رسما شش ماهه شدیم!!
دقیقا 6 ماه پیش صبح ساعت 9:10 بود که ما تشریفمان را آوردیم.
یعنی اینکه قبلا تشریف فرما شده بودیم. اما از این لحظه به بعد رسما و شخصا شروع به تنفس هوایی آمیخته با خیلی چیزهای دیگه هم کردیم.
اینطور که برایمان تعریف کرده اند. بنده تنها نی نی ( همون نوزاد ) ای بودم که در صبح جمعه ای دل انگیز در بیمارستان به دنیا امدم ( ببخشید آورده شدم ) لذا صدای گریه ای که کل طبقه و بلوک زایمان بیمارستان رو روی سرش گذاشته بود متعلق به من بود.
شش ماه پیش در همین لحظه من روی تخت نوزاد با چشمانی بسته و مشتانی گره کرده خواب بودم و مامان من هم روی تخت خودش مشغول استراحت بود.
بابا الیته رفته بود خونه و مامان مهینی مونده بود پیش ما, اما اجتمالا هیچ کدوم از اونها فکر نمیکردن که از این لحظه به بعد من یک تنه قراره که تمام زندگی اونها رو پر کنم.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور ۱۳۸۸ ساعت 22:24 توسط بابای نی نی
|
پسرکم عزیز دلم تو برایمان بهترین هدیه خداوندی .تا بینهایت دوستت داریم.بردیا روز 23 اسفند ماه سال 1387 در بیمارستان عرفان تهران ساعت 10 صبح چشم به جهان گشود