از دست این زبون.
پریدم توی مطب دکتر در حالی که تبش 39 شده بود و از اضطراب هیچ صدایی رو نمیشنیدم.منشی رفت تو و شرایط رو به دکتر گفت .دکتر یک شیاف داد و گفت لباسهاشو در بیارین.توی اون تب تو مطب هوار میزنه نه!!!!!!!!لخت نمیشم آبروم میره.رفتیم تو اون یکی اتاق انتظار که لباسهاتو در بیارم و برات شیاف بذارم.بهت گفم این مثل موشک عمل میکنه سریع میره تو و هرچی میکروب و ویروس تو بدنته بمباران میکنه .از بس دستام میلرزید کلی دردت گرفت تا شیافو گذاشتم.بغلت کرد تا یکم آروم شی.توی اون حال میگی مامان فکر کنم زدی گلوبولهای سفیدمو بمباران کردی به جای میکروبها.قمبلم داغون شد!!!!!!!!!
و این مطب دکتر بود که از خنده رو هوا بود
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور ۱۳۹۲ ساعت 16:11 توسط مامان نی نی
|
پسرکم عزیز دلم تو برایمان بهترین هدیه خداوندی .تا بینهایت دوستت داریم.بردیا روز 23 اسفند ماه سال 1387 در بیمارستان عرفان تهران ساعت 10 صبح چشم به جهان گشود