثیر میگذارد. برخی از آنها را تقویت کرده و برخی را تضعیف میکند، حال خواه این اثرات در ژنهای کودک تاثیر بگذارد و یا در جای دیگر، اما وقتی خصوصیات خاصی رشد کرد و بالفعل شد، به نوبه خودشان اجازه میدهند بعضی از استعدادها شکوفا شوند و بعضی دیگر کاملا مانند گلی بدون آب خشک شوند.

همچنین دکتر سلطانی در خصوص ارزشها و اهمیتها صحبت کردند.

ارزشها چیزی است که نقطه نگاه انسان به آن است و بر اساس آن اعمال و رفتارش را تنظیم و توجیه کرده و به آنها عمل میکند.

اهمیت ها مسائلی هستند مانند تکنولوژی

کلا ایشان در کلاس قبل هم در این خصوص خیلی صحبت کرد که در جامعه ما اهمیت ها جای ارزشها را گرفته است و چون به خودی خود اینها به زندگی انسان و به وجودش معنا نمیدهد مشکلات و عارضه های زیادی را در جامعه به جا گذاشته همانطور که الان میبینید، مسابقه ثروت اندوزی و مصرف گرایی، انواع اعتیاد ها و نظایر آن.

همانطور که قبلا در متون دینی گفته شده، اصول اعتقادی جزو ارزشها هستند که میبایست بدون تقلید شناخته و پذیرفته شوند.

یکی از مواردی که دکتر به عنوان مثال مطرح کرد، رفتار پدر و مادر ها در فرستادن بچه ها به انواع کلاسها هستند بدون اینکه برایش ارزشی تعریف کنند.

بدون قصد و غرض هستند بسیاری از تحصیل کرده ها که سب درآمد برای ا«ها مهم ترین موضوع در زندگیشان هستش.

 در ضمن جلسه بعد ۲۵ تیر ماه ساعت ۱۰ تا ۱۲ هستش

کلاس هنر و خلاقیت

دیروز به طور نیمه غیر منتظره ای سر از کلاس هنر و خلاقیت آموزشگاه بادبادک در آوردیم.صبح با هودسا جان دوست خوبم و مامان ایزد یار عسلی صحبت میکردیم که حرف از کلاس های بادبادک به میان اومد .هر چند من بعد از صحبتی که با دوستهای نینی سایتیمون کردم تصمیم داشتیم هوا که خنک تر شد بچه ها رو با هم ببریم ولی هودسا جان زحمت کشیده بودن و برای هر دومون رزرو کرده بودن.از اونجایی که اصلا تو اون منطقه جای پارک ماشین هم نیست برای هر دومون به صرف بود که با هم بریم .

اگر در مورد کلاس و فعالیت هاش بخواین بدونین اول یکم شعر خوندن و سعی در نشان دادن حرکات هماهنگ به بچه ها داشتن و بعد آموزش رنگ زرد و یک سری توضیحات که توسط پرند جون مربی جوان و با انرژی داده شد.صرفنظر از اینکه چقدر این آموزش میتونه روی بچه ها اثر داشته باشه تاکید من بیشتر در جمع قرار گرفتن بردیا بود.البته بردیا توی آشپزخانه کلاس یک ماشین لباسشویی (وسیله مورد علاقه اش) پیدا کرد و تا فرصتی پیدا میکرد مدوید طرف ماشین لباسشوئیه.یک بار هم محکم خورد زمین و کلی گریه کرد.جلسه پیش رنگ زرد رو آموزش دیدن که نتیجه اش این شد که شلوار جینم دیگه به درد استفاده نمیخوره.یادم بود تن بردیا لباسی کنم که اگر روش رنگ ریخت دلم نسوزه اما از خودم غافل شدم.و اما پیشرفت های ایزدیار کوچولو که سه ماه از بردیا کوچکتره منو شگفت زده کرد و در عین حال باعث شد فکر کنم باید بیشتر برای بردیا وقت بذارم.هر چند دیگه نمیدونم از کجا باید این وقتو بیارم.بردیا هیچ تلاشی برای صحبت کردن نمیکنه در عوض با روشی که خودش اختراع کرده سعی در بیان منظورش داره.به این صورت که دست منو میگیره و هر جا باشم منو میبره به سمت مقصدش و با دست نشون میده چی میخواد.مثلا سی دیشو میده دستم به دکمه روشن دستگاه و دکمهopen اشاره میکنه.متاسفانه علی رغم تمام تلاشهایی که برای بردیا میکنم چون مدتیه سر بابایی خیلی شلوغه و بیشتر کارها به عهده خودمه نمیرسم وقت کافی برای صحبت کردن با بردیا بذارم.پدر بزرگ ایزد یار عزیزم که دوست پدرم هستن طراح دکورن و گویا بیشتر جاها ایزدیار باهاشون بوده.نمیدونین چقدر بامزه صدای وسایل نجاری رو در میاورد.نکه خدایی نکرده فکر کنین دارم مقایسه میکنم.این بی انصافیه.فقط دارم دنبال راهی برای تشویق بردیا میگردم.نکته هایی که پرند جون تو کلاسشون بهش اشاره داشتن این بود که بچه ها رو حتما به اسمشون صدا بزنیم نه اینکه بگیم جوجو و عسل و ....چون این اسم بهشون هویت میده اینکه توی این دو سال اول  زندگی بیشترین تاکید روی حواس پنجگانه بچه هاست که سعی میشه توی این کلاس بیشتر روی این حواس کار کنن.

و نمیدونم چرا اما تاکید داشتن کتاب هایی که برای بچه ها میگیریم کتاب های با تصویر واقعی باشه نه نقاشی .اولین نقاشی بردیا رو دیشب بابایی چسبود به دیوار اتاقش.پرند جون عقیده داشت بچه ها میفهمن این کار خودشونه .امروز بردیا رو بردم جلوی نقاشیش در حد یکی دو ثانیه نگاهش کرد و یک لبخند با معنی زد .فکر کنم یادش افتاد کار خودشه.دیگه برم به بردیا برسم.

اگر چیزی یادم افتاد اضافه میکنم.روی نوارهای خانم سودابه سالم هم برای بچه ها خیلی تاکید کردن.

این وسط مادرها هی از نقاشی کردن بچه هاشون عکس میگرفتن.که فکر میکنم نور فلاشها باعث به هم زدن تمرکز بچه ها شده بود.هر چند دوست داریم خیلی لحظه ها رو برای بچه ها ثبت کنیم اما هدف اصلی نباید این وسط گم بشه

جمله محبوبم

توی یکی از fast food های مورد علاقه من و بابایی که یک موقعی میرفتیم یک تابلوی خیلی قشنگ بود که زیرش نوشته شده بود give recpect get recpect .همیشه از این جمله خوشم میومده.از این به بعد این جمله را بیشتر آویزه گوشم میکنم.فکر کنم بعضی وقتها زیادی آوانس دادم.

بیربط نوشت:دیروز رفته بودم تو وبلاگ دلبند عزیز که پست جدیدشونو بخونم.اتفاقا تو کامنت ها یک پیشنهادی بهشون داده بودم که دیدم برای من یک مطلبی نوشتن.هر چی بیشتر خوندم بیشتر تعجب کردم که خدایا من کی همچین سوالاتی کردم و 90 در صد مطالب رو که خودم میدونم.بعد که به کامنت های قبلی مراجعه کردم متوجه تشابه اسمی بین خودم و خانومی که یک عالمه سوالا پرسیده بودن شدم .البته سبک نگارششون هم 180 درجه با سبک من فرق میکرد(صاحب سبک هم کردیم خودمونو)البته براشون پیغام گذاشتم که منو با اون خانوم اشتباه نگیرن.اما پیشنهاد میکنم که هممون از این به بعد اسم کوچولوهامون را هم کنار اسم خودمون بیاریم که اینجوری اشتباه نشه و چه خوب کاری میکنن دوستانی که تا حالا این کارو کردن

بردیا امروز تو حیاط خونه مامان اینها کلی تاب بازی کرد و بعد بابام یک وان پر آب گذاشت روی بالکن که آب بازی کنه.متاسفانه تو این لحظات جالب اصلا من دوربین نبرده بودم که عکس بگیرم

راستش نمیدونم عنوان این مطلبو چی بذارم.مدتهاست که ما تلویزیون داخلی رو نگاه نمیکنیم.فکر کنم خیلی ها مثل ما باشن.امروز صبح به خاطر موضوعی مجبور شدم یک دقیقه بردیا رو بذارم پایتلویزیون و به کارم برسم .حالا در آخر براتون میگم چه کاری داشتم.از غذا کارتون داشت و بردیا هم داشت نگاه میکرد.بعد از اینکه کارم تموم شد اومدم پیش بردیا و دیدم چقدر برنامه مسخره ایه.راستش یاد یکی از پست های نازنین جون افتادم که عکس یک کتاب رو با شکلهای روش انداخته بودن و واقعا بد آموزی داشت.من معمولا صبح ها برای بردیا mbc3 رو میگیرم و چون واقعا به موسیقی علاقه داره یک سری برنامه هاش خیلی جلب توجهش میکنه.مضافا که گوشش با کلمات انگلیسی هم آشنا میشه. البته نکه فکر کنین تمام صبح بردیا به دیدن تلویزیون میگذره.اصلا.شاید همین یکی دو تا برنامه رو ببینه.این وسط دو تا برنامه هست که بردیا واقعا دوست داره یکی little eistain واون یکی  barney هستش .که واقعا به نظرم چقدر هنر مندانه ساخته شده. واقعا آرزو میکردم تهیه کنندگان برنامه های بچه ها به جای اینکه اینقدر به خودشون فشار بیارن و این برنامه های نه چندان آموزنده بلکه تا حدودی مخرب رو بسازن یک چیزی تو مایه های همین دو تا برنامه تولید میکردن. اگر هم سختشونه خوب همینها رو ترجمه کنن.کارگردانها و فیلمنامه نویسامون که دقیقا همین کارو میکنن.نمونه اش تولدی دیگر یایک فیلم دیگه که هر چی فکر میکنم اسمش یادم نمیاد ولی جریانش اینه که ماهایا پطروسیاننقش یک دختر پولدارو بازی میکنه کهشب میخوابه و صبح که بلند میشه دقیقا ۱۸۰ درجه برعکسه و ۲ تا بچه داره توی یک خونه کوچیک و نسبتا بیپول و ....همون طور که قبلا هم گفته بودم ما متوجه شدیم بردیا تا حدودی به موسیقی علاقه داره و برنامه little eistain هم دقیقا با این هدف تولید شده که بچه های خیلی کوچیک رو در حد خیلی ابتدایی و ساده با نت های موسیقی آشنا کنه.برام جالبه بردیا از اول تا آخر این کارتون از جاش جم نمیخوره.و چنان توجه و ذوق میکنه که منم از دیدن این کارتون به وجد میام.دلم میخواد کل این کارتون رو براش ضبط کنم .راستش دلم خیلی برای بچه هامون میسوزه.ما پدر و مادرها ممکنه کلی برای بچه هامون زحمت بکشیم کلاسهای مختلف بذاریمشون رو آموزششون کار کنیم و هر کار دیگه ای از دستمون بربیاد تا نقص های آموزش پرورش یا تلویزین رو پر کنیم.اما فکر کنین این بچه فردا بره مدرسه سر کلاس درس از اینکه خیلی مطالب رو که باید بشنوه براش تکراریه و بلده کلافه و بیحوصله میشه.معلم در عین حال باید خودشو با بچه ای که بلد نیست هم مطابقت بده .اینه که ممکنه بین معلم و شاگرد یک سری برخورد به وجود بیاد و شاگردی که بلده هر روز بیشتر از روز قبل از مدرسه زده بشه.این اتفاق رو عینا در مورد چند تا بچه دیدم و شنیدم.مادر و پدر سعی میکننبهترین تصمیم رو بگیرن و به مدارس خصوصی پناه میبرن .اما واقعا چقدر توی مهدکودک ها و مدارس غیر انتفاعی زبان موسیقی ورزش و یا هر چیز دیگه ای به صورت حرفه ای آموزش داده میشه.من خودم توی یکی از مدارس خیلی معروف غیر انتفاعی تهران تدرس میکردم.و میتونم به جرات بگم وضع فوقالعاده به هم ریخته بود.سطح بچه ها زمین تا آسمون با هم فرق میکرد.یکی خیلی عقب بود و یکی خیلی جلوتر از کلاس خلاصه بل بشویی بود.و هر کی هر چیز کاربردی ایی که یاد گرفته بود به جرات میتونم بگم از کلاس زبان بیرون بود نه سیستم داغون مدرسه.

یادتون امتحانات زبان مدارس رو .

این جملات را سوالی کنید

پاسخ کوتاه و کامل بدهید

واقعا چند نفر از ما به این شیوه داغون مدرسه زبان یاد گرفتیم؟

زنگ ورزش چند نفرمون یک رشته ورزشی رو درست یاد گرفتیم.یادمه تابستونهای من تو زمین بسکتبال میگذشت.عاشق این رشته ورزشی بودم.زنگ ورزش معلم همه رو پاس میداد به من و خودش مشغول ناخن درست کردنش میشد.

این مطلب ادامه داشت.اما هنگ کردن بی مقدمه کامپیوتر باعث شد بقیه اش بپره سر فرصت میام بقیه اش رو مینوسم

 

بردیا و یلدا پارک پردیسان خرداد ۸۹

 

 

بردیا و سارینا دیروز

 

 

بردیا در حال خیمیر بازی با خمیری که خودم براش درست کردم

 

بابایی طفلک مجبور شد n بار بردیا رو بالا ژایین ببره .چون بردیا خیلی از قوی کردن بازوهاش کیف کرده بود.

 

 

قالب جدید

طرح قالب رو عوض کردم هر چند از تصویر بالاش خیلی خوشم میومد .با توجه به شناختی که از بردیا و باباییش دارم و میدونم چقدر شبیه هم هستن.همیشه مجسم میکردم وقتی بردیا به سن ۱۰ -۱۲ سالگی برسه مثل پسرک کنار تصویر یک کتاب تخیلی میگیره دستشو و میشینه یک گوشه به کتاب خوندن و بعد چشماشو میبنده و میره تو تخیل.برای همین اون عکس رو انتخاب کردم.البته خودم هم از اینکه بقیه صفحه تیره ست زیاد راضی نبودم.این قالب هم موقتیه تا بعد

دنیای ما

این پست رو با تشکر از همکارهای خوب بابایی شروع میکنم که اینقدر به من و پسرک لطف دارن و از نوشته هام تعریف کردن.خیلی ممنونم همکارهای خوب بابایی بردیا.نظر لطف تونه.این دلگرمی هایی که به من میدین باعث میشه برای نوشتن مصمم تر بشم.از همتون سپاسگذارم.

پسرکم خوبم دوست داشتم تو در دنیایی بودی پر از شادی پر از حس خوب زندگی .پر از عطر یاس و پر از دشت شقایق.دلم میخواست بدون هیچ دغدغه ای از فردای نامعلوم باشی.پسرک خوبم دلم میخواست صبحها که چشماتو باز میکنی یک پروانه کوچول بیاد رو نوک بینی خوشگلت بشینه و بهت بگه سلام آقا بردیا صبح قشنگ بخیر.دلم میخواست فصل زندگیت همیشه بهاری باشه.

اما پسرکم دنیا هممیشه یک رنگ نیست بعضی از فصلها هم زردن.بعضی وقتها آدمها سر مسائل مختلف با هم دچار مشکل میشن.بعضی وقتها مردم به خاطر بعضی مشکلات از آینده شون دچار نگرانی میشن.بعضی وقتها میشنوی دنیا داره به آخر میرسه.

پسرکم میخوام بدونی من و بابایی هر کاری از دستمون بر بیاد برات میکنیم که بتونی فصل زندگیتو زیبا ورق بزنی .این روزها مامان از حوادثی که ممکنه در آینده رخ بده دلنگرونه.دلنگرونه آینده تو.خیلی خیلی زیاد.مامان میخواد تو از زندگی راضی باشی.این روزها مامان دلش میخواد یک جوری کوتاهی های گذشته رو جبران کنه.یک جوری برنامه ریزی های غلط رو دوباره به اصلاح کنه.هر چند برای بضی چیزها خیلی دیره.اما مامان میخواد به خاطر تو عشق کوچولوش یک کاری کنه کارستون.

بردیای مامان پسرک نازم مامان این روزها یکم نگرانه.اما نمیذاره تو متوجه بشی.مامان باید هر کاری میتونه بکنه تا خیالش راحت بشه پسرکش توی یک جریان درست افتاده و میتونه گلیم خودشو از آب بکشه.پسرم تا نهایت بینهایت دوستت دارم

بردیا در رستوران هانی

 

 

 

پسرک در حال کیبورد نوردی!

 

 

 

 

پسرک در حال مرتب کردن کابینتهای مامان!

 

 

این عکسها مال همین یک ساعت پیشه که به بابایی تقدیم میشه

 

 

 

 

 

نظرتون راجع به قالب جدید چیه؟

یک شب آروم یک روز شلوغ

دیروزعجب روزی رو گذذروندیم من و بردیا.شب قبلش مامان بزرگ بردیا (مامان بابایی )ما رو دعوت کردن رستوران هانی.تو رستوران براش صندلی غذا آوردن که ۱ دقیقه هم توش نموند و حمله کرد وسط غذای من و با تلاش فراوان یک دونه یک دونه برنج ها رو میذاشت تو دهنش و یک ساعت هر دونه برنج رو میجوید.بماند که کلی شرمنده کارکنان رستوران هستیم که بعد از رفتن ما باید روی میز و زیر میز رو حسابی به شلنگ میبستن.در این وسط مانتوی من هم دیدن داشت که روش مخلوطی از خوراک زبان باقالی پلو و دوغ و ....با هم مخلوط شده بود.ما که گفتیم بردیا بخوره عیبی نداره هر کثافتی بزنه.

مجموعا شب خوبی بود .از مامان بزرگ بردیا خیلی ممنون.کلی هم خندیدیم.اما فردا صبح ژسرک کلی سر حال از خواب بیدار شد.یکم غذا خورد و داشتیم با هم بازی میکردیم که دیدم بردیا یهو زد زیر گریه.اول فکر کردم چون دستگاه تلفن رو نجات دادم که خوردش نکنه داره گریه میکنه و سعی کردم براش توضیح بدم که این وسیله بازی نیست.اما گریه های بردیا هر لحظه شدید تر میشد.به طوری که علی رغم اینکه میدونم دوباره نباید وسیله رو به بچه برگردوند تلفن رو دادم دستش .اما پرتش کرد یک طرف دیگه .فکر کردم شاید چیزی رفته تو لباسش سریع لباسهاشو در آوردم و دیدم خبری نیست.بردیا هم اینقدر گریه میکرد که حالش داشت بهم میخورد.خیلی وحشت کردم براش یکم آب آوردم اما بازم پرت کرد.و دیگه صداش از شدت گریه گرفت و بدنش میلرزید.این وسط به هرکی زنگ میزدم ببینم چیکار کنم فایده ای نداشت و هیچکس در دسترس نبود.دیگه حسابی هل شده بودم.بعد از n بار که به بابایی زنگ زدم بالاخره گوشی رو برداشت و من در بین جیغ های بردیا و اشک خودم نفهمیدم چی به بابایی گفتم .فقط شنیدم که گفت الان میام.با هر بد بختی ای بود مانتومو تنم کردم و دویدم زنگ طبقه اولیمونو زدم.و پریدم تو خونش .خیلی خودمو نگه داشتم که منم با بردیا نزنم زیر گریه.تو راه پله ها دستم زیر دلش بود که دو تا باد گلو زد.اونجا شک کردم دل درد داره .اما باورم نمیشد این گریه وحشتناک مال دل درد باشه.خلاصه با هر بد بختی ای بود آرومش کردیم.اما بعدش رفتم تو ماشین بابایی و حسابی تنهایی خودمو خالی کردم.دیگه ظهر شده بود بابایی ناهار خورد و رفت.بردیا هم ناهار خورد و یکم بازی کرد و خوابید.منم گفتم سریع دور و برمو جمع میکنم و یکم استراحت میکنم.به لطف آقا بردیا چند روزه آیفونمون قطعه و صدا اصلا نمیاد.مشغول گرد گیری بودم که متوجه شدم آیفون روشن شده و یک خانومی چنان داره پشت آیفون هوار میکشه که  دهنش کل تصویر رو گرفته.فهمیدم حتما زنگ ما و بقیه طبقات رو زده.از اونجایی که میدونستم صدایی رد و بدل نمیشه بیخیال شدم و به بقیه کارم ادامه دادم که دیدم طرف دستشو گذاشته روی زنگ واحد رو به رو که توی اون ساعت معمولا پسر۸ ساله اش تنها ست.و مرتب داره اشاره میکنه به شیشه ماشینش و مردم هم دورش جمعن.طفلک بچه خیلی ترسیده بود.دیدم تلفنو برداشته زنگ زده به مامانش و گریه کنان میگه من نکردم.چند دقیقه بعد رفت پایین و دیدم پلیس اومده .این دفعه دیگه طاقت نیاوردم در رو باز کردم و بهش گفتم آرین چی شده و دیدم میگه شیشه ماشینش شکسته میگه تو از بالا لیوان پرت کردی.طفلک بچه از دیدن پلیس خیلی ترسیده بود.آوردمش خونه خودمون و گفتم اگر این دفعه زنگ بزنن و بچه رو بترسونن من میرم جلو و میگم صبر کنین تا مادرش از سر کار بیاد.بعد متوجه شدم خانومه زنگ زدهبه موبایل مامانش و بی مقدمه چنان داد و بیدادی راه انداخته که مامانه وقتی رسید دم در از ترس لبش فلج شده بود.آرین هم اینقدر هل شده بود که وقتی ازش پرسیدم مامانت محل کارش کجاست که ببینم چقدر طول میکشه تا برسه به جای میرداماد گفت میدان خراسان.خلاصه با کلی دعوا این ماجرا تموم شد.و هر چی آرین میگفت که کار اون نبوده باور نمیکردن.کلی دلم براش سوخت.تا اینکه من مداخله کردم و گفتم تعداد لیوانهاتونو بشمرین اگر دستش درست بود یعنی کار آرین نبوده و مشخص شد که کار بچه طفلک نبوده.طفلک مامانش اینقدر بهم ریخته بود که نذاشتم بره خونه و آوردمش پیش خودم بقیه گل گاو زبانی رو که صبح برای خودم دم کرده بودم براش ریختم و یک کم باهاش حرف زدم تا آروم بشه.آرین هم با بردیا مشغول شد به بازی.ماجرا تموم شد ولی مامان آرین خیلی عصبی و داغون بود که چرا اینقدر بچش رو ترسوندن که محل کار مامانشو تا این حد اشتباه بگه .

واقعا تو این م،م*ل،ک*ة هیچ قانونی نیست که برای بچه ۷-۸- ساله نباید پلیس آورد؟