بردیا این پسرک باهوش

دقیقا پستش وکارشو یادم نمیاد.شایدم به خاطر بعضی ملاحظات خاص بهتر باشه اینجا ننویسم دقیقا کارش چی بود.اما در زمینه های آموزشی کار میکنه و اطلاعاتش در این زمینه خیلی عالی بود.شب جمعه منزلشون دعوت بودیم.چقدر خانواده دوست داشتنی بودن.نی نی خودشونم آبان به دنیا میاد.بردیا هم طبق معمول همیشه وقتی رفتیم غریبی که نکرد هیچ مشغول اکتشافات خودش بود.یک کم که به رفتار بردیا دقت کرد گفت هوش توی این بچه موج میزنه.یک سری توضیحات راجع به بچه های تیز هوش دادو گفت خودتونو برای موارد خاصی آماده کنین .یکیش اینکه این بچه ها فوق العاده رویا پرداز میشن و باید با یک روان شناس خیلی حاذق صحبت کنین تا بهتون آموزش بده چطور این رویا پردازی رو هدایت کنین که نهایتا منجر به خلاقیت در این بچه بشه.یکی دیگه از مواردش که به نظر جالب اومد این بود که گفت این بچه ها زمانی که به سن مدرسه برسن هر درسی رو که لازم بدونن میخونن و اگر درسی به نظرشون بیخود بیاد براش وقت نمیذارن.درضمن بهمون پیشنهاد داد با یک روانشناس کودک در خارج از کشور تماس بگیریم.

و اما این روزهای فسقلی:

پسرک حدود یک ماهی هست که به تنهایی میایسته و اگر بتونه یک قدم به جلو میاد.

 بردیا روزعروسیه خاله

از ۲۰ روزپیش کار با مکعب هوش رو به خوبی یادگرفته و میدونه با هر وجهی از مکعب چکار باید بکنه.مثلا مثلث باید از توی شکل مثلث رد بشه و...حتی پازل سه تکه یکی از وجوه مثلث رو به خوبی حل میکنه.(البته با کمی دخالت من که باید بهش بگم هر قطعه روکجا بذاره که شکل درست در بیاد.

صبح ها که بابا مجیدی از خواب بیدار میشه با بردیا شروع به شمردن انگشت های دستش میکنن و بردیا سعی در تقلید صدای بابایی موقع گفتن یک دو ... داره

غذا خوردنش بهتر شده و عاشق ماکارونیه.

دو تا از دکمه های لب تاپ رو کنده که یکیشو جا زدیم.اما اون یکی شدیدا میلنگه.البته کار میکنه.

 

موقع بازی هر چند وقت یکبار احساساتش گل میکنه ومیاد یک بوس محکم آب دهنی از لبها یا لپ مامان میکنه و دوباره مشغول میشه.

هیچ کدوم از کنترلها از دست بردیا باطری ندارن.

اگرطرز استفاده از وسیله ای رو ندونه میاره میذاره کف دست  من یا بابایی وبعد با دقت میشینه و بدون پلک زدن صبر میکنه ببینه ما با اون وسیله چکار میکنیم

عاشق بستن هر چی دره.حالا در کرمه در ظرفه یا ....

دیگه مورد دیگه ای یادم نیست

جدایی و استقلال در یکسالگی

طفل در این سن و در همین مرحله از سیر تکاملی در عین حال که به مادر خود وابستگی بیشتری پیدا مینماید سعی میکند استقلال بیشتری برای خود به دست آوردو یتواند روی پاهای خود بایستد.چیزهای جدید کشف کندو با مردم غریبه و نامانوس بیشتر آشنایی و مراوده پیدا نماید.

برای نمونه طفلی که چهار دست و پا راه میرود و مادرش مشغول شست و شوی ظروف در آشپزخانه است تحت نظر بگیرید و حرکاتش را تماشا کنید:مدتی با رضایت کامل  کاسه و کوزه بازی میکند،سپس حوصله اش سر میرودو تصمیم میگیرد ،برای تجسس و اکتشاف به اتاق غذا خوری سر بزند،در آنجا زیر میز و صندلی ها میرود، خرده نان یا چیزهایی از این قبیل را پیدا میکند و به دهان میگذراد سپس در کنار میز ،سعی میکند خود را به حالت ایستاده در آوردتا به دستگیره کشوی میز دسترسی یابد.بعد از مدتی مثل اینکه احساس تنهایی میکند و دوباره به رفیق و مصاحبی احتیاج پیدا مینماید لذا فوری با چهار دست و پا به سوی آشپزخانه برای دیدن مادر خود بر میگردد.ملاحظه میکنید ،گاهی انگیزه استقلال طلبی در او به بالاترین نقطه خود میرسد و زمانی محتاج امنیت و اطمینان خاطر است و هر یک از این دو را به نوبت،ارضا مینماید . با گذشت زمان ،طفل در تجربیات و تجسسات خود ماهرتر و جسورتر میگردد.اما باز هم به مادر خود ،ولی نه چندان،نیازمند است.

در این مرحله طفل به پایه گذاری استقلال خود مشغول است ولی قسمتی از جرات و جسارت طفل به علت آن است که به نحو مطلوب میداند در موقع لزوم و احتیاج، میتواند از امینیت کافی برخوردار گرددو مادر به داد او برسد.

استقلال از امنیت و آزادی به وجود میاید،من بر این نکته تاکید دارم زیرا بعضی از مردم درست عکس آن عمل میکنند.این دسته از مردم کوشش دارند ،استقلال را به این طریق در طفل به وجود آوردند که او را برای مدت مدیدی در اتاق نگه دارند ،ولو اینکه طفل از تنهایی و نداشتن مصاحبی گریه و فریاد کند.فکر میکنم اگر به این شدت و سختی با طفل رفتار شود کودک هرگز چیز مفیدی نخواهد آموخت.

بنابر این طفل در حدود یکسالگی ،بر سر یک دوراهی است:اگر به او فرصت داده شود به تدریج استقلال بیشتری به دست خواهد آورد ،یعنی اجتماعی تر میشود ،با مردم دیگر اعم از بچه ها یا بزرگ سالان معاشرت و جوشش و سازش بیشتری پیدا خواهد کرد ،اعتماد به نفسش بیشتر خواهد شد .

برای کودک یکساله مهترین مسإله وابستگی شدید به مادر یا مراقبین دایمی است .اگر امنیت عاطفی کودک از بینیانی قوی برخوردار باشد در نهایت استقلال نیز ایجاد خواهد کرد.

برگرفته از کتاب تغذیه و تربیت کودک نوشته دکتر بنیامین اسپاک.

لازم دونستم این مطلبو اینجا بنویسم به این دلیل که احساس کردم در فرهنگ ما این وابستگی ظاهری با لوس کردن بچه توسط والدین داره اشتباه گرفته میشه

گلایه

نمیخوام یک سری مسایل خصوصی رو تو وبلاگ پسرکم قاطی کنم.اما بعضی وقتها آدم یک سری رفتارها از بعضی ها میبینه که دیگه نمیتونه هیچی نگه.نمیدونم چرا بعضی ها اینقدر خودشونو توی بچه داری آدم قاطی میکنن.اینکه طرفو راهنمایی کنی خیلی چیز پسندیده ایه و من اصلا ناراحت نمیشم.اما هر چیزی حد و حسابی داره.اینکه حتی طرفتو متهم کنی که دکتری که بچتو پیشش میبره بی سواده و یا هر دقیقه که بردیا رو بغل میکنی تخمین بزنی چقدر وزن گرفته یا چقدر وزن از دست داده و یا حتی وقتی بردیا سرما خورد ما رو متهم کنی که ازش خوب مراقبت نکردیم دیگه یک بیش از حد داره موضوع رو لوس میکنه.به هر حال صبر آدمها هم حدی داره و همیشه نمیتونن این وضع رو تحمل کنن.یک وقت هست که آدم میگه طرف به بردیا خیلی علاقه داره و از راهنمایی هاش هم سپاسگذاری میکنه.اما بعضی حرفها دیگه...نمیخوام بیشتر از این موضوع رو باز کنم.اما فکر کنم بهتره آدم اول طرفشو بشناسه و فکر نکنه فقط خودش اهل مطالعه ست.به هر حال ما هم کتاب نخونده نیستیم و سر هر تصمیمی که میگیریم حتما پشتش مطالعه و مشورت بوده.از این به بعد خیلی رک و پوست کنده مجبورم بگم شما بفرمایید بچه خودتونو بزرگ کنین.

و اما فسقل مامان:

امروز پسرکم بیشتر تمرین راه رفتن کرد.دست همو گرفتیم و کلی تو خونه راه رفت.دیروز بنا به صلاح دید بابایی رفتیم و یک دستگاه بزرگ تصفیه آب خریدیم تا با خیال راحت به بردیا آب بدیم و غذا رو هم با آب دستگاه درست کنیم.بردیا هم کلی با خانوم فروشنده دوست شد و کلی دلبری کرد.شکر خدا اصلا خجالتی نیست و غریبی هم نمیکنه.اما جوجه بسی روز عروسیه خاله اذیت کرد و اذیت شد.که اصلا نگم بهتره.

پینوشت:ساعت هاست دارم دنبال یک قالب قشنگ برای بردیا میگردم.از هیچ قالبی خوشم نیومده هنوز.بابایی هم میگه همین قالب بیشتر دوست داره.اگر آدرس جالبی در این زمینه دارین لطفا برام بذارین .ممنون

سال  نو مبارک

بعد از یک غیبت طولانی دویاره سلام.امیدوارم سال خوبی رو شروع کرده باشین و تا آخرش با دل خوش و خیر و خوبی پیش برین.اما جوجه بردیای ما سال نو رو با سرما خوردگی شدید شروع کرد.۲ روز مونده بود به تولدش حدود های ساعت ۱۲ شب با گریه شدید از خواب بیدار شد.اول فکر کردم دلدرد داره .به زور آرومش کردم .اما دم دمهای صبح دیدم تنش داغه داغه.با استامینوفن و پاشویه و ... تبشو کنترل کردیم.با دکتر نریمان تماس رفتیم و دستورات لازم رو داد.اما جوجه بردیا دچاز اسهال هم شد و ما رو دوباره روانه مطب دکتر کرد.حدود یک کیلو و نیم گرم وزن از دست داد و هر کاری میکردیم اسهال و تب قطع نمیشد.شبها تا صبح چند بار تبشو کنترل میکردم و مجبور به پاشویه میشدیم.در این حین من و مجید هم از بردیا گرفتیم و بعد از ما مامان و بابا و ندا هم گرفتن.این بود که جشن تولد بدون حضور بردیا برگذار شد.اما شکر خدا هویج پخته و او آر اس به داد بردیا رسید مریضی سخت تموم شد.اما حسابی وزن از دست داده و منو خیلی نگران کرده.

خدا رو شکر الان خوبه و تونستیم یک مسافرت ۲ روزه تا شمال بریم و هوای تمییز شمال تو تسکین سرفه های شدید بردیا خیلی موثر بود.این وسط بردیا هم کلی عید ی گرفت و همه ما رو همه جوره شرمنده کردن.مخصوصا خاله ندا که یک ۱۰۰ دلاری به بردیا داد.و عموی من که یک ربع سکه بهش داد.

بردیا همچنان ۴ دندون مونده.عاشقه لودر بازی و هر وقت داره لودرشو راه میبره صدای قان قان هم از خودش در میاره.با وجودی که دوباره یک کالسکه جدید براش خریدیم همچنان نه سوار کالسکه میشه نه مدت طولانی توی صندلی ماشینش میمونه.

شدیدا عاشق رانندگیه به طوری که فکر کنم تا سال آینده این موقع گواهینامه گرفته باشه.کاملا میدونه اول باید سوییچ رو بذاره و بچرخونه و بعد دنده رو جا بزنه.یک روز که پشت فرمون نشسته بود رو پام سوییچ رو از دستم کشید و برد به سمت محلی که باید سوییچو توش گذاشت .و بعد یک نگاهی به دنده انداخت و سعی کرد ادای بابایی رو در بیاره .حتی میدونه باید توی آیینه رو نگاه کنه.متوجه شدم که وقتی بابایی رانندگی میکنه بردیا چشم ازش بر نمیداره و تمام جزییاتو با دقت زیر نظر داره.حتی هرزگاهی سعی در عوض کردن دنده یا پیچوندن فرمون داره.

کتاب خوندنو دوست داره و مرتب دست منو میزاره روی شکلهای کتاب که با نشون دادن شکلها براش بخونم.

پسرکم خیلی خوش اخلاقه اصلا غریبی نمیکنه و زود با همه دوست میشه.

علاقه شدیدی داره که انگشتشو بکنه تو دهن کسی که بغلش کرده تا ببوسنش و بعد کلی لبخند میزنه و کیف میکنه.

مریضی حتی باعث شد بردیا که خیلی خوب داشت تمرین راه رفتن و ایستادن میکرد محدود بشه به همون چهاردست و پا رفتن

دیگه بیشتر فکرم کار نمیکنه چون یک خیاط ناشی ۳ روز مونده به عروسی خواهرم لباسمو که داده بودم زیرشو  کوتاه کنه حسابی خراب کرد و حسابی حالم گرفته است.

برای همتون سال خوشی آرزو میکنم