شب یلدای پسرک من

طبق عادت چند سال گشته یک کم زود تر رفتیم پیشواز شب یلدا .طبق معمول تو جمع بهترین دوستان خانوادگی.یادمه هر سال که بزرگ خانواده فال میگرفت من ته دلم میگفتم پس کی تو میای بغلم.امسال دیگه خیلی بهم نزدیک بودی.در واقع با خودم اوومدی اولین مهمونی شب یلدا.فالم از اوون جالب تر بود.به این واضحی هیچوقت حافظ برام پیغام نفرستاده بود.شعرشو یادم نیست.اما اشاره به این داشت که با رسیدن بهار قدم نو رسیده هم میرسه .پسرکم شب یلدای دیگه تو به عنوان یک موجودی که دیگه جسمت مستقل از منه تو شب یلدا شرکت میکنی.

تازه یک چیز بامزه.وقتی قرعه به اسم بابایی افتاد و اسمشو خوندن برای اینکه فالو بگیرن انگاری تو شنیدی و کلی دست و پا زدی فکر کنم خیلی خوشحال شدی نوبت بابایی بود.

سال دیگه فال تورو هم بگیریم گل پسر؟

اظهار وجود.

 

امروز نی نی گل وجود خودشون رو با زدن چند ضربه لطیف به بنده که بابای نی نی باشم ابراز نمودن.

ژیشاژیش این لطف نی نی و تفقدشون رو صمیمانه و از ته قلب تقدیر می نمایم.

پسرک من

دیروز عید غدیر بود.یک جورهایی عید تو هم حساب میشد.ببینم عیدیتو برای مامانی گذاشتی کنار؟دیروز با مامان بزرگ و بابا بزرگت رفتیم بهار سیسمونی ببینیم.مامان میخواست همون موقع بخره.اما من بازم ترسیدم.آخه راستش ترسیدم زبونم لال زبونم لال یک اتفاقی برات بیفته و من اوونوقت از دیدن وسایلت دیوونه میشم.هرچند باهات شرط کردم از خدا بخوای اگر اتفاقی برات افتاد منم ببره.اما دیشب تو خواب تصمیمو گرفتم کدوم کالسکه کریر رو برات بخرم.تو بیداری نظرم متفاوت بودها.اما تو خواب دلایلم برای اوون یکی کالسکه کریره مستدل تر بود.دیشب تا ساعت ۳ خوابم نمیبرد.آخه تو کم داشتی تکون میخوردی و من داشتم فکر میکردم من که همه کارهایی رو که وقتی میکردم تو زیاد تکون میخوردی انجام دادم.پس چرا کم تکون خوردی؟الان هم ای یک ورجه ورجه ای میکنی ولی نه مثل همیشه.شاید چون دیروز رفتیم برای خرید وسایلت خسته شدی؟آره پسرم.به هر حال از خدا میخوام دو سه تا از اوون تکون اساسی هات بخوری.چند روز پیش نشسته بودم کتاب مبخوندم.پتو هم رو پام بود .آنچنان با قدرت تکون خوردی که پتو که بلند شد هیچی کتاب به اوون قطوری هم باهاش بلند شد.یکی دیگه از اوون تکونها بخور پسرکم

حرفهای مامانی پسری

پسرک نازم.هر چند دیشب تا دم دمای صبح به خاطر تکونات و کمر درد نتونستم بخوابم.اما نمیدونی همین که خیالم راحته که تو خوبی و تکون میخوری از هر چیزی برام مهمتره.صبح هم تا یکی دو ساعت حسابی مستفیضمون کردی با تکوهات.اما الان دو سه ساعتیه ازت خبری نیست.پسر کوچولوی من چقدر دلم میخواد زود تر دستاتو بگیرم تو دستم .دوست دارم انگشتمو بذارم توی دست مشت شدت و تو محکم بگیریش.راستش یک کم هم میترسم.یک کم که نه خیلی بیشتر از یک کم.از خیلی چیزها.برام دعا کن خدا بهم شهامت بده.شاید فردا بریم برات خرید.میبوسمت صد هزار

تا از طرف مامان عاشق

برنامه واكسيناسيون همگاني برحسب شرايط بهداشتي ، امكانات اقتصادي و شرايط زماني متغيير هستند.

برنامه ايمن سازي همگاني كودكان با توجه به شرايط بهداشتي كشور  ايران

پسرک گاز میگیرد؟!!!!!!!1

شب جمعه گل پسرم دیگه شکم مامانشو با زمین فوتبال اشتباه گرفته بود.در حالی که داشتیم با بابایی تند و تند کارامونو میکردیم که فرداش عمو مرتضی بیاد خونمون پسرک هم به هیجان اومده بود و تخت گاز وول میزد.حتی آخر شب یک بار احساس کردم گازم گرفت و ۲ متر از جام پریدمنکته انحرافی رو داشتین؟جمعه هم عمو مرتضی اومد .اما پسر ما یک وول کوچولو زد و فکر کنم قایم شد .یعنی خجالتیه؟از صدای غریبه خجالت کشید؟امروز هم حالش خوبه خدا رو شکر.امروز تو نینی سایت به این نکته مهم رسیدم که چقدر در خرید وسایل پسرکم از بقیه عقبم.نکه فکر کنین واسه مسابقه گذاشتن میگم.میترسم یهو بخورم به سرما و نتونم برم اون جور که دلم میخواد همه جا رو بگردم.هرچند الانش هم از ترس اینکه یکی بخوره تو شکمم یا اتفاقی بیفته زیاد جاهای شلوغ نمیرم.

تنها دلخوشی من

پسرک گلم نمیدانم میدانی یا نه تنها دلخوشی این روزهای من تکانهای توست که نشان از بودن و بزرگ شدنت است.دیشب فقط تکانهای تو بود که مرا آرام میکرد.انگار میخواستی با من همدردی کنی.دوستت دارم پسرک نازم

پسرک پر زور من

فکر کنم پسرک مثل خودم همچین یک کم سرماییه.آخه وقتی سردم میشه خودشو جمع میکنه یک گوشه و تکون نمیخوره.اما وقتی یک کم گرمای مطبوع بهش میخوره حسابی ورجه وورجهش شروع میشه.دو سه روز پیش با مامان رفتیم تا پاساژ که مامان یک تابلو بخره.مغازه خیلی نور پردازی قشنگی داشت و یک گرمای مطبوع توش بود.مبلهاشم که نگو اینقدر راحت بود که دلم نمیخواست از روش پاشم.پسرک هم مثل اینکه دید من زیادی راحت نشستم شروع کرد به لگد پروندن.طوری که وقتی داشتم با فروشنده صحبت میکردم خجالت کشیدم نکنه لباسم بپره بالا

اعترافات مامان نی نی

ببخشید گل پسرم که اینقدر آپ دیت کردن وبلاگت طول کشید.راستش بابایی شدیدا سرما خورده و من در حالی که کلی دلم براش سوخیده بود مجبور شدم بیام پیش مامان بزرگ و بابا بزرگت تا خدایی نکرده خطری شما گل پسرمو تهدید نکنه.میدونی هی یادم میره از دکتر اجازه بگیرم برم واکسن آمفولانزا بزنم.دیروز بازم تو سونو گرافی دیدمت گل پسرم.چه لمی داده بودی واسه خودت آقا.با بی خیالی تموم داشتی دستاتو تکون میدادی و دوتا پاهای کوچولوتو چسبونده بودی به هم.تازه وزنت هم 577 گرم شده بود.موش بخوردت .راستش هر دفعه که میبینمت یا هر تکونی که میخوری انگار هزار بار منو عاشق تر از قبل میکنی.دیروز به دست خاله هم یک لگد زدی موشی خان.پسرکم دیشب داشتم فکر میکردم شاید از نظر مالی نتونم خیلی امکانات در اختیارت بذارم.هر چند در حد خودمون تمام تلاشمونو میکنیم که کم و کسری نداشته باشیم اما تمام عشقم بدون کم و کسر نثار تو.تو این یکی حد و مرزی نیست.همش مال تو.راستی دکتر یک چیز بامزه یادم داد.اونم اینکه برای اینکه تو حسابی تپل بشی لازم نیست هی من چیزهای پر کالری بخورم و خودمو چاق کنم.میگفت خوردن زیاد مایعات برای تو کلی لازمه و کمک میکنه وزن بگیری. مواظب خودت باش.دوستت دارم یک عالمه فندق مامان

یه خبر از irib!

این خبر رو از سایت ....!؟ از این این سایت کپی کردم. اینم برای حفظ کپی رایت یا حق تالیف

سایت صدا و سیما است اما نمیدونم اسم اصلیش چیه.

کپی کردن خبر هم به خاطر تاکید بر روی هوش بچه است.

آيا بين ابعاد جمجمه و هوش ارتباط وجود دارد؟

چرا افرادي كه سر بزرگتري دارند، كمتر نگران فراموشي در سنين پيري هستند؟ در واقع سالهاست كه اين مسأله مورد بحث و بررسي است كه آيا اندازه مغز انسان ارتباطي با گستردگي و تنوع تواناييهاي شخصي دارد يا خير.

چندي پيش، يك مطالعه و تحقيق نشانداد بچه هايي كه هنگام تولد وزن بيشتري داشتند و آنها كه نسبت به بقيه سر بزرگتري داشتند، در 20 سالگي داراي مهارت هاي خواندني بهتر، قدرت استدلال و تعقل برتر و حافظه قوي تري بودند. كريستوفرمارتين و همكاريش در واحد بيماري هاي همه گير ساتهمپتون اعلام داشتند افراد مسني كه نسبت به بقيه سر بزرگتري دارند، دوران كهنسالي را بهتر مي گذرانند . اما همچنان اين شك و ترديد در پذيرش اين مطلب وجود دارد كه در اساسي ترين دوره رشد مغز در دوره جنيني و در رحم مادر چه اتفاقي مي افتد و چگونه مي توان ارتباط بين بزرگي و كوچكي سر و حفظ توانائي ها و قابليت ها در دوران كهنسالي را توضيح داد.

محققان تصميم گرفتند اين مسأله را با بررسي 215 زن و مرد او طلب متولدان سالهاي 1922 تا 1930 مورد مطالعه قرار دهند. در آن زمان، ماماها موظف به يادداشت اندازه دور سر كودكان هنگام تولد بودند. دور سر و وزن كنوني داوطلبان اندازه گيري شد و به آنها تست هاي حافظه و هوش استاندارد ارائه شد. سه سال و نيم بعد همين تست ها مجدداً تكرار شد، اين پژوهشگران دريافتند تعداد كثيري از افرادي كه سر بزرگتري دارند، در سنين بالا كمتر دچار اختلال حافظه و فراموشي مي شوند، اما در گروه مقابل نتيجه بررسي ها نگران كننده تر بود.

آنهايي كه نسبت به بقيه داراي سر كوچكتري بودند، تا 5 برابر بيشتر در معرض ابتلا به فراموشي قرار داشتند.

هنگامي كه محققان اطلاعات و داده ها را تجزيه و تحليل كردند تا مشخص شود آيا اندازه سر در بدو تولد با حفظ توانائي ها و استعدادها در پيري ارتباط دارد يا خير، دريافتند هيچ رابطه اي بين آنها وجود ندارد.

اين تضاد به دليل چيست؟

البته اين مسأله اهميت رشد و تحول در رحم مادر را در نمي كند. سه ماهه آخر دوران بارداري آخرين مراحل رشد مغز در دوره جنيني است. رشد مغز بعد از تولد نوزاد با همان سرعت ادامه پيدا مي كند. در پايان يك سالگي مغز نوزاد از نظر وزن 2 برابر تولد مي شود و در سن 6 سالگي 3 برابر زمان تولد است. در اين سن حساس، مغز كودك حدوداً به 93 درصد اندازه نهائي خود رسيده است. بنابراين، نظريه دكتر مارتين تنها در همين حد است كه رشد مغز در دوران كودكي و نوزادي نسبت به رشدي كه در دوران كهنسالي دارد، از اهميت بيشتري برخوردار است.

از طرف مامانی عجول.

وای امروز ۲۳ هفتت شده گل پسرم.کاش چشمامو ببندمو باز کنم ببینم سالم تو بغلمی و من دارم حسابی میماچونمت.دلم میخواد زودتر ببینم لپات چقدریه گل پسرم.هر تکونی که میخوری برای من به اندازه همه دنیا میارزه.آخه خیالمو راحت میکنه که تو اون تو سالمی.منم مثل شیر مواظبتم.اما الان فکر کنم خوابیدی.از طرف من لپتو ببوس.اگه نتونستی اون دست و پای فندقیتو ببوس که من دیگه دارم برات ضعف میرم.تولد ۲۳ هفتگیت هم مبارک

پسرک گلم.این تیکر بالای صفحه رو که میبینم نمیتونم جلوی اشکامو بگیرم.راستش از اینکه روز تولدت داره نزدیک و نزدیک تر میشه نمیتونم خوشحالیمو بپوشونم.مامانی جونم هر چند به بودنت تو شکمم عادت کردم و هر چند فکر میکنم اگر یک روز لگد نزنی من چیکار کنم.اما عاشقانه منتظر دیدن روی تو گل پسرکمم.خیلی روزها سعی میکنم قیافه ماهتو مجسم کنم.یعنی چه شکلی ای.شبیه منی یا بابایی؟گل پسرم هر تکونی که میخوری برام حکم تموم دنیا رو داره.خدا کنه بتونم مامان خوبی برات باشم.تو گل پسرکم به من اعتماد کردی تا از پیش خدای مهربون اوومدی پیش من.وای که نمیدونی چقدر دوست دارم زودتر محکم بغلت کنم .گل پسرک تا بیای با لباسهات سر میکنم.سعی میکنم هر کدومشونو تو تنت مجسم کنم .یعنی چه شکلی ای؟من برات مامان خوبی هستم؟بابایی که از من وارد تره.میدونم میدونه تو هر شرایطی باید چیکار کنه.همون طور که تا حالا که تو نبودی خیلی وقتها به داد من رسید.راستی یک خبر گل پسرم.قرار شده بابایی و بابا بزرگ دفعه اول ببرنت حموم.آخه بابا بزرگ خیلی دقتش زیاده.میدونه چیکار کنه.گل پسرم این تکون خوردنهات هر لحظه منو دیدونه تر و عاشق تر از لحظه قبل میکنه.نمیدونی چقدر عاشقتم بچه.دوست دارم محکم بغلت کنم.بببببوووووووووووسسسسسسسسسس

از طرف مامان عاشقت

آرزوهای پنهان یک پدر ( بابای نی نی )

همه ما بابا های فعلی و آینده  ... شاید نه ... شاید بگین کی گفته

خیلی از ما ... بازم شاید نه ...

بالاخره شاید عده ای ... شایدم نه عده ای

ای بابا حداقل دو نفر ... هر دوشون رو میشناسم. خودم یکیش

بارها با خودمون فکر کردیم که ای کاش ژدر و مادرهامون به جای اینکه فلان کارها رو بکن برامون بهمان کارها رو میکردن .ای کاش برامون فلان اسباب بازی ای که پسر همسایه رو داشت می خریدن و و و ...

و بعد احیانا پیش خودمون تصمیم میگیریم که هر موقع خودمون پدر شدیم برای بچه مون سنگ تموم بگذاریم.

کم و بیش هم همین کار رو می کنیم و کم و بیش همون نتیجه حاصل میشه که بعدا با خودمون میگیم کجای کار رو اشتباه کردیم !!!؟ شاید هم کودکمون در آینده همون حرف ما رو با خودش بزنه!

گاهی فکر میکنم شاید بهتر باشه به جای اینکه بخواهیم به بچه کودکی نداشته یا کم داشته خودمون رو هدیه بدیم.

بهش اصولی رو که امروزه بیشترشون در حال فراموشی هستن رو یاد بدیم. عشق. صداقت. دوست داشتن همه چیز و همه کس و به خصوص در درجه اول خودش. اینکه بهش یاد بدم اول از همه به خودش اعتماد داشته باشه. به عنوان یه موجود زنده. به عنوان یه انسان. کسی که در این دنیا زندگی میکنه و در این دنیا تاثیر داره.