پسر گلم نمیدونم وقتی بزرگ بشی این مطلبو میخونی یا نه.اما امروز میخوام برات یک قصه بگم.

یکی بود یکی نبود.یک  روزی روزگاری یک مامانیبود که عاشق پسرکش بود.یک روز مامان و بابا پسر گلشونو بردن دکتر .دکتر یهو تصمیم گرفت پسرک رو ختنه کنه.مامانه هر چی دنبال راه فرار گشت پیدا نکرد.بردیا رو بردن برای ختنه.مامانه وقتی پسرکشو از بغلش گرفتن دستشو گذاشت رو صورتشو شروع کرد به زار زار گریه کردن.دستشو گذاشت رو گوشاش تا صدای گریه پسرکوچولوشو نشوه.اینقدر گریه کرد که صدای همه در اوومد.دکتر با تعجب گفت این مامانشه اینجوری گریه میکنه؟اما مامانه اصلا براش مهم نبود.دلش برای پسرکش ضعف میرفت.تا وقتی پسرک رو آوردن و تو بغلش گذاشتن یک کم آروم شد.پسرک کم اذیت شد هر چند هنوز فکر کنم یککم سوزش داره .اما مامان نگار بیچاره از غصه اوون روز و از یاد آوری اوون لحظه که پسرکشو از بغلش گرفتن فرداش تب شدیدی کرد.کلی هم به این رسوم مسخره و به این آیین بیخود بد و بیراه گفت.

اوون شب باز هم مامان بیچاره تا صبح اشک ریخت.هنوز هم اگر پسرکش درد داشته باشه مامان نگار تحملشو نداره .

پسرکم عاشقتم.امیدوارم زودتر خوب بشی