این چند روزه مامان نگار همش در تلاش و تکابو بود.یک روز میرفتیم خرید.یک روز منو میداد بغل مامان مهین و صبح تا شب تو آشپزخونه آشپزی میکرد.یک روز میرفت قنادی کیک سفارش بده.شبها هم که تلفن به دست هی با یکی پچ پچ میکرد.خلاصه من دقیق شدم تو کارهای مامان نگار و فهمیدم قراره برای خاله ندا تولد سورپریزی بگیریم.برای همینم مامان نگار شبها زنگ میزد به دوستهای خاله ندا و بعضی وقتها هم زنگ میزد به عمو علی رضا و با هم هماهنگ میکردن که عمو علی رضا کی بیاد دنبال خاله ندا ببردش بیرون و توی این فاصله همه مهمونها بیان خونه مامان مهین و بعدش هم عمو علی رضا و خاله ندا بیان و کلی خاله سورپریز شه و همه براش آهنگ تولد مبارک بخونن.تولد خاله هم قراره امشب باشه.دیروز مامان نگار دوباره به همه زنگ زد تا ساعت رو با همه چک کنه.این وسط دو تا از دوستهای خاله ندا که کلی هم عاشق منن خونه نبودن و مامان نگار براشون پیغام گذاشت.اما میدونین از بد ماجرا کجا پیغام گذاشته بود؟برای خاله ندا.خاله از سر کار میاد خونه و پیغامو میشنوه.میگفت مثل دیوونه ها بلند بلند برای خودم تو خونه میخندیدم.از اون طرف هم زنگ میزنه به عمو علیرضا تا براش تعریف کنه که اونم هل میشه و میگه من میدونستم.بعد شب مامانم و عمو علی رضا میزدن تو سر و کله خودشون که حالا چیکار کنیم.همه زحماتمون به هدر رفت.

اما به قول بابا علی حتما یک خیریتی تو این ماجرا بوده که مامانم اشتباهی زنگ زد به خاله

نوشته شده توسط بردیا