و صد البته که کار ما رو چندین برابر میکنه.اما خوشحالم که تا این حد حس همکاری و احساس مسئولیت داره.
و این احساس مسئولیت اینقدرزیاده که اصرار داره وقتی من بزرگ شدم میرم آیینه های سلمونی ها رو پاک میکنم.ممنونم مادر جان از شغلی که برای آیندت در نظر گرفتی
و اما بابا مجید یک شاگردی داشتن که دانشجوی دکتری هواشناسی بود.همیشه راجع به شخصیت قوی و سختکوشی و مثبت اندیشی این خانوم با هم صحبت میکردیم و واقعا برامون رفتارشون هوش فوقالعادشون و خوش بینی ایی که داشتن مثال زدنی بود.یکروز که باهاشون صحبت شده بود به بابا مجید گفته بودن من به شدت هوای نفسمو کنترل میکنم.این مسئله برام خیلی جالب بود.شاید خیلی وقتها بتونیم خیلی از آرزوها و خواسته های بچه هامونو انجام بدیم.اما چه خوبه یادبگیرن برای بدست آوردن خیلی چیزها باید زحمت کشید یا اینکه اگر وسیله ایی واقعا مهم نیست و نیازی بهش نیست نباید تهیه بشه.نترسین بچه عقده ایی نمیشه اما حد ها رو یادش بدین.کلا خوبه یاد بگیریم(منظورم منو بردیاست)که در هر کاری اعتدال رو نگه داریم
پستم ادامه داره اما به بردیا قول دادم که بعد از 5 دقیقه کامپیوتر رو بهش بدم.
شاد و خوش باشین
پسرکم عزیز دلم تو برایمان بهترین هدیه خداوندی .تا بینهایت دوستت داریم.بردیا روز 23 اسفند ماه سال 1387 در بیمارستان عرفان تهران ساعت 10 صبح چشم به جهان گشود