این روزهای بردیا
هر چند مثل خیلی از شما این چند وقته امکان آپ کردن برام نبود اما تغییرات این چند وقته بردیا منو به زور کشوند پای کامپیوتر و الان خودش هم تو بغلم نشسته و داره تو آپ کردن کمکم میکنه.چشماشو باز کرده و با تعجب یک نگاهی به دستهای من که رو کیبورد حرکت میکنه نگاه میکنه و نیم نگاهی هم به مانیتور داره.در ضمن باید از همتون تشکر کنم که تو این مدت برامون کامنت گذاشتین اما هر کاری کردم با اینترنت خونه هیچکدوم از وبلاگها باز نشد .اوونهایی هم که باز شد کامنتهاش نیومد.
بردیای گلم با مجوز آقای دکتر از دیروز آب خوردن رو شروع کرد.اولش تو دهنش نگه میداشت و چند ثانیه بعد میریخت بیرون .ولی الان بهتر میخوره.وزنش به شش کیلو رسیده و دکتر گفت از هفته آینده حریره بادام و فرنی و سرلاک گندم رو شروع کنه.البته از هر کدوم یک هفته بخوره و بعد ریم سراغ غذای بعدی.
توجهی که به عکس خودش تو آینه داره فوق العاده شگفت انگیزه.حسابی به خودش یا من محو میشه و وقتی باهاش صحبت میکنم کاملا بهم لبخند میزنه
دیروز بردمش دیدن ایزدیار کوچولوکلی عکس ۲ نفری با هم انداختن و وقتی ایزدیارگریه میکرد بردیا با تعجب نگاهش میکرد.
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر ۱۳۸۸ ساعت 21:16 توسط مامان نی نی
|
پسرکم عزیز دلم تو برایمان بهترین هدیه خداوندی .تا بینهایت دوستت داریم.بردیا روز 23 اسفند ماه سال 1387 در بیمارستان عرفان تهران ساعت 10 صبح چشم به جهان گشود