یک وقتهایی به خودم میگم کاش اینهمه دقت و پشتکاری که در مورد کارهای مربوط به بردیا داشتی در مورد همه کارهات میداشتی.

خیلی ها مثل من ممکنه فیزیک یا هر رشته ایی خونده باشن.ولی صرف خوندن این درس من نمیتونم بگم یک نظریه پرداز فیزیک هستم یا تسلط خیلی خاصی روش دارم.دقیقا در مورد روانشناسهای محترم هم احساسم همینه.حالا مال ما که دو دو تا چهارتا بود و دیگه تغییری توش ایجاد نمیشد.

به قول پدر بزرگم همیشه میگفت پزشکی دو دو تا چهارتا نیست که من با دیدن این علائم بگم صد در صد فلان بیماری رو داری

این وسط سن مهد رفتن  رو هر کسی یک جوری تعیین میکنه و برای من که به خاطر پسرم کار و شغل و ... همه چیز رو گذاشتم کنار خیلی مهمه که بالاخره تصمیم درست رو بگیرم.اصولا میدونین که مرض خاصی در این زمینه دارم و اصلا نمیتونم خودم رو راضی کنم تا چهارتا مهدکودک نور گیر و آفتابگیر و تمییز و ... دیدم بگم آخ جون این خوبه و همه تعریف میکنن بدو بریم بردیا و بعدش هم برم سر کارم تا 4 بعد از ظهر پیدام شه.باید سیر تا پیاز رفتار مربی ها رو در بیارم.شاید حساسیتم بخاطر این بوده که خودم عملا تو مهد بزرگ شدم و امروز دلیل خیلی از شکستها و رفتارهامو در مهد کودک و نتیجه رفتار اون مربی ها میدونم.بردیا هم به طرز وحشتناکی بچه خود داریه.یک کلمه از دهنش بیرون نمیاد و هر چیزی رو شدیدا تو خودش میریزه.اینه که امیدی ندارم از اون چیزی در بیاد و بیاد خونه تعریف خاصی بکنه مگر بعد از 2 ماه تو صحبت هاش چیزی بگه که دیگه به نظرم یکم دیره.

از طرفی پرند عزیز همیشه سن مهد گذاشتن رو برای بچه ها 3 سالگی پیشنهاد میکرد و میگفت این سن سنیه که بچه باید وارد اجتماع بشه و از مادرش جدا بشه .خانم ... عزیز یکی از مدرسان این علم و فن در موسسه برنا این سن رو 7 سالگی یعنی سنی که بچه آمادگی مدرسه رفتن رو داره تعیین کردن.چند روز پیش تو فروشگاه رنگین کمان تیراژه خانومی که علوم تربیتی خونده بودن و مسئول نظارت بر مهد ها بودن ظاهرا بین اون همه جمعیت متوجه بردیا میشن و چند دقیقه ایی از پشت ویترین مغازه رفتارهاشو در نظر میگیرن دست آخر از دوستم که مراقب بردیا و پسر خودشون بودن خواهش میکنن منو صدا کن و یک سخن رانی اساسی در مورد بردیا و هوش و نبوغش و ادبش و... برای ما سر میدن و در جواب سوال دوستم که از کی بذاریم مهد میگن از 2 سالگی و چه کار اشتباهیه که مادرهای ما فکر میکنن اگر نرن سر کار و بچشون رو نگه دارن لطف بزرگی کردن(این در حالی گفته شد که من از سر کارم مهلتی خواستم تا با خودم کنار بیام و ببینم میخوام ادامه بدم یا میخوام برگردم خونه پیش بردیا)

حالا سن مهد پیشکشم .تصمیممو برای اردیبهشت گرفتم که بردیا بره.اما سر مهد به نتیجه ایی نمیرسم.

*مهد دو زبانه رو که اصلا حرفش رو هم نزنین من به بچم همچین خیانتی نمیکنم.علتش رو اگر میخواین بدونین یک طوماره که برام کامنت بذارین تا توضیح بدم

*کلی گشتم و یک مهد که هم نزدیک باشه به خونه هم فعالیت هاش نزدیک به فعالیت هایی باشه که من دنبالشم یعنی بالا بردن مهارت های اجتماعی بچه ها و .... پیدا کردم .بعد که با دوستان رفتیم سر زدیم میفرمایند کلا همه رده های سنی قاطی ان و برای همشون 2یا 3 تا مربی در نظر گرفته شده(که البته من باز باید برم با مدیره صحبت کنم شاید ما بد متوجه شدیم)

و این وسط چیزی که اساسا منو بهم ریخت این بود که طی یک تماس تلفنی با یکی از دوستان که مدتی مربی مهد یکی از پر اسم و رسم ترین مهدهای تهران بودند متوجه شدم   روشی در کلاسها برای کنترل بچه ها تاکیید داشتند که از نظر من فاجعه است.و اون روشی بود که در صورتی که بچه ایی باعث اذیت و آزار بچه دیگه بشه یا برخورد دیگه ایی که به هر حال باعث به هم ریختن نظم بشه باید برای مدت کوتاهیی روی صندلی خاصی به عنوان تنبیه بشینه.راستش من توی اون لحظه خودمو چند بار جای مربی گذاشتم و همینطور جای بچه ایی که مورد حمله یا آزار همکلاسیش قرار گرفته بود.اما از همه بدتر حس بچه ایی که روی صندلی نشسته بود اذیتم کرد.

یک لحظه خودتونو جای اون بچه بذارین حس خجالت و شرمی که بچه از کوچیک شدنش جلوی جمع بهش دست میده به نظر من بیشتر باعث ایجاد یک خشم درونی و حتی شاید یک حس انتقام بشه.به دوستم گفتم این رفتار بیشتر منو یاد دارالتادیب ها میندازه که بهجای اینکه ابرو رو درست کنن چشم رو کور میکنن.الان رفتار بهتری برای برخورد در این جور مسائل به ذهنم نمیرسه.اما هیچ وقت هیچ وقت حاضر نیستم به بچه ایی با این روش انگ بچه خاطی یا هرچیزی بزنم.و هیچ وقت حاضر نیستم بچمو به دست اینجور مهدها با هر اسم رسمی که دارن بسپرم.شاید اگر جای اون مربی بودم فقط در لحظه اول سعی در جدا سازی بچه ها میکردم و به یک تذکر اکتفا میکردم

دبستان که بودم پدرم حساسیتی خاصی روی درس خواندنم داشت.من مشقهامو نمینوشتم تا از بابا از سرکار بیاد و کمکم کنه.کلمه به کلمه و حرف به حرف با من جلو میاومدن.تا شب موقع خواب منو پدرم مشغول بودیم.واقعا زحمت میکشیدن اما مطمئنم اون روشش نبود.یادمه یکبار سر تمرین ریاضی به من گفتن "چقدر بی دقتی"و این کافی بود که من حتی اگر جایی چیزی رو میدونستم مخصوصا اشتباه بنویسم تا این حرف پدرم بیشتر و بیشتر ثابت بشه.و تا مدتها این حرف آویزه گوش من بود که من بی دقتم و چون بی دقتم پس جا دارم بیشتر اشتباه کنم.

پرند عزیز همیشه اعتقاد داره کلمات قدرت عجیبی دارن تا جایی که همیشه سر کلاس به ما تاکید میکردن از کلمه "مواظب باش"استفاده نکنیم چون خواصیت بازدارندگی داره در عوضش بگیم"دقت کن"

خوب حالا فرض کنین دوست عزیز من توی اون مهد مربی نبودن و من چجوری باید از این روش تربیتی که به قول دوستم خیلی هم در اون مجموعه قبولش داشتن  خبردار میشدم.منکه نمیفهمم توی کلاس چی میگذره

حتما میگین حساسیتت زیاده.آخه یک نگاهی به وضعیت امروز مردممون بندازین.به اینهمه مشکلاتی که امروز با شغلشون یا خانوادشون یا مردم کوچه و بازار دارن.رفتار امروز اونها نتیجه رفتاریه که دیروز باهاشون شده.

و من در مورد بچه خودم تا جایی که بشه نمیذارم پیش بیاد.میدونم تو ذهنتون چی میگذره .میگین بالاخره که باید تو این جامعه زندگی کنه و من اینجا این جواب رو به شما میدم وقتی انسانی متعادل بزرگ بشه یاد میگیره در هر شرایطی و با هر کسی چه رفتار و واکنشی انجام بده.و هدف من فقط و فقط تربیت کودکی متعادله .حالا اگر این کودک متعادل تونست شغل  و مقام خوبی هم داشته باشه چه بهتر .