تبریک

عمه آزاده جونی و عمو مهدی پیوندتون مبارک.ببخشید من نذاشتم مامانم بیاد.هر چی مامانم فکر کرد دید اگه منو بیاره خودم و خودش که آرامش نداریم بقیه ها هم نمیتونن به کارشون برسن.

تبصره:اگر عمه آزاده نبود من الان شیر خشکی بودم.آخه بلد نبودم شیر مامانمو بخورم.

چند شب ما رفتیم خونه مامان مهین خوابیدیم تا بابا مجیدی از مسافرت برگرده.اینقده من اونجا خوب میخوابم.نمیدونم چرا شاید چون هواش بهتره.

روز عید فطر عمو علی رضا (شوهر بعد از این خاله ندا)رو هم دیدم .هی با من مچ انداخت .منم هی مچشو خوابوندم.پیرهنش هم رنگ پیرهن من بود.هی میگفت چرا پیرهنت رنگ مال منه.هر چی دفعه پیش تو بله برون خاله گریه کردم و همه چی رو بهم زدم این دفعه آبرو داری کردم و خیلی آقا بودم.

آخرش هم که عمو علی رضا داشت میرفت خونشون من یهو خودمو پرت کردم بغلش.آخه خوشم اومده بود کلی با من بازی کرده بودن.اما تا گفت میای بریم خونه ما من زدم زیر گریه و برگشتم بغل مامان خودم.

واکسنم هم طلسم شده و مامانم خیلی نگرانه.آخه هر جا منو میبره دوگانه برام نمیزنن.مامان مهین هم طب کرده و سرما خورده و مامانم تنهایی جرات نداره منو ببره.

 

رسما شش ماهه شدیم!!

دقیقا 6 ماه پیش صبح ساعت 9:10 بود که ما تشریفمان را آوردیم.


یعنی اینکه قبلا تشریف فرما شده بودیم. اما از این لحظه به بعد رسما و شخصا شروع به تنفس هوایی آمیخته با خیلی چیزهای دیگه هم کردیم.


اینطور که برایمان تعریف کرده اند. بنده تنها نی نی ( همون نوزاد ) ای بودم که در صبح جمعه ای دل انگیز در بیمارستان به دنیا امدم ( ببخشید آورده شدم ) لذا صدای گریه ای که کل طبقه و بلوک زایمان بیمارستان رو روی سرش گذاشته بود متعلق به من بود.


شش ماه پیش در همین لحظه من روی تخت نوزاد با چشمانی بسته و مشتانی گره کرده خواب بودم و مامان من هم روی تخت خودش مشغول استراحت بود.


بابا الیته رفته بود خونه و مامان مهینی مونده بود پیش ما, اما اجتمالا هیچ کدوم از اونها فکر نمیکردن که از این لحظه به بعد من یک تنه قراره که تمام زندگی اونها رو پر کنم.

بزرگ و آقا میشویم

پسرک امروز خودشو از کریر انداخت بیرون اما گریه نکرد.چند دقیقه روی زمین به شکم موند بعد با دستهاش خودشو بلند کرد و یک کم خزید.این اول چهار دست و پا راه رفتنه؟

این چند روز بردیا فوقالعاده اقا شده.حتی وقتی مهمون داریم شرایط رو درک میکنه و به من اجازه میده به کارهام برسم.

عاشقتم من جوجه

دیروز با مامان و ندا یک ساعتی تنها بود تا ما رفتیم کلاس .

خدایا فرزند کوچکم را به تو میسپارم.

رسما شهید میشویم

نمیدونم این چند روزه بردیا چش شده.از صبح که از خواب بیدار میشه تا شب یک سره غر میزنه.وقتی میخوابه دیگه صداش تو سرمه.دیروز رسما من و مامان و ندا رو شهید کرد.اول فکر کردم مال دندونشه.البته لثه هاش خیلی ناراحته .دیفن هیدرامین مالیدم.بهتر نشد.مجبور شدم براش ژل لثه رو بمالم.اما همچنان مشغول غر زدن بود.با مامان و ندا هم زیاد بازی نکرد.همش دوست داشت بغل من باشه.منم این وسط انگاری جونم زیادی کرده خونه تکونیم گرفته بود.یک بار هم نزدیک بود شیشه گلاب رو بندازه روی پام.بعد از ظهر که مجید اومد و بردش بیرون من فقط سزمو گرفته بودم تو دستم یک کم آروم شم.شدیدا احتیاج به سکوت داشتم.به مامان و ندا هم گفتم تو رو خدا فقط حرف نزنین.طفلکها.تازه با این وضع نامزدی هم میخوام برم موندم چی کار کنم.بعیید میدونم این جوجه بذاره من برم.اول فکر کردم میذارمش پیش عمم.بهد دیدم اینقدر خودش سرش شلوغه که وقت بردیا رو نداره .در ضمن توی خونش سگ داره که من اصلا صلاح نمیدونم بردیا بره.یکی بگه من چیکار کنم.

از پنجشنبه هفته پیش بابا مجید سرما خورد و ما رفتیم خونه مامان مهین که بردیا سرما نخوره.توی این یک هفته خیلی پسرک کارهای تازه انجام داد اما نشد ثبت کنم

پسرک گلم به نتهایی برای چند دقیقه میشینه.اما اینقدر خم میشه تا وسایل دور و برشو برداره و بکنه توی دهنش تعادلش رو از دست میده .به سی دی های بیبی انیشین خیلی بیشتر توجه میکنه.البته من نفهمیدم این مدت چون توی خونه مامان اینها با این سینمای خانواده میدید توجهش بیشتر شده یا نه.

شدیدا به آینه علاقه منده.البته از حدود چهار ماهگی این علاقه رو نشون میداد ولی الان دیگه کلی تو آینه به خودش میخنده.

دیروز آقای دکتر لیست جدید غداهایی رو که میتونیم به بردیا بدیم رو داد.شامل سوپ سبزیجات و ...

الان کاغذ دکتر دستمه با یک سری کتاب و سرکی هم به سایتهای مختلف میکشم تا بتونم برنامه غذاییه جدیدشو آماده کنم

پنجشنبه با بچه های نی نی سایت قرار گذاشتیم و با هم رفتیم بوستان بهشت مادران.

اما یک کم بردیا بد خواب شد و مجبور شدم زودتر برگردیم.

آقای دکتر برای واکسن شش ماهگی بردیا دوگانه توام رو تجویز کرد.

از اول مهر باید جدی برم کلاس زبان.اما امیدوارم بردیا بتونه با مامان بمونه.

با وجودی که خیلی سعی میکنیم بردیا رو بغل کسی ندیم همچنان وقتی میبریمش بیرون مورد دستمالی قرار میگیره و کلی ما موذب میشیم.

دیروز توی پاساژ یکی از همکلاسی های کلاس دوم دبستانمو دیدم.وقتی دید با اسم و فامیل کامل میشناسمش خیلی تعجب کرد.بردیا هم اول کار خودشو انداخت تو بغل مامان همکلاسیم و دیگه ولش نمیکرد.با کلی ترفند و البته کلی حرص و جوش گرفتمش.

چند روز پیش هم یکی از همسایه های مامان اینها یهو محکم لپشو بوس کرد و وقتی دید من از عصبانیت و تعجب زبونم بند اومده گفت ببخشید نتونستم خودمو کنترل کنم.

متاسفانه توی پارک عکس گرفتن ممنوع بود و نشد عکس بگیریم.

بعضی از شبها بردیا نزدیک های سحر بیدار میشه که شیر بخوره.توی حال و هوای سحری براش دعا میکنم .خدایا خودت پسرک رو به راه سعادت هدایت کن.پروردگارا ما از هیچ تلاشی برای بردیا دریغ نمیکنیم .راهها رو خودت برامون بگشا.

بردیا امشب رفت دیدن عموش.البته چند دقیقه بیشتر نموندیم.چون جوجه ما خیلی خسته بود.فقط رفتیم تا از عمو خداحافظی کنه.شاید دفعه دیگه که عمو بیاد بردیا خیلی بزرگ تر شده باشه.

سال گذشته هنگامي كه رمضان رخت بر مي بست و مي رفت.... لحظات آخر آخرين افطار دعا كرديم كه تا سال آينده همچنان پاك بمانيم... بمانيم با قلبي روشن و باز مهمان سفره رحمت الهي شويم....
امسال پروردگار باز ، مهر خود را به تاوان بد قولي بنده اش كم نكرد... باز رمضان را ميزبان شديم... با قلبي كه خيلي هم سفيد نمانده و زنگار روزگار بر آن نشسته است...

رمضان آمد تا پليدي از دل برگيرد... تا در ميان سركشي خود فراموش نكنيم كه هنوز بنده ايم...و به ياد داشته باشيم كه هنوز خدايي به انتظار بنده گمشده در درياي متلاطم روزگار، مانده است ، تا باز گردد ... حتي اگر صد بار توبه خود شكسته باشد... چشم به راه است تا گمشده اش را بار ديگر به مقصد برساند....
و سرانجام باز رمضان آمد... درست در زماني كه مي رفتيم تا كهنه و سنگين شويم... آمد تا با ثانيه هاي پر طراوت مناجاتش ، زنگار از دل بشوييم....
پروردگارا ... هنوز جام كوچك دلمان تاب باده عشق تو را ندارد... دور مانده از چشمه سار بندگي ات هستيم و غرق در لذات ناچيز زميني... غوطه ور در مرداب تنهايي خود و محتاج ياري و عفو تو ، چون هميشه....
و من از ياد نبرده ام: پشت هر كوه بلند ، سبزه زاري است پر از ياد خدا....و در آن باز كسي با صدايي آرام مي خواند... كه خدا هست هنوز...
و تو اي بنده سرگشته ، هر كجا هستي به شكرانه نفس كشيدن در روزهاي پر شده از ياس دعا، روي ماه خدا را عاشقانه ببوس....

اینم برای همه باباها به خصوص بابا مجیدی که این روزها سخت در تلاشه.خدا کنه یک کم از خستگیهات کم کنه

خداوند در ذات من ،نا آموخته بسيار رازها نهفته است:

كه پدر يعني آغوشي به اندازه يك دنيا، بزرگ و پر از عشق و نياز...

پدر يعني نفس هاي خوشبو و صداي آرام و آمرانه....

پدر يعني جستن آرزوهاي كوچك در آينده اي بزرگ...

پدر يعني عاشقانه ترين نگاه دنيا به بي تجربه ترين چشمها...

پدر يعني دائما تلاش و دويدن براي فرصت خواب كوچك و نازك فرزند...

پدر يعني بزرگترين تكه قلب من، يعني عشق...

پدر يعني دستي بزرگ براي تكيه گاه قدمهاي كوچك و لرزان من...

پدر يعني بوسه اي چسبناك به شيريني عسل با طعم خستگي...

و من اينجا در تنهايي خود، همه اينها را مي دانم...

باباي عزيزم...

از نوشته های دوست گلم مهشید