سال نو مبارک
خدا رو شکر الان خوبه و تونستیم یک مسافرت ۲ روزه تا شمال بریم و هوای تمییز شمال تو تسکین سرفه های شدید بردیا خیلی موثر بود.این وسط بردیا هم کلی عید ی گرفت و همه ما رو همه جوره شرمنده کردن.مخصوصا خاله ندا که یک ۱۰۰ دلاری به بردیا داد.و عموی من که یک ربع سکه بهش داد.
بردیا همچنان ۴ دندون مونده.عاشقه لودر بازی و هر وقت داره لودرشو راه میبره صدای قان قان هم از خودش در میاره.با وجودی که دوباره یک کالسکه جدید براش خریدیم همچنان نه سوار کالسکه میشه نه مدت طولانی توی صندلی ماشینش میمونه.
شدیدا عاشق رانندگیه به طوری که فکر کنم تا سال آینده این موقع گواهینامه گرفته باشه.کاملا میدونه اول باید سوییچ رو بذاره و بچرخونه و بعد دنده رو جا بزنه.یک روز که پشت فرمون نشسته بود رو پام سوییچ رو از دستم کشید و برد به سمت محلی که باید سوییچو توش گذاشت .و بعد یک نگاهی به دنده انداخت و سعی کرد ادای بابایی رو در بیاره .حتی میدونه باید توی آیینه رو نگاه کنه.متوجه شدم که وقتی بابایی رانندگی میکنه بردیا چشم ازش بر نمیداره و تمام جزییاتو با دقت زیر نظر داره.حتی هرزگاهی سعی در عوض کردن دنده یا پیچوندن فرمون داره.
کتاب خوندنو دوست داره و مرتب دست منو میزاره روی شکلهای کتاب که با نشون دادن شکلها براش بخونم.
پسرکم خیلی خوش اخلاقه اصلا غریبی نمیکنه و زود با همه دوست میشه.
علاقه شدیدی داره که انگشتشو بکنه تو دهن کسی که بغلش کرده تا ببوسنش و بعد کلی لبخند میزنه و کیف میکنه.
مریضی حتی باعث شد بردیا که خیلی خوب داشت تمرین راه رفتن و ایستادن میکرد محدود بشه به همون چهاردست و پا رفتن
دیگه بیشتر فکرم کار نمیکنه چون یک خیاط ناشی ۳ روز مونده به عروسی خواهرم لباسمو که داده بودم زیرشو کوتاه کنه حسابی خراب کرد و حسابی حالم گرفته است.
برای همتون سال خوشی آرزو میکنم
پسرکم عزیز دلم تو برایمان بهترین هدیه خداوندی .تا بینهایت دوستت داریم.بردیا روز 23 اسفند ماه سال 1387 در بیمارستان عرفان تهران ساعت 10 صبح چشم به جهان گشود