خسته از یکروز کاری رفتم تو وان حمام آب گرم ریختم و یکم دراز کشیدم ریلکس کنم.بردیا رو هم بردم که مثلا مامانم یکم نفس بکشه.چشمامو بسته بودم و غرق در افکارم بودم که بهو پسرک یک لیوان آب یخ پاشید تو صورتم.
خسته نباشی مامان جان.نخواستیم ریلکس کنیم
دیروز به بابام میگه باباعلی چقدر خوب شد من اومدم خونه شما وگرنه مامان و بابام میرفتن سر کار من باید تنها تو خونه میمونم!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مهر ۱۳۹۱ ساعت 11:9 توسط مامان نی نی
|
پسرکم عزیز دلم تو برایمان بهترین هدیه خداوندی .تا بینهایت دوستت داریم.بردیا روز 23 اسفند ماه سال 1387 در بیمارستان عرفان تهران ساعت 10 صبح چشم به جهان گشود