نمیدونم چرا این جوجه علاقه خاصی به آقایون داره.به قول یکی از بستگان از الان مرد سالاره.مثلا سعی فراوانی در تقلید از بابای من یا بابای خودش داره.وقتی بابا مجیدی میاد خونه دیگه از گردنش جدا نمیشه.

پنجشنبه جمعه گذشته بیشتر وقت بردیایی با عمه آزاده محبوب و مهربونش گذشت.عصر جمعه بود که عمو مهدی (شوهر عمه بردیا)از یک سمینار دو روزه برگشتن خونه و خوب کمی هم خسته بودن.بعد از اینکه یکم نشستن معذرت خواهی کردن تا برن و بخوابن.بردیا که تا چشمش به عمو مهدی افتاده بود همچین بدش نمیومد از گردنشون جدا نشه تمام حرکات و صحبت های عمو مهدی رو زیر نظر گرفته بود .من اصلا فکر نمیکردم بردیا متوجه صحبت های عمو مهدی باشه.اما دیدم به محض اینکه عمو مهدی گفت من برم یک چرتی بزنم بردیا اومد از کنار سالن یک بالش که عمش گذاشته بود تا سر بردیا به جایی نخوره بر داشت و چون یکم سنگین بود کشان کشان و با زحمت فراوان میبرد به سمت اتاق خواب.هرزگاهی هم تالپی میخورد زمین و میفتاد روی بالش .اما باز بلند میشد و بالش سنگینو همراه خودش میکشید تا رسید پای تخت و بالش گذاشت زمین و سرشو گذاشت روش تا عمو مهدی متوجه بشن بردیا بالشو برای چه کاری آورده.خلاصه عمو مهدی بالشو بر داشت و اومد بخوابه که دیدیم بردیا رشته های ماکارونی رو که عمه زحمت کشیده بود براش درست کرده و بردیا همشو گوشه کنار سالن ریخته بود یکی یکی جمع کرد و در حالی که تازه چشمهای عمو مهدی داشت سنگین میشد یهو یک عالمه ماکارونی رو با فشار فراوان چپوند تو دهن عمو مهدی که کلی باعث شرمندگی ما و غافلگیریه ایشون شد.خلاصه مجبور شدیم در اتاقو ببندیم و بردیا هم یکم خوابید و وقتی بیدار شد عمومهدی مهربون برای بردیا پاپکورن درست کردن و با عمه سعی داشتن یکم به بردیا غذا بدن غافل از اینکه بردیا مدتهاست رفته پیشواز ماه رمضان و شدیدا مشغول روزه داریه برای همینم مشت کوچولوشو پر پاپکورن میکرد و بعد دستشو تا آرنج میکرد تو دهن عمو مهدی طفلک.اصولا جمعه بچم خیلی علاقه مند شده بود تو دهن عمو مهدی غذا بذاره و تقویتشون کنه .اما امان از زمانی که هندونه آوردن.واقعا من یکی دیگه دلم به حالشون سوخت.بردیا هندونه رو گرفته بود و فشار میداد و باز هم ادامه ماجرا برای تقوین عمو مهدی مهربون

عمو مهدی و عمه آزاده مهربون خیلی خیلی ممنون که با این همه بردباری کثیف کاری های بردیا رو تحمل کردین و کلی هم ازش استقبال کردین.