درد و دل مادرانه
از شما چه پنهون هر بار بردیا رو میبرم پارک متاسفم و متاثر برمیگردم خونه و ساعتها فکرم مشغول بچه هایی میشه که شاید چند سالی از بردیا بزرگتر باشن اما یک دنیا متفاوتن و بردیا قراره کنار اونها زندگی کنه و این منو به طرز وحشتناکی نگران میکنه.
حاشیه نریم یک مثال میزنم.امروز توی پارک برنامه نقاشی بود.میز و صندلی چیده بودن مسئولان محترم تمام سعیشونو میکردن که واقعا جای تشکر و قدردانی داره.هرچند متاسفم بگم پربود از دفاتر رنگ آمیزی که به قول پرند بدترین و مخرب ترین وسیله برای رشد و خلاقیت بچه هاست.ای کاش کمی مطالعه پشت این فعالیت ها و این زحمتها بود.
پسر بچه ده ساله ایی کنار بردیا نقاشی میکشید.یهو رو کرد به سمت منو بردیا و گفت این خط خطی ها چیه داره میکشه.گفتم چیزیه که دوست داره .به بردیا گفت اگر این شگکلی بکشی اصلا جایزه نمیگیری.دیدم بردیا مداد ها رو داد دستم و گفت مامان شما بکش.شانس آوردم دوستم به کمکم اومد و گفت بردیا خیلی خلاقانه و هوشمندانه شده ادامه بده .پسر بچه که دید از طرف ما چیزی نصیبش نشد شروع کرد با بقیه بچه ها کل کل کردن.تقریبا اشک مامان یکی رو هم در آورد اینقدر سر به سر دخترش گذاشت.یهو دیدم به دنبال خانومی که مسئول برگزاری این نقاشی بود میگرده و همین جوری هرچی فحش از دهنش درمیاد دیده که خانومه کجا رفته.
شما که غریبه نیستین میدونین شاید اکثریت جامعه و بچه های ما رو این جور بچه ها تشکیل میدن.و من به عنوان یک مادر اعتراف میکنم میترسم.از اینکه پسرم توی این هرج و مرج بزرگ بشه وحشتزده ام.همه ما سعی کردیم بچه هامون با اصول انسانی رشد کنن.اما متاسفم بگم ظاهرا ما گروهی هستیم خیلی در اقلیت و این منو آزار میده.میدونم این پست طولانی شد ولی خواهشا حوصله کنین و بخونین و برام پیشنهاداتتون رو بنویسین .البته من بیشتر استقبال میکنم اگر خصوصی نباشه و همه بتونیم با هم همفکری کنیم.
پسرکم عزیز دلم تو برایمان بهترین هدیه خداوندی .تا بینهایت دوستت داریم.بردیا روز 23 اسفند ماه سال 1387 در بیمارستان عرفان تهران ساعت 10 صبح چشم به جهان گشود