حرفهای مامانی پسری
پسرک نازم.هر چند دیشب تا دم دمای صبح به خاطر تکونات و کمر درد نتونستم بخوابم.اما نمیدونی همین که خیالم راحته که تو خوبی و تکون میخوری از هر چیزی برام مهمتره.صبح هم تا یکی دو ساعت حسابی مستفیضمون کردی با تکوهات.اما الان دو سه ساعتیه ازت خبری نیست.پسر کوچولوی من چقدر دلم میخواد زود تر دستاتو بگیرم تو دستم .دوست دارم انگشتمو بذارم توی دست مشت شدت و تو محکم بگیریش.راستش یک کم هم میترسم.یک کم که نه خیلی بیشتر از یک کم.از خیلی چیزها.برام دعا کن خدا بهم شهامت بده.شاید فردا بریم برات خرید.میبوسمت صد هزار
تا از طرف مامان عاشق
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر ۱۳۸۷ ساعت 13:22 توسط مامان نی نی
|
پسرکم عزیز دلم تو برایمان بهترین هدیه خداوندی .تا بینهایت دوستت داریم.بردیا روز 23 اسفند ماه سال 1387 در بیمارستان عرفان تهران ساعت 10 صبح چشم به جهان گشود