دیروز خاله هودسا من و مامانمو غافل گیر کرد و اومد منو برد واکسن زدم.اینقده من این خاله هودسا رو دوستشششششش دارم که نگو.اصلا همیشه وجودش و قدمش خیره.

مامانم دیروز زنگ زد بیمارستان علی اصغر توی خیابون دستگردی.قبلا هم اونجا رفته بودیم .مامانم میدونست پرسنلش خیلی مجربن.با خانومی که واکسن میزد صحبت کرد و وقتی دید چه خانوم دقیق و با ادب و مهربونیه دلش آروم شد.اما اصلا تصمیم نداشت منو دیروز ببره.

بعدش مامانم زنگ زد به خاله هودسا و داشت براش تعریف میکرد که خاله هودسا گفت من الان میام بردیا رو میبرم.هر چی مامانم گفت ایزد یار کوچولو تنها میمونه خاله قبول نکرد.و گفت ایزد یارو با خودم میارم.اما الکی گفت.آخه ایزد یار باید ۴ روز دیگه واکسن ۴ ماهگیشو بزنه.

خلاصه خانومه برام اسپری زد که پام بی حس بشه و دردم نیاد.من فقط دو ثانیه گریه کردم.اونم خیلی آروم .مامانم میگه وقتی داره لباسمو عوض میکنه من بیشتر گریه کردم تا موقع واکسن.بعدش هم نه احتیاجی به استامینوفن پیدا کردم نه کمپرس.پامو تا توی حلقم کردم و درآوردم و اصلا درد نداشت.اینقدر هم توی بیمارستان خندیدم که همه انترن ها دورم جمع شده بودن ببینن من دارم به چی میخندم.یه خانومه تا با من حرف میزد من ریسه میرفتم.مامانم هم هی حرص میخورد که خانومه یک وقت دست به صورتم نزنه.اما من اصلا کاری به اینکارها نداشنم اینقدر خندیدم که همه بیمارستان اومدن دورم جمع شدن.خدا کنه همه نی نی ها مثل من شجاع باشن

پینوشت:مامانم موبایلشو گم کرده.اگر اس ام اس دادین و مامانم جواب نداد نگین چقده مامانش بده ها.موبایلش گم شده خاله ها