قبلا گفته بودم به نظرم حافظه بردیا بی نظیره و هیچ چیزی از ذهنش پاک نمیشه.اینو چندین بار امتحان کرده بودم.اون روز تو مطب دکتر بهش گفتم بیا یک سر بریم دستشویی گفت نمیام اونجا سوسک داره.یادم افتاد 7 ماه پیش که یکبار سری به دستشویی مطب زده بود یک سوسک کوچیک پشت در افتاده بود مرده بود.حالا کلی مطب و دستشویی دکتر شیکه ها این بچه صاف اون یادش مونده بود!!!!!!!!!!
بردیا در حال اجرای نمایش عروسکی پشت پیشخوان آشپزخانه و ناراحت از دست من که چرا همش عکس میگیرم
5شنبه گذشته به اتفاق بردیا و رفیق شفیقش ایزدیار و مامان عزیزش رفتیم نمایشگاه عشایر.هرچند درظاهر من بیشتر از دیدن عشایر به وجد اومده بودم و مرتب به دوستم میگفتم کاش فرصتی پیش میومد تا مدتی با عشایر زندگی کنم اما عملا بردیا و ایزدیار عزیزم کلی اطلاعات جدید گرفتن.اونجا یک شیرینی محلی هم از یک گروه عشایر خریدیم که الته من و مجید خیلی دوست داشتیم ولی به قول ایزدیار مزه "بیهوده ایی"داشت.
عکسهایی که بچه ها با عشایر گرفتن توی موبایل دوستمه که انشااله هروقت به دستم رسید میذارم
اینم پسر کتابخون من.
پسرکم عزیز دلم تو برایمان بهترین هدیه خداوندی .تا بینهایت دوستت داریم.بردیا روز 23 اسفند ماه سال 1387 در بیمارستان عرفان تهران ساعت 10 صبح چشم به جهان گشود