من هر روز آقا تر از دیروز
بعد از اینکه منو شست گذاشتم توی وان آبم حموم هم حسابی گرم بود.منم هی دستامو شلپ و شلوپ میزدم تو آب و وقتی آب میپاشید بیرون کلی ذوق میکردم.
بعدش هم دستمو محکم گرفتم لبه وانمو و رونهای تپلیمو تند و تند میکشیدم کف وان و هی کیف میکردم.اینقده بازی کردم که مامانم فکر کرد الان دیگه همه انرژیم تموم شده و دیگه خوابیدن طولانی رو شاخمه.
نشون به اون نشون که من وقتی اومدم بیرون یک سره غر زدم.مامانم هم که از صبح کارگر داشت و جونش در اومده بود مجبور شد با همون حال خستگی منو ببره پارک.البته خاله ندا و مامان مهینم بودن.اما هر کدوم از دست من یک طرف ولو شده بودن.شب هم بابایی اومد .هی منو راه برد تا بخوابم ولی من همچنا بیدار بودم و مشغول نق زدن.بعدش بابا مجیدی اومد.یک کم با من بازی کرد .و منو گذاشت رو شکمش بازی کردیم .تا بالاخره رضایت دادم برم بخوابم
دو روز هم هست که اصلا تخم مرغ نمیخورم.سوپ هم نمیخورم .دهنمو محکم میبندم.مامانم از این ور غذا درست میکنه از اون ور میریزه سطل آشغال.
همش هم التماس دعا دارم که یکی باهام بازی کنه
قابل توجه خاله صبا.دیدی من چقده حرفتو گوش کردم.
پسرکم عزیز دلم تو برایمان بهترین هدیه خداوندی .تا بینهایت دوستت داریم.بردیا روز 23 اسفند ماه سال 1387 در بیمارستان عرفان تهران ساعت 10 صبح چشم به جهان گشود