بعد از یکسال و اندی تخت گاز رفتن و زبان فرانسه خوندن و پروراندن رویاهای قشنگ در ذهن و برنامه ریزی دقیق و گرفتن نمره های خوب و تشویقهای همه دیشب یکدفعه دیدم حتی نمیتونم یک کلمه صحبت کنم.نه که کلا یکسبه این اتفاق افتاده باشه.اما همش احساس میکردم این ترم سیر نزولی دارم.کلمات ساده هم در ذهنم نمیچرخید و به زبانم جاری نمیشد.حتی شده یک وقتهایی باید چند دقیقه ایی فکر میکردم تا میتونستم از روی یک کلمه بخونم و این در حالی بود که ترمهای گذشته تمام همکلاسی هایم به اینکه چقدر خوب صحبت میکنم غبطه میخوردند.
چه شد که به یکباره مغزم هنگ کرد نمیدانم تا جایی که فردا امتحان دارم و با وجودی که از خودم قول گرفته بودم دو ترم باقی مانده را کوتاه نیایم و برای یکبار هم که شده یک کار را کامل تمام کنم اصلا توانش را ندارم.
البته تا حدودی علت را میدانم.هنوز مثل یک بچه مدرسه ایی اگر احساس کنم معلم را دوست ندارم و نتوانم ارتباط لااقل کلامی لازم را برقرار کنم ادامه کار برایم مشکل میشود.علی رغم اینکه سعی کردم خودم را معطل کلاس نکنم و کار را از روی کتابهای دیگر پیش ببرم احساس میکنم ترمم آنگونه که باید مفید نبود.دیشب تا صبح نخوابیدم تا شاید تصمیمی بگیرم که چه کنم.اما هنوز در شیش و بشم.مجید اصرار دارد امتحانت را بده.لااقل اینگونه خودت را محک زدی تا چه حد یاد گرفته ایی.یاد نمودار معروف سینوسی افتادم.الان در قسمت نزولیش هستم .میدانم باید در این قسمت کمی کج دار مریض حرکت کنم تا دوباره به نقطه عطف نمودار نزدیک شوم اما نمیدانم چرا چیزی مدام در ذهنم میگوید به چشمان پسرک نگاه کن.امروز روز اوست برای او وقت بذار .دیشب تا دید دارم لباس میپوشم برم سرکلاس چشمانش مضطرب شد.به سمتم دوید گفت مامان نرو.برای اولین بار نتوانستم نگاهش را تاب بیاورم انگار قلبم جریحه دار شد داشتم لباسم را درمیاوردم که خواهرم حواسش را پرت کرد و به طرفی دیگر بردش.برای من خواندن زبان فرانسه چیزی بیشتر از یک سرگرمی بود.برایش هدف داشتم.برنامه ریزی کرده بودم.در برف و سرما زحمت راه طولانی را به خودم داده بودم .هر بار در خیابانهایی شلوغ تهران خودم و خانواده ام را سرگردان کرده بودم.یک جلسه مامان بیاید پیش بردیا یک جلسه من بردیا را میبردم.یادم هست یکبار زمانی که مامان آمریکا بود و باباو ندا زحمت نگهداری بردیا را میکشیدند مجبورشان کردم بی وقفه مسیر تهران تا نور را پرواز کنند تا من به کلاسم برسم.منی که حتی حاضر نبودم یک جلسه از کلاسم را از دست بدهم نمیدانم چرا این ترم یکدفعه بریدم.خداییش بعضی وقتها فشاری که معلم بر روی شاگرد میاورد چگونه آدم را زده میکند.آخر من خیلی وقتها تعریف فارسی بعضی چیزها را هم نمیدانم چه برسد بخواهم آن را به زبان دیگری توضیح بدهم.
دلم میخواهد یک ترم را به خودم استراحت بدهم.اصلا حس خواندن را ندارم.از طرفی دوست ندارم از دیگر دوستانم عقب بیفتم.تیم خوبی بودیم.اما یواش یواش داشت رقابتمان هم شدید میشد.اما از طرفی هم دلم برای زحماتی که خانواده ام کشیدند میسوزد.یک ترم تمام با من اسیرند.هر هفته زحمت مسافت را به خودشان دادند و شب دیر وقت برگشتند.آن هم با پسرک پر جنب و جوش من.خواهرم به شوخی میگوید شما دو تا فیزیک خوانده ها بمب تولید کرده اید!به هر حال حتی یک هفته مسافرت شمال و هوای خوب و لای کتاب را باز نکردن و استراحت کامل باعث نشد من تنبل ذره یی انگیزه پیدا کنم این ترم امتحان بدهم.البته برای دوستانی که با زبان فرانسه آشنایی ندارند عرض میکنم که این زبان را با انگلیسی مقایسه نکنید.پراست از قواعد و استثنا.دوست خوبم بنفشه مامان تسنیم گلم یکسال و نیم پیش قبل از اینکه این زبان را شروع کنم بهم این هشدار را داده بود.اجالتا سردرگمم و کلافه.یک دل میگوید برو امتحان بده پاس که میشود و دل دیگر میگوید حتی فکر باز کردن لای کتاب را هم نکن این ترم هیچ بهره ایی نبردی.دوباره بخوانش البته با کمی فاصله و زمان که به خودت بدهی
پسرکم عزیز دلم تو برایمان بهترین هدیه خداوندی .تا بینهایت دوستت داریم.بردیا روز 23 اسفند ماه سال 1387 در بیمارستان عرفان تهران ساعت 10 صبح چشم به جهان گشود