آرزوهای پنهان یک پدر ( بابای نی نی )
خیلی از ما ... بازم شاید نه ...
بالاخره شاید عده ای ... شایدم نه عده ای
ای بابا حداقل دو نفر ... هر دوشون رو میشناسم. خودم یکیش![]()
بارها با خودمون فکر کردیم که ای کاش ژدر و مادرهامون به جای اینکه فلان کارها رو بکن برامون بهمان کارها رو میکردن .ای کاش برامون فلان اسباب بازی ای که پسر همسایه رو داشت می خریدن و و و ...
و بعد احیانا پیش خودمون تصمیم میگیریم که هر موقع خودمون پدر شدیم برای بچه مون سنگ تموم بگذاریم.
کم و بیش هم همین کار رو می کنیم و کم و بیش همون نتیجه حاصل میشه که بعدا با خودمون میگیم کجای کار رو اشتباه کردیم !!!؟ شاید هم کودکمون در آینده همون حرف ما رو با خودش بزنه!
گاهی فکر میکنم شاید بهتر باشه به جای اینکه بخواهیم به بچه کودکی نداشته یا کم داشته خودمون رو هدیه بدیم.
بهش اصولی رو که امروزه بیشترشون در حال فراموشی هستن رو یاد بدیم. عشق. صداقت. دوست داشتن همه چیز و همه کس و به خصوص در درجه اول خودش. اینکه بهش یاد بدم اول از همه به خودش اعتماد داشته باشه. به عنوان یه موجود زنده. به عنوان یه انسان. کسی که در این دنیا زندگی میکنه و در این دنیا تاثیر داره.
![]()
![]()
پسرکم عزیز دلم تو برایمان بهترین هدیه خداوندی .تا بینهایت دوستت داریم.بردیا روز 23 اسفند ماه سال 1387 در بیمارستان عرفان تهران ساعت 10 صبح چشم به جهان گشود