عکس !

 

 

 

من هر روز آقا تر از دیروز

جای همه شما خالی .مامانم منو برد دیروز آب بازی.فکر میکرد بعد از حمام و اون همه آب بازی من یک کم میخوابم.

بعد از اینکه منو شست گذاشتم توی وان آبم حموم هم حسابی گرم بود.منم هی دستامو شلپ و شلوپ میزدم تو آب و وقتی آب میپاشید بیرون کلی ذوق میکردم.

بعدش هم دستمو محکم گرفتم لبه وانمو و رونهای تپلیمو تند و تند میکشیدم کف وان و هی کیف میکردم.اینقده بازی کردم که مامانم فکر کرد الان دیگه همه انرژیم تموم شده و دیگه خوابیدن طولانی رو شاخمه.

نشون به اون نشون که من وقتی اومدم بیرون یک سره غر زدم.مامانم هم که از صبح کارگر داشت و جونش در اومده بود مجبور شد با همون حال خستگی منو ببره پارک.البته خاله ندا و مامان مهینم بودن.اما هر کدوم از دست من یک طرف ولو شده بودن.شب هم بابایی اومد .هی منو راه برد تا بخوابم ولی من همچنا بیدار بودم و مشغول نق زدن.بعدش بابا مجیدی اومد.یک کم با من بازی کرد .و منو گذاشت رو شکمش بازی کردیم .تا بالاخره رضایت دادم برم بخوابم

دو روز هم هست که اصلا تخم مرغ نمیخورم.سوپ هم نمیخورم .دهنمو محکم میبندم.مامانم از این ور غذا درست میکنه از اون ور میریزه سطل آشغال.

همش هم التماس دعا دارم که یکی باهام بازی کنه

قابل توجه خاله صبا.دیدی من چقده حرفتو گوش کردم.

پنجشنبه با مامانم و بابام و عمه آزاده رفتیم بهار برای من صندلی ماشین خریدیم.آخی از اون روز دیگه مامانم راحت شد و همش منو میبره اینور اونور.آخه چون کریر کوتاه بود من بیرونو نمیدیدم و اصلا توش نمیشستم.اما پشت صندلی ماشین ژستم دیدن داره.همچین اخمهامو میکنم تو هم و لبهامم محکم غنچه میکنم.این هفته سر مامانم خیلی شلوغ بود.اصلا وقت نداشت بیاد اینجا.برای همین من خودم اومدم.خاله ندا هم چشمشو لایزک کرد.بعدش هم چند بار با عمه و عمو مهدی رفتیم بیرون .منم همش بغل عمه بودم.آخه اینقده با منو دوست داره.کر کنم عمو مهدی هم خیلی منو دوستم داشت .بهار هم که رفتیم من از بغل عمه تکون نخوردم.مامانم الکی به خودش آغوشگیر وصل کرده بود.ولی من همش بغل عمه بودم.

هزار ساله مامانم میخواد عکس ۶ ماهگیمو بذاره ها.اما مگه وقت میکنه.شرمنده خاله ها همین روزها میذاره.امروز من کلی ادای مامانمو در آوردم و کلی با هم صحبت کردیم.مامانم میگفت د (با فتحه)منم میگفتم د

دوباره مامانم میگفت ااااا(با فتحه )منم میگفتم ااااا

دوباره مامانم گفت دد منم گفتم دد

و خلاصه کلی با هم از زمونه صحبت کردیم.

خوب من برم که امروز باید کلی به مامانم  کمک کنم.

راستی من چند روزه بد غذا شدم.نه فرنی میخورم نه تخم مرغ.مامانم ناراحت شده.فکر میکنین چرا؟ 

واکسن زدم

دیروز خاله هودسا من و مامانمو غافل گیر کرد و اومد منو برد واکسن زدم.اینقده من این خاله هودسا رو دوستشششششش دارم که نگو.اصلا همیشه وجودش و قدمش خیره.

مامانم دیروز زنگ زد بیمارستان علی اصغر توی خیابون دستگردی.قبلا هم اونجا رفته بودیم .مامانم میدونست پرسنلش خیلی مجربن.با خانومی که واکسن میزد صحبت کرد و وقتی دید چه خانوم دقیق و با ادب و مهربونیه دلش آروم شد.اما اصلا تصمیم نداشت منو دیروز ببره.

بعدش مامانم زنگ زد به خاله هودسا و داشت براش تعریف میکرد که خاله هودسا گفت من الان میام بردیا رو میبرم.هر چی مامانم گفت ایزد یار کوچولو تنها میمونه خاله قبول نکرد.و گفت ایزد یارو با خودم میارم.اما الکی گفت.آخه ایزد یار باید ۴ روز دیگه واکسن ۴ ماهگیشو بزنه.

خلاصه خانومه برام اسپری زد که پام بی حس بشه و دردم نیاد.من فقط دو ثانیه گریه کردم.اونم خیلی آروم .مامانم میگه وقتی داره لباسمو عوض میکنه من بیشتر گریه کردم تا موقع واکسن.بعدش هم نه احتیاجی به استامینوفن پیدا کردم نه کمپرس.پامو تا توی حلقم کردم و درآوردم و اصلا درد نداشت.اینقدر هم توی بیمارستان خندیدم که همه انترن ها دورم جمع شده بودن ببینن من دارم به چی میخندم.یه خانومه تا با من حرف میزد من ریسه میرفتم.مامانم هم هی حرص میخورد که خانومه یک وقت دست به صورتم نزنه.اما من اصلا کاری به اینکارها نداشنم اینقدر خندیدم که همه بیمارستان اومدن دورم جمع شدن.خدا کنه همه نی نی ها مثل من شجاع باشن

پینوشت:مامانم موبایلشو گم کرده.اگر اس ام اس دادین و مامانم جواب نداد نگین چقده مامانش بده ها.موبایلش گم شده خاله ها