دیروزعجب روزی رو گذذروندیم من و بردیا.شب قبلش مامان بزرگ بردیا (مامان بابایی )ما رو دعوت کردن رستوران هانی.تو رستوران براش صندلی غذا آوردن که ۱ دقیقه هم توش نموند و حمله کرد وسط غذای من و با تلاش فراوان یک دونه یک دونه برنج ها رو میذاشت تو دهنش و یک ساعت هر دونه برنج رو میجوید.بماند که کلی شرمنده کارکنان رستوران هستیم که بعد از رفتن ما باید روی میز و زیر میز رو حسابی به شلنگ میبستن.در این وسط مانتوی من هم دیدن داشت که روش مخلوطی از خوراک زبان باقالی پلو و دوغ و ....با هم مخلوط شده بود.ما که گفتیم بردیا بخوره عیبی نداره هر کثافتی بزنه.

مجموعا شب خوبی بود .از مامان بزرگ بردیا خیلی ممنون.کلی هم خندیدیم.اما فردا صبح ژسرک کلی سر حال از خواب بیدار شد.یکم غذا خورد و داشتیم با هم بازی میکردیم که دیدم بردیا یهو زد زیر گریه.اول فکر کردم چون دستگاه تلفن رو نجات دادم که خوردش نکنه داره گریه میکنه و سعی کردم براش توضیح بدم که این وسیله بازی نیست.اما گریه های بردیا هر لحظه شدید تر میشد.به طوری که علی رغم اینکه میدونم دوباره نباید وسیله رو به بچه برگردوند تلفن رو دادم دستش .اما پرتش کرد یک طرف دیگه .فکر کردم شاید چیزی رفته تو لباسش سریع لباسهاشو در آوردم و دیدم خبری نیست.بردیا هم اینقدر گریه میکرد که حالش داشت بهم میخورد.خیلی وحشت کردم براش یکم آب آوردم اما بازم پرت کرد.و دیگه صداش از شدت گریه گرفت و بدنش میلرزید.این وسط به هرکی زنگ میزدم ببینم چیکار کنم فایده ای نداشت و هیچکس در دسترس نبود.دیگه حسابی هل شده بودم.بعد از n بار که به بابایی زنگ زدم بالاخره گوشی رو برداشت و من در بین جیغ های بردیا و اشک خودم نفهمیدم چی به بابایی گفتم .فقط شنیدم که گفت الان میام.با هر بد بختی ای بود مانتومو تنم کردم و دویدم زنگ طبقه اولیمونو زدم.و پریدم تو خونش .خیلی خودمو نگه داشتم که منم با بردیا نزنم زیر گریه.تو راه پله ها دستم زیر دلش بود که دو تا باد گلو زد.اونجا شک کردم دل درد داره .اما باورم نمیشد این گریه وحشتناک مال دل درد باشه.خلاصه با هر بد بختی ای بود آرومش کردیم.اما بعدش رفتم تو ماشین بابایی و حسابی تنهایی خودمو خالی کردم.دیگه ظهر شده بود بابایی ناهار خورد و رفت.بردیا هم ناهار خورد و یکم بازی کرد و خوابید.منم گفتم سریع دور و برمو جمع میکنم و یکم استراحت میکنم.به لطف آقا بردیا چند روزه آیفونمون قطعه و صدا اصلا نمیاد.مشغول گرد گیری بودم که متوجه شدم آیفون روشن شده و یک خانومی چنان داره پشت آیفون هوار میکشه که  دهنش کل تصویر رو گرفته.فهمیدم حتما زنگ ما و بقیه طبقات رو زده.از اونجایی که میدونستم صدایی رد و بدل نمیشه بیخیال شدم و به بقیه کارم ادامه دادم که دیدم طرف دستشو گذاشته روی زنگ واحد رو به رو که توی اون ساعت معمولا پسر۸ ساله اش تنها ست.و مرتب داره اشاره میکنه به شیشه ماشینش و مردم هم دورش جمعن.طفلک بچه خیلی ترسیده بود.دیدم تلفنو برداشته زنگ زده به مامانش و گریه کنان میگه من نکردم.چند دقیقه بعد رفت پایین و دیدم پلیس اومده .این دفعه دیگه طاقت نیاوردم در رو باز کردم و بهش گفتم آرین چی شده و دیدم میگه شیشه ماشینش شکسته میگه تو از بالا لیوان پرت کردی.طفلک بچه از دیدن پلیس خیلی ترسیده بود.آوردمش خونه خودمون و گفتم اگر این دفعه زنگ بزنن و بچه رو بترسونن من میرم جلو و میگم صبر کنین تا مادرش از سر کار بیاد.بعد متوجه شدم خانومه زنگ زدهبه موبایل مامانش و بی مقدمه چنان داد و بیدادی راه انداخته که مامانه وقتی رسید دم در از ترس لبش فلج شده بود.آرین هم اینقدر هل شده بود که وقتی ازش پرسیدم مامانت محل کارش کجاست که ببینم چقدر طول میکشه تا برسه به جای میرداماد گفت میدان خراسان.خلاصه با کلی دعوا این ماجرا تموم شد.و هر چی آرین میگفت که کار اون نبوده باور نمیکردن.کلی دلم براش سوخت.تا اینکه من مداخله کردم و گفتم تعداد لیوانهاتونو بشمرین اگر دستش درست بود یعنی کار آرین نبوده و مشخص شد که کار بچه طفلک نبوده.طفلک مامانش اینقدر بهم ریخته بود که نذاشتم بره خونه و آوردمش پیش خودم بقیه گل گاو زبانی رو که صبح برای خودم دم کرده بودم براش ریختم و یک کم باهاش حرف زدم تا آروم بشه.آرین هم با بردیا مشغول شد به بازی.ماجرا تموم شد ولی مامان آرین خیلی عصبی و داغون بود که چرا اینقدر بچش رو ترسوندن که محل کار مامانشو تا این حد اشتباه بگه .

واقعا تو این م،م*ل،ک*ة هیچ قانونی نیست که برای بچه ۷-۸- ساله نباید پلیس آورد؟