شیرین کاریهای پسرم

از دیروز با توجه به نظر پزشک موقع شیر دادن به بردیا ماسک میزنم.دیشب ساعت ۱ که بیدار شد شیر بخوره اول ماسک زدم و بعد بهش شیر دادم.اول چون خواب آلود بودم حواسم نبود که بردیا داره با تعجب داره منو نگاه میکنه.اینقدر پسرکم با تعجب از گوشه چشم منو نگاه میکرد.وقتی نگاهم به نگاهش افتاد داشتم از خنده غش میکردم.تا حالا اینقدر متعجب ندیده بودمش.بعد از یک مدت که شیر خورد دیدم نفسم داره بند میاد برای چند لحظه ماسک رو برداشتم و باورم نمیشد وقتی دیدم بردیا بعد از اینکه دید خودمم یک لبخند به پهنای صورتش زد.وای خیلی برام اوون لحظه هیجان انگیز بود.

روز جمعه بعد از مدتها رفتیم تا به خونه سر بزنیم.من از روز به دنیا اوومدن بردیا خونه رو ندیده بودم.وقتی مجید جلوی در پارکینگ پارک کرد موجی از خاطرات روزی که داشتم میرفتم بیمارستان برام زنده شد.اوون روز از طرفی میترسیدم و از طرفی شوق دیدن پسرکم تمام وجودمو گرفته بود.

اما واکنش بردیا به خونه خیلی جالب بود.چون خونه خودمون یک کم رنگ و وارنگ تر از اینجاست حسابی حواسش جمع شده بود.معلوم بود که حسابی متوجه تغییر شده.کلی هم یکی از تابلوهای نقاشی من که توش رنگ قرمز غالب بود توجهشو جلب کرده بود.چشماشو گرد کرده بود و با تعجب دور و برشو نگاه میکرد.

خاله های مهربون از اینکه سر میزنین ممنون.من وبلاگ همه رو میخونم اما باور کنین تا میخوام پیغام بذارم ۱۰ تا کار پیش میاد.از لطف همه ممنون

یکی بود یکی نبود

پسر گلم نمیدونم وقتی بزرگ بشی این مطلبو میخونی یا نه.اما امروز میخوام برات یک قصه بگم.

یکی بود یکی نبود.یک  روزی روزگاری یک مامانیبود که عاشق پسرکش بود.یک روز مامان و بابا پسر گلشونو بردن دکتر .دکتر یهو تصمیم گرفت پسرک رو ختنه کنه.مامانه هر چی دنبال راه فرار گشت پیدا نکرد.بردیا رو بردن برای ختنه.مامانه وقتی پسرکشو از بغلش گرفتن دستشو گذاشت رو صورتشو شروع کرد به زار زار گریه کردن.دستشو گذاشت رو گوشاش تا صدای گریه پسرکوچولوشو نشوه.اینقدر گریه کرد که صدای همه در اوومد.دکتر با تعجب گفت این مامانشه اینجوری گریه میکنه؟اما مامانه اصلا براش مهم نبود.دلش برای پسرکش ضعف میرفت.تا وقتی پسرک رو آوردن و تو بغلش گذاشتن یک کم آروم شد.پسرک کم اذیت شد هر چند هنوز فکر کنم یککم سوزش داره .اما مامان نگار بیچاره از غصه اوون روز و از یاد آوری اوون لحظه که پسرکشو از بغلش گرفتن فرداش تب شدیدی کرد.کلی هم به این رسوم مسخره و به این آیین بیخود بد و بیراه گفت.

اوون شب باز هم مامان بیچاره تا صبح اشک ریخت.هنوز هم اگر پسرکش درد داشته باشه مامان نگار تحملشو نداره .

پسرکم عاشقتم.امیدوارم زودتر خوب بشی 

پسر نازم یک ماهگیت مبارک

قراره تا یک ساعت دیگه زنگ بزنم بیمارستان علی اصغر راجع به ختنه بردیا صحبت کنم و در ضمن وقت هم بگیرم.اگر دیدین پست بعدیم پر از حرفهای زشت و بد و بیراه به هر چی به فکرتون میرسه بود لطفا نه به دل بگیرین نه فکر کنین آدم بی ادبیم.در مورد خودم شاید بتونم خیلی چیزها رو تحمل کنم اما در مورد پسر کوچولوم اصلا این حس رو ندارم.اگر کوچکترین اذیتی بشه همونجا میخوابونم تو دهن دکتر .احتمالا بعدش هم منو کت بسته میبرن زندان.به هر حال اینها رو گفتم بعدا شکه نشین این نگار که اینجوری نبود.اما تحمل آدم حدی داره.حتما خیلی از مادرها منو درک میکنن.خیلی هاشون برام پیغام گذاشتن

امروز پسر عزیزم یک ماهش شد.عزیزکم یک ماهگیت مبارک.میخوام بدونی مامی به اندازه همه دنیا دوستت داره.

در ضمن از دیروز بابا مجیدی بردیا گلمو عادت داده تا با موسیقی بخوابه و بک نوار فوق العاده عالی هم برای این کار پیدا کرده.بردیا اینقدر با موسیقی خوب کنار اوومده که باورم نمیشد.کلی آرامش گرفته.

عکسهای جدید بردیا

 

بیست روزگی بردیا

 

سیزده بدر

 

من هر روز عاشق تر از دیروز

پسرک نازنینم.نمیدانی میدانی یا نه اما اینجا برایت ثبت میکنم تا هم تو بدانی هم برای خودم در آینده یاد آوری باشد.

پسرکم میخواهم بدانی که شیرین ترین لحظه زندگیم زمانیست که تو در حال شیر خوردن چشم در چشم من میدوزی و با چشمان معصومت در چشمانم نگاه میکنی هرازگاهی هم انگشتان کوچکت را دور انگشتم حلقه میکنی .هر چند میدانم تصادفی انگشتانت با انگشتم تلاقی کرده اما همین برایم کافیست تا بهترین لطظات عمرم را در چشمان معصومت تجربه کنم.پسرکم تا نهایت بینهایت میپرستمت.

 

بردیا گلم فردا یک ماهت تموم میشه .قربون اوون دست و پای کوچولوت برم.عزیز دلم امروز ۲۰ دقیقه تنهات گذاشتم رفتم خرید وقتی برگشتم دیدم کلی گریه کرده بودی و خاله ندا به زور ساکتت کرده بود.اما از اوون طرف خودش داشت به حال گریه های مظلومانت گریه میکرد.الهی من قربونت برم.

۲ شنبه هفته پیش با زحمت فراوان یک متخصص اطفال فوقالعاده عالی پیدا کردیم.اصولا من تو پیدا کردن دکتر های خیلی خوب و خوش اخلاق ید طولایی دارم.این آقای دکتر فوق العاده بود.گفت شما پیر نازم همه چیزت خوبه.مامی جون نمیدونی چقدر وقتی رفنی بغل آقای دکتر قیافت با نمک شده بود.اینقدر با تعجب نگاه مبکردی دور و برتو که حد نداره.اما از شانس بد آقای دکتر خنته انجام نمیداد.

حالا اکروز دوباره به خاله ندا سپردم با همون دوستش که توی بیمارستان علی اصغر سوپروایزر یود صحبت کنه بهترین متخصصشونو معرفی کنن.گفتم پولش اصلا مهم نیست مهم اینه پسرکم اذیت نشه.قربون صدات برم بیدار شدی الان میاد سراغت عشق کوچولوی من

عاشقتم پسرم به خاطر خودخواهیم منو ببخش

عزیز ترینم.پسر نازنینم.نمیدونی چقدر عاشقتم.پسرکم وقتی گریه میکنی نمیدونی تا کجای دلم به حالت میسوزه.پسرک گلم دلم مییخواد بهترین ها رو برات انجام بدم.دلم میخواد چنان از زندگیت راضی باشی که هیچ وقت فکر نکنی چرا خودخواهی کردم و تو رو به دنیا آوردم.پسرک نازم وقتی شیر میخوری و با اوون دو تا چشم درشت سیاه و بیگناه و معصوم  زل میزنی تو چشمام نمدونی چه حالی میشم.

مامی جونم میدونی هنوز طاقت شنیدن صدای گریه هاتو موقعی که دلدرد داری ندارم.من طاقت ندارم ببینم از گریه ضعف میکنی .پسرم معصوم من من چجوری تو رو ببرم ختنه ات کنن.من مگه چقدر تحمل دارم ببینم تو درد میکشی.

مامی جونم به خاطر خودخواهیم که تو رو آوردم به این دنیا تا ناراحت باشی و درد بکشی ببخش.

میخوام بدونی چقدر عاشق اوون چشمای معصومتم.چقدر عاشق دونه دونه انگشتاتم .عاشق اوون لبخند غیر ارادیتم.عاشق تک تک سلولهای بدنتم.عاشق بوی تنتم.

واقعا چجوری ببرم ختنت کنن؟

موضوع عکسهای بردیا!!

سلام

امروز اومدم عکسهای جدید بردیا رو آپلود کنم دیدم مامان نی نی به جای اینکه عکسها رو روی لپتاب بریزیه شورتکاتشون رو کپی کرده. اینه که فعلا از عکسا خبری نیست.

با عرض پوزش قبلی!!

کمک

دیشب بردیا از ساعت ۲ شب بازیش گرفته بود.اول کلی شیر خورد اما بر خلاف معمول که میخوابید با دو تا چشم سیاهش هی منو نگاه میکرد یک کم بغلش کردم اما فایده نداشت یک کم با هم بازی کردیم دیگه سر حال تر شد.پوشکشو عوض کردم و یک کم شیر خورد و خوابید.منم خوشحال از اینکه یک خواب راحت دو سه ساعته در انتظارمه اما هنوز یک ساعت نشده بود دیدم بردیا جیغ ممیکشه و ریسه میره از درد.از اوونجایی که وسط این گیر و دار دستم به شدت درد میکنه و اصلا نمیتونم بغلش کنم طفلک مجید پا شد و یک ساعتی راهش برد اما بردیا بدتر میشد که بهتر نمیشد.مجبور شدم بهش گریپ میکسچر بدم.الحمدا... پسر خاله مجید که قرار بود دکترش باشه هنوز از مسافرت نیومده تا چیز دیگه ای تجویز کنه.همیشه با گریپ میکسچرآروم میشد اما دیشب با وجودی که نا پرهیزی کردمو یک قاشق دیگه هم دادم تاثیر نداشت.تا صبح مامان و مجید راهش بردن و من اشک  ریختم(این دفعه تو دلم که اعصاب بقیه خراب نشه)تا اینکه حدود ۶ دیگه بابا بلند شد و بغلش کرد .عجیب تو بغل بابا آروم شد.بعد دیگه بابا دادش دست من تا بره حاضر شه و بره دنبال کار و زندگش.یک کم بغلم خوابید.اما مچ دستم دیگه توان نداشت.گذاشتمش رو تخت که خودم هم یک چرتی بزنم.تازه چشمام سنگین شد که دوباره دیدم صدای جیغ بردیا رفت هوا.تا الان هم یک کم میخوتبه دوباره گریه میکنه.مامانهای یا تجربه چی کار کنم؟

این روزهای ما

پسر گلم بردیا امروز ۲۰ روزه شده.باورم نمبشه ۲۰ روز به همین سرعت گذشت هر چند مامان بی تجربه ای که من باشم تو این ۲۰ روز کلی به حال پسر گلم غصه خوردم و با هر گریه اش یا کلی گریه کردم یا کلی عذاب وجدان داشتم.همش فکر  میکنم خود خواهی من بود که خواستم این موجود پاک و بی گناه و دوست داشتنی بیاد تو این دنیا و کلی غصه بخوره.دلم کلی به حال گریه های مظلومانش میسوزه مخصوصا وقتی شیر میخواد اینقدر بچم  مظلوم گریه میکنه.

ما هنوز خونه مامان اینهاییم امروز میخواستم یواش یواش وسایل رو دویاره برگردونم خونه تا برای برگشتن آماده بشیم که همون لحظه که مانتومو تنم کردم پسرک از خواب بیدار شد و گریه کرد و شیر خورد تا همین الان.

گل پسرم این روزها خیلی تلاش میکنه گردنشو بلند کنه نمیدونم برای اینکار زوده یا نه اما وقتی میخواد شیر بخوره همه جوره با دست و پا و سر و ....تلاش میکنه.ساعت هایی که تو شبانه روز بیدار میمونه بیشتر شده.دیشب از ساعت سه و نیم تا ۵ صبح منو بیدار نگه داشت.شیر میخورد و خوابش میبرد تا میومدم بخوابم میدیم دو تا چشم سیاه درشت داره زل زل منو نگاه میکنه.دیگه نزدیکهای صبح بابا مجیدی به دادم رسید و پسرک رو خوابوند تا من هم بخوابم.نمبدونم از فردا که روز کاری شروع میشه میخوام چیکار کنم.

 

خاطرات تولد بردیای ما

پسرک شیرینم بردیا میدونم که میدونی چقدر ورودت زندگیمون رو شیرین تر از قیل کرده.این مدت وقت نکردم خاطراتت رو ثبت کنم.الان بابا مجیدی مواظبته و من سعی میکنم تو این زمان زودی برات خاطراتتو بنویسم.

روز جمعه ۲۳ اسفند سال ۱۳۸۷ مارفتیم بیمارستان عرفان.من تو بخش زایمان تنها بودم.کس دیگه ای اوون روز صبح نیومده بود.خیلی زمان برام زود گذشت تا خانوم دکتر اوومد.وقتی وارد بخش زایمان شد اول صدا زد نگار تو کدوم اتاقی .از شنیدن صداش دوباره آروم شدم.اما وقتی رفت تا حاضر یشه دوباره اضطراب برگشت سراغم.پسری بیدار شد بقیه اش یاشه برای بعد 

ادامه جریانات بیمارستان رو که قبلا کم و بیش تعریف کردم.اما یک مطلب رو یادم رفت اضافه کنم.اونم اینکه وقتی مامان نگار ترسو رو داشتن میبردن سمت اتاق عمل یک جا روی یک تابلو نوشته بود پله های فرار.و نمیدونین تو یک لحظه چقدر احساس کردم دوست دارم از روی تخت بپرم پایین و فرار کنم.لحظه تولد پسر کوچولو رو که قبلا هم گفتم انگار زیبا ترین لحظه زندگیم بود وقتی لپشو چسبوند به صورتم.

شب تو بیمارستان یک بار تونستم به کمک پرسنل بخش نوزادان بهش شیر بدم.اما بعدش دیگه نشد که نشد.هم پسرک مکیدن رو یادش رفته بود هم من نمیتونستم راحت بشینم یا به پهلو برگردم که بهش شیر بدم.نتیجه اش این شد که بعد از برگشتن به خونه سه شبانه روز من گریه کردم و بردیا گریه کرد تا بالاخره تلاشهای عمه آزاده به نتیجه رسید.و الان میفهمم که چقدر اوون زجری که اون سه شب کشیدم به آرامش الان میارزید.وقتی پسرک صداشو نازک میکنه و با یک صدای کوچولو بهم نشون میده گشنشه من دیگه خودمو یادم میره و تنها فکری که میکنم بغل کردن و شیر دادن به عزیز ترینمه.واقعا روزی ۱۰۰۰ بار شاکر خدای مهربون هستم که منو از این لذت محروم نکرد و تسلیم شیر خشک نشدم.هر چند واقعا سه شب وحشتناک رو پشت سر گداشتم.اما شیر نخوردنهای بردیا یک کم کار دستمون داد و دچار زردی شد.اصلا نمیتونستم تصورش رو بکنم که پسرک رو بستری کنن.طاقت یک ساعت دور شدن از گلم رو هم نداشتم.بیمارستان عرفان گفت باید بستری بشه.به دکتر نریمان که قرار شده بود دکترش بشه زنگ زدم که دیدم داره گریه میکنه و گفت بهشت زهراست و یکی از نزدیکانشو از دست داده.زنگ زدم به دکتر خودم و بهم گفت یک بار دیگه آزمایش رو تکرار کن.خوشبختانه اینبار هم عمه آزاده به دادمون رسید و بهمون یادآوری کرد پسر خاله مجید فوق تخصص اطفال و تو بیمارستان دکتر قریبه.بهشون زنگ زدیم ولی در راه سفر بودن.قرار شد یک سری آزمایش از پسری بگیریم و دوباره بهسون زنگ بزنیم.اوون شب من تا صبح گریه کردم که از دست کوچولوی پسرم خون گرفته بودن.اما متعجب بودم خدا چه توانی بهم داده که به جای استراحت اوومدم تو بیمارستان و فقط سلامت پسرکم برام مهمه.خدا رو شکر خاله ندا یک پارتی خیلی خوب تو بیمارستان تخصصی اطفال علی اصغر پیدا کرد که به خاطر اوون ما رو کلی تحویل گرفتن .دوباره از پسرک خون گرفتن که به نظرم خیلی بهتر از بیمارستان عرفان اینکار رو انجام دادن.و گفتن زردیش داره میاد پایین.انگار دنیا رو به من دادن.خدا رو شکر از اوون روز مرتب زردی پسرم اوومد پایین.

فعلا هم مهمون خونه مامان اینها هستیم.کلا فکر کنم خانوم هایی که مثل من تو رشته های فنی و مهندسی درس خوندن یک کم با بچه داری غریبه ترن.من زیاد سر رشته نداشتم.اما خیلی زود  خیلی چیزها رو یاد گرفتم.به قول یکی از دوستان دوران درد و ناراحتی خیلی زود میگذره و بعد مامان میمونه و شیرنی های یک کوچولوی دوست داشتنی که دنیای مامانش میشه.پسرکم هر روز بیشتر از دیروز عاشقتم

عکسهای بردیا

بالاخره بابا و مامان به قولشون عمل کردن، اما فقط تونستن دو تا دونه از عکسامو آپلود کنن.

عکس یک روزگی بردیا در بیمارستان عرفان - محل تولد

عکس 15 روز

سلام دوباره من

گل تازه شکفته شده باغ زندگیمون کا ش میدونستی اوومدنت چقدر به زندگیم شادی بخشیده.لحظه ای که صدای اولین گریتو شنیدم هیچ وقت یادم نمیره.خانوم ماما صورتتو چسبوند به صورتم و من از احساس گرمای وجودت اشک شوق ریختم.عزیز دلم نمیدونی از دیدن صورت معصوم و دوست داشتنیت هیچ وقت سیر نمیشم.بر عکس هر چی نگاهت میکنم برای دیدنت حریص تر میشم.

پسرکم روز جمعه ۲۳ اسفند سال ۱۳۸۷ ساعت ۹:۳۰ صبح در بیمارستان عرفان تهران متولد شد.لحظه تولدش بهترین لحظه ای بود که در تمام عمرم تجربه کردم.شنیدن اولین صدای گریه اش قشنگ ترین صدایی بود که در تمام عمرم شنیدم.

پسرگلم ببخشید اگر اولش ناشی بودم و خیلی بهت سخت گذشت.هنوز هم طاقت شنیدن صدای گریتو ندارم.وقتی گریه میکنی انگار بند بند بدنم از هم جدا میشه.صدات مدام تو گوشمه.حتی همین الان که نیستی و بردنت دکتر.

از تکنیسین بیهوشی اتاف عمل بیمارستان عرفان یک دنیا ممنونم.نمیدونم اگر اوون نبود من چطوری استرس اتاق عمل رو تحمل میکرددم.

پسرکم امروز ۹امین روز تولدته و من متعجبم از توان و انرژی که خدای مهربون به ما داده.

بابا مجیدی گل نمیدونی چقدر شرمنده تمام مهربونیهات هستم.مامان گلم به خاطر تمام شب بیداریهات پا به پای من تا آخر عمر سپاسگذارتم.آزاده گلم (خواهر بابا مجید) به خاطر زحمات  شبانه روزیت و تلاشت که به پسرک شیر خوردن یاد بدی ممنونم.ندای عزیزم به خاطر تمام مهربونیات ممنونم.بابای عزیزم به خاطر دلگرمیهات ممنون

 

دوستهای گلم شرمنده اینقدر دیر شد.ما خونه مامان اینها هستیم. بهترین دوست دنیا نوشینم  شان آی گلم و بنفشه نازنینم به خاطر تمام دلگرمیهاتون ممنون.نمیدونین چقدر حرفهاتون هر چند با واقعیت فاصله داشت ولی به من توان داد.

پسرکم هر روز بیشتر از روز قبل عاشقتم.

ببخشید اینقدر دیر شد.لب تاپ نو تازه رسید.از این به بعد سعی میکنم زود تر بیام.هم خودم بهترم.هم رفتارهای فنچ کوچولو بیشتر دستم اوومده.

سال نو مبارک

سلام به همگی

سال نو رو به همگی تبریک میگم

ببخشید که منتظر موندین.

خبرای جدید اینکه نی نی گل ۸ روزه شده.

روزهای اول با بی تجربگی دو تا مامان و بابای نو مواجه شد اما بالاخره سرکار عمه به دادش رسید.

نگران بودیم که زردی گرفته باشه اما به محض اینکه موفق شد شیر مادرش رو بخوره ( شایدم خودمون موفق شدیم که تونستیم نی نی رو از شر قاشق و سرنگ و پستونک نجات بدیم زردیش هم کم و کمتر شد.

خود منهم بالاخره موفق شدم لپتاب رو راه بندازم و به اینترنت وصل شم اینه که امیدوارم فردا صبح مامان نی نی بتونه بیاد

فعلا. خدانگهدار