این پست درد دلیه با مادرهایی که میفهمند و میدانم احساس الانم را درک میکنند.برای همین امیدوارم از عنوان مطلب کسی به دل نگیرد زیرا شما را همراه و همکیش خود میدانم.غریبه نیستید.

امروز صبح بابا مجید رفت کلاس.من کمی به کارها رسیدم و دیدم گناه دارم اگر بردیا را به بهانه اینکه کارهایم زیاد است در خانه نگه دارم.لباس پوشیدیم و با هم به پارک ته کوچه رفتیم.بردیا کمی در میان گلها و چمن چرخید و پروانه بازی کردیم و بعد سرسره گویان به سمت سر سره رفت.سخت سرگرم بازی بود که دختر بچه ایی با پدر بزرگش از راه رسید.پدر بزرگش به قصاب ها میمانست با هیکلی درشت و سیبیلهای تاب داده اما قدی کوتاه.با لهجه غلیظ .طبق معمول همیشه بردیا به دخترک بی تفاوت بود و من هم با بردیا مشغول دالی بازی.پدر بزرگش پرسید چند وقتشه .گفتم ۱۹ ماه .گفت یعنی میشه چند سال؟!!!گفتم یک سال و ۷ ماه.گفت پس نیکا یک ماه کوچکتره و تکه ایی انجیر خشک در دهان نیکا چپاند.کمی بعد نیکا خواست از سرسره پایین بیاید تعادلش را از دست داد و با سر آمد پایین.من در حالی که بردیا را محکم گرفته بودم تا پشت سر نیکا سر نخورد و بچه فرصت داشته باشد خودش را جمع و جور کند متوجه شدم پدر بزرگش میگوید ولش کن.اشکالی ندارد.یاد میگیرد.میخواستم به او بگویم نزدیک بود گردن بچه بشکند.این چه یادگرفتنیست؟بعد از نیکا بردیا سر خورد و خوشحال داشت برای نیکا لبخند میزد که نیکا یک دفعه به بردیا حمله کرد.یک چند زد که متاسفانه به داخل چشمش خورد و بردیا را محکم گرفته بود که من سریع بردیا را جدا کردم.پدر بزرگ نیکا هم چنان نیکا را کشید و سه چهار تا پس گردنی محکم حواله بچه کرد که نمیدانستم بردیا را بگیرم یا نیکا را نجات دهنم.بردیا شدیدا گریه میکرد و چشمش را میمالید.سریع با کمی آب که همراه داشتم دستانش را شستم که تمییز باشد و نگاهی غضب آلود به پدر بزرگ انداختم.پدر بزرگ نیکارا دعوا میکرد و میگفت ببین مادرش را ناراحت کردی.دفعه آخرت باشد.دیگر نتوانستم طاقت بیاورم .بردیا را بغل کردم و برگشتم خانه.در راه آقای همسایه واحد روبه رو را دیدم.بغض کرده بودم.طبق معمول سلام و علیک خشکی کردیم و خشک تر از قبل جواب شنیدم چون حاضر نشده بودم چند ماه قبل ماشینم را به خانمش قرض بدم تا به مراسم عروسی برود. ظاهرا به این دلیل با ما قهرند!!!.مانده بودم چطور چنین تقاضایی کرده بود .چون ما اصلا آشنایی با هم نداشتیم.در راه به مجید زنگ زدم اما خیلی خودم را کنترل کردم تا گریه نکنم.چون مجید سر کلاس بود و نیاز به تمرکز داشت.آمدم بالا و موبایل بابا را گرفتم و سیل اشکم بود که جاری شد و هنوز هم جاریست.

با خود فکر کردم.چرا این همه به تربیت بردیا اهمیت میدهم.مگر قرار نیست در این جامعه زندگی کند.مگر اینجا همان جایی نیست که پدربزرگ چنان به بچه ۱۸ ماهه تو سری میزند که بچه نمیداند از کجا خورده.و حال آنکه بردیا حتی نمیداند تو سری چیست؟مگر من هزاران بار به بردیا یاد ندادم گلها را نباید چید بلکه باید آنها را ناز کرد و فقط اجازه چیدن برگ های خش را داریم.اما در عمل چیز دیگری میبیند.مگر اینجا همانجایی نیست که پدرش را دوبار در مصاحبه آزمون دکتری رد کردند چون ازدواج کرده و کار میکند.دانشگاه امیر کبیر رسما گفت ما کسی را میخواهیم که در خانه پدرش بخورد بخوابد و فقط درس بخواند.مگر اینهمه تلاش برای این نیست که بردیا را انسان بار بیاورم.اما برای چه؟برای اینکه مثل پدرش مدام از نادانی ها در رنج باشد.؟چرا انسان تربیت کنم؟برای اینکه همیشه در عذاب باشد که زورگویی پیروز است.برای اینکه دختر و پسرهای تو سری خورده و بدبخت تمام زمام امور را با زور گویی به دست میگیرند؟یاد آخرین مکالمه ایی که قبل از رفتن با نازنین مامان آرتین داشتم افتادم .او راست میگفت.از این به بعد زحمتم را دو برابر میکنم و بردیا را روزهای خاص میبرم پارکی که نزدیک خانه مامان اینهاست.آنجا مردمی دستچین شده تر و با فرهنگ تر دارد.بچه ها خیلی مودب ترند و اکثرا خانواده ها تحصیل کرده و هوشیارند.بروم که همچنان اشک امانم نمیدهد.