صبح موقع صبحانه بابایی بردیا رو بغل کرد و نشستن پشت میز تا صبحانه حاضر بشه .تو این فاصله بابایی میزد روی شیشه میز و بردیا هم عینا اون صدا ها رو تقلید میکرد.و با همون ریتم میزد روی شیشه میز.این کار هی ادامه پیدا کرد تا یواش یواش تمام قابلمه های توی کابینت ها در اومدن و بردیا دونه دونه صداها رو امتحان میکرد.اما جالبی این کار در این بود که بردیا دقیقا صداهایی رو که میشنید دوباره مینواخت.این شد که پنجشنبه شب بردیا به بغل راهی اسباب بازی فروشی ها شدیم تا بتونیم چیز مناسبی براش گیر بیاریم.تا اینکه جمعه من توی تیراژه این وسیله رو پیدا کردم.یک چیزیه شبیه سنتور خودمون .البته چون بردیا چوبهاشو میخورد مجبور شدم بهش یک قاشق بدم تا با قاشق سرگرم بشه.
به قول بابا مجید خلاقیت به همین سادگی شکل میگیره.نیازی به کارهای خیلی پیچیده نیست
البته یک مشکلی که هست اینه که بردیا فکر میکنه هرچقدر صدای یک وسیله بلند تر بشه اونم باید بیشتر با تمام قوا جیغ بکشه.
به قول خاله ندا دیروز که این وسیله برای اولین بار توسط بردیا امتحان شد میشد کاملا برق شادی رو تو چشماش دید.
البته یک کتاب هم براش گرفتم که در باره پوست بدن حیوانات و جنس اونها بود و از هر کدوم یک تکه آزمایشی هم گذاشته بودبردیا اونم خیلی دوست داره
الهی هزاران هزار بار به خاطر این نعمتی که بهم دادی شکرت.
عاشقتم جوجه.نفس منی بیدندون.
پسرکم عزیز دلم تو برایمان بهترین هدیه خداوندی .تا بینهایت دوستت داریم.بردیا روز 23 اسفند ماه سال 1387 در بیمارستان عرفان تهران ساعت 10 صبح چشم به جهان گشود