بالاخره من اومدم
من جناب مستطاب بردیا ( البته بقول بابام ) در ساعت ۹ و ۱۰ دقیقه صبح به این دنیا اومدم ( البته اوردنم )
همه چیز خوب پیشرفته و من و مامانم سلامت هستیم.![]()
مرسی وممنون از اینکه منتظرم بودین و اینهمه یادداشت های قشنگ برام گذاشتین ![]()
من جناب مستطاب بردیا ( البته بقول بابام ) در ساعت ۹ و ۱۰ دقیقه صبح به این دنیا اومدم ( البته اوردنم )
همه چیز خوب پیشرفته و من و مامانم سلامت هستیم.![]()
مرسی وممنون از اینکه منتظرم بودین و اینهمه یادداشت های قشنگ برام گذاشتین ![]()
خلاصه اوومدم خبر بدم خاله ها من فردا نمیام.یا جمعه یا شنبه منتظرم باشین.چون مامانم بالاخره تصمیم گرفت اسپاینال کنه تا تو اوون لحظه هیجان انگیز منو ببینه.و خانوم دکتر هم گفت از لحاظ علمی ثابت شده اسپاینال خیلی بهتر از بیهوشیه.اما متخصص بیهوشی خیلی مهمه.باید ببینیم جمعه کی میاد .اگه از نظر خانوم دکتر مورد قبول باشه من همون جمعه میام.
اگه باباییم وقت کنه شاید یک دقیقه بتونه بدو بدو بیاد و یک خبر کوچولو بده.شاید هم بتونه عکسمو بذاره.اما فکر نکنم.چون زودی باید بره پژوهشکده رویان خون بند نافمو بده
امروز عمو مسعود برام یه ایمیل درست کرده. ![]()
میتونین تبریکاتون رو به خاطر تولدم مستقیما به خودم ارسال کنید![]()
بابایی قول داده که همش رو برام بخونه
که یادش نره!
ادرس ایمیلم اینه
bardia[$dot]barekati[$at]yahoo[$dot]com
تا لحظه دیدارمون چند ساعتی بیشتر نمونده.میدونم این مدت خیلی اذیت شدی.من شبها بد خوابیدم و یکی دو بار قل خوردم روت.بعضی وقتها حواسم نبود و شکمم خورد اینور اوونور.ببخشید به خاطر من مجبور شدن این مدت اینهمه سونو گرافیت کنن و آرامشتو به هم بزنن.
اما در عوض تو ماه ترین و گل ترین پسر دنیا بودی برای من.هیچوقت تکونهات باعث اذیتم نشد.هر وقت یک کم محکمتر بود آرام دستمو میذاشتم رو شکمم و میگفتم بردیا مامانی یک کم یواش تر و تو زود متوجه میشدی
بعضی شبها که دلم میگرفت کلی برات درد دل میکردم و تو آروم به حرفهام گوش میکردی.انگار یک آدم بزرگی.مطمئنم میفهمیدی من چی دارم میگم.
پسرکم باورم اینه که با تمام کوچیکیت عقلت و شعورت به اندازه تمام دنیاست.میدونم هیچوقت دلمو نخواهی شکست و همیشه به داشتن مرد کوچولویی مثل تو افتخار خواهم کرد.
میدونم یک مرد بار خواهی آمد به تمام معنای کلمه.میدونم انسانیت رو اول پیشه راهت میکنی.دعای خیر من همیشه پشت سرت خواهد بود.
پسرک عزیزم این یکی دو روز اضطراب هم خواهد گذشت و ما میمونیم و شادی حضور تو.
دیشب خاله ندا خوابتو دیده بود.میگفت کلی سفید و تپل بودی.کلی با هم بازی کرده بودین و بعد تو گفته بودی خاله باید برم شیرمو بخورم .مامانم گفته هر کی شیر بخوره دچار پوکی استخوان نمیشه![]()
قربونت برم که معلومه از الان عاقلی.
پسرکم لحظه دیدارمون نزدیکه.خودم و خودت رو میسپارم به خدایی که خودش تو رو بهم داد و تمام غصه هام با اوومدنت تموم شد.
بیا با هم از همین الان توکل کنیم به ذات پاک و مقدس خودش.
خدایا به تو توکل میکنیم خودت نگهدار و پشتیبان ما باش و فردا رو روز سر بلندی و دلخوشی ما قرار بده.
گر نگهبان من آن است که من میدانم شیشه را در بغل سنگ نگه میدارد.
پسرکم این آخرین پستیه که به صورت اشتراکی مینویسیم.از فردا شما یک موجود مستقل خواهی بود و من امیدوارم تونسته باشم این مدت به بهترین نحو ازت مواقبت کنم.فردا از نزدیک دستهای کوچولوتو میبوسم و خواهم گفت خدایا به خاطر این نعمت به این بزرگی شکرت.
خدایا خودت منو رو سفید کن
شاید نتونم یک مدتی بیام آپدیت کنم.چون دوباره وسایلو از تو کمد برداشتیم و اسباب کشی کردیم خونه مامان اینها.به خاطر همه پیغامهای محبت آمیز و شجاع کننده ای که این مدت برام فرستادین یک دنیا از همتون ممنون.شادی جون گلم /صبای عزیزم/نازنین دوست داشتینی من که تا الان حتما پسرکت به دنیا اوومده دیگه.و .....همه دوستهای خوب دیگم.
پسرک نازم فردا باید نامه خدا حافظی رو از تو دل مامان با هم بنویسیم.دلم برای لحظه لحظه ا ی که اینجا بودی تنگ میشه .جات تو شکمم حسابی خالی میشه.دیگه کسی نیست این تو که پاهای فندقیشو بهم فشار بده و زانوش از شکمم بزنه بیرون
در عوض من تو این دنیا بی صبرانه منتظرتم.منتظر عاشقانه در آغوش کشیدنت.و بوئیدنت . لمس کردنت.
پسرکم قول بده وقتی اوومدی بیرون زیاد نترسی.زود میای پیشم بهت قول میدم.
بابایی مهربون کارهای خون بند نافتو انجام داده.شاید برای یکی دو ساعتی تنهامون بذاره تا بره خون رو تحویل پژوهشکده رویان بده و زودی برگرده.
ما پنجشنبه ۲۲ اسفند سال ۱۳۸۷ ۶ صبح میریم بیمارستان.از همه اوونهایی که اینجا رو میخونن خواهش میکنم برای پسرکم و خودم دعا کنین.![]()
![]()
اینم فال امروز من تو کلوب:
يك اتفاق خوب و استثنايي فقط يك بار اتفاق مي افتد اگر قرار بود هر روز چنان اتفاقي بيافتد ديگر معني نداشت و لطفش را از دست مي داد. بايد سالها براي چنان اتفاقي انتظار کشید
حاضرین؟هر شخصیتی رو مینوسیم جلوش رنگ چشمشو
من(مامان بردیا) میشی عسلی
بابا مجید قهوه ای
مامان من قهوه ای
بابای من میشی عسلی
مامان مجید قهوه ای
بابای مجید طوسی عسلی
مادر بزرگ من از طرف مادری آبی
پدر بزرگم از طرف مادری مشکی
مادر بزرگ و پدر بزرگ پدری من قهوه ای
میخواستم به این مسابقه فرم بینی رو هم اضافه کنم که دیدم تا عکس نذارم نمیشه حدس زد.حالا چی حدس میزنین؟
سراپا شوقم از مژده رسیدنت
وزنش الا ن ۲۸۵۰ گرمه.و چیزی که خیلی تو سونو گرافی به نظرم جالب اوومد اینه که فرم سرش کپیه بابا مجیدیه
.اصلا من تا حالا این همه شباهت ندیده بودم.هر چند سونو دو بعدی بود اما خوب مامان نگار اینقدر تو عکسهای پسری دقت کرد و سایزشو بررسی کرد تا به این کشف ر
سید.پسری تو که شبیه بابات شدی .پس من چی
؟دیروز به کمک مامان من پرده اتاق هم نصب شد.هورااا
ا.پسرک دو هفته دیگه بیشتر تو شکم مامانی نیستی.چقدر این مدت زود گذشت.
نمیدونم چرا هی منو میبرن هر دو هفته یک بار صدای قلبمو گوش میکنن.چقدر از صدای قلبم خوششون اوومده
خوب بابا جون صبر کنین من خودم تا چند وقت دیگه میام خودمو میبینین.راستی مامانم یک دوست خوب پیدا کرده تازگی ها که پسر اوونم با من به دنیا میاد.فکر کنم همسنیم و بتونیم با هم دوست بشیم کلی بازی کنیم
خاله جون من این دفعه اینجا رو به روز کردم که از طرف خودم و مامانیم ازتون تشکر کنم اینقدر مامانم بهتون زحمت میده راجع به خون بند ناف و بقیه چیزها مثل اینکه اگر من زیادی گریه کردم چی کار کنه هی ازتون سوال میکنه.
مرسی.مواظب دوستم هم باشین.تا زودی با هم به دنیا بیایم و بازی کنیم