ما فقط میدویم
دوستانم مرتب اس ام اس میزنند زنگ میزنند گله میکنند که کم پیدایم.امروز به دوستی میگفتم این روزها نگار از خودش هم خبر ندارد.نمیدانم چگونه روزم شب میشود و شبم روز .فقط میدانم باید بدوم عقبم.شرمنده خیلی هاشان هستم که حتی نمیرسم جواب اس ام اس شان را بدهم.و از همه بدتر لعنت خدا بر این ترافیک تهران.برای رفتن راه یک ربعه باید حداقل یک ساعت زودتر از خانه خارج شوم.صدایم را روی موبایلم ضبط کردم تا در طول مسیر بیکار نباشم و مطالب را دوره کنم.اما مگر این ذهن مزخرف من میتوند بر روی چیزی تمرکز کند.بعضی روزها دو ساعت زودتر از خانه بیرون میروم تا سر فرصت برسم در سکوت کلاس چیزی بخوانم.اما این عذاب وجدان لعنتی به سراغم میاید.بردیا الان کجاست.پسرک را تنها گذاشتم.(حداقل مامان و خواهرم پیشش هستند وگاهی بابا و مجید هم هتند و 4 نفری مراقبشند)
اجالتا این روزها فقط الکی دوندگی میکنیم.برایمان دعا کنید ثمر بخش باشد
و اما امروز به یکباره صدای داد بردیا و بعد گریه اش به هوا رفت که آی اوف شدم نمیدانم هنگام بازی دستش بهکجا گرفت و کمی برید.از آنجا که توان دیدن خراش کوچک روی انگشتش را نداشتم و احساس کردم پاهایم یواش یواش شل شد چسب زخم را دستش دادم و رفت تا با کمک مجید انگشتش راپانسمان کند.چند دقیقه بعد دیدم صدای خنده پدر و پسر به هوا رفت بردیا تمام انگشتانش را پسب زم زده بود هر کدام یک رنگ.دوان دوان به سراغم آمد موبایلم را دستم داد و گفت مامان عکس بگیریم و دستش را جلوی دوربین گرفت تا از انگشت های رنگ و وارنگش عکس بگیرم
پسرکم عزیز دلم تو برایمان بهترین هدیه خداوندی .تا بینهایت دوستت داریم.بردیا روز 23 اسفند ماه سال 1387 در بیمارستان عرفان تهران ساعت 10 صبح چشم به جهان گشود