دیروز عید غدیر بود.یک جورهایی عید تو هم حساب میشد.ببینم عیدیتو برای مامانی گذاشتی کنار؟دیروز با مامان بزرگ و بابا بزرگت رفتیم بهار سیسمونی ببینیم.مامان میخواست همون موقع بخره.اما من بازم ترسیدم.آخه راستش ترسیدم زبونم لال زبونم لال یک اتفاقی برات بیفته و من اوونوقت از دیدن وسایلت دیوونه میشم.هرچند باهات شرط کردم از خدا بخوای اگر اتفاقی برات افتاد منم ببره.اما دیشب تو خواب تصمیمو گرفتم کدوم کالسکه کریر رو برات بخرم.تو بیداری نظرم متفاوت بودها.اما تو خواب دلایلم برای اوون یکی کالسکه کریره مستدل تر بود.دیشب تا ساعت ۳ خوابم نمیبرد.آخه تو کم داشتی تکون میخوردی و من داشتم فکر میکردم من که همه کارهایی رو که وقتی میکردم تو زیاد تکون میخوردی انجام دادم.پس چرا کم تکون خوردی؟الان هم ای یک ورجه ورجه ای میکنی ولی نه مثل همیشه.شاید چون دیروز رفتیم برای خرید وسایلت خسته شدی؟آره پسرم.به هر حال از خدا میخوام دو سه تا از اوون تکون اساسی هات بخوری.چند روز پیش نشسته بودم کتاب مبخوندم.پتو هم رو پام بود .آنچنان با قدرت تکون خوردی که پتو که بلند شد هیچی کتاب به اوون قطوری هم باهاش بلند شد.یکی دیگه از اوون تکونها بخور پسرکم![]()
![]()
پسرک من
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۸۷ ساعت 9:31 توسط مامان نی نی
|
پسرکم عزیز دلم تو برایمان بهترین هدیه خداوندی .تا بینهایت دوستت داریم.بردیا روز 23 اسفند ماه سال 1387 در بیمارستان عرفان تهران ساعت 10 صبح چشم به جهان گشود