ممنون از عمه آزاده به خاطر ایمیل متن زیر.کمکم کرد تا سر تصمیمی که داشتم کمی بیشتر فکر کنم.این ایمیل را نشانه ایی یافتم که پروردگار مهربانم در لحظه سختی و تنگنا به وسیله آزاده جان بریم فرستاد تا کمی بر سصر تصمیمم تامل کنم

سازنده ترین کلمه" گذشت" است... آن را تمرین کن

پر معنی ترین کلمه" ما" است... آن را بکار ببند

عمیق ترین کلمه "عشق" است... به آن ارج بنه

بی رحم ترین کلمه "تنفر" است... از بین ببرش

سرکش ترین کلمه "هوس" است... با آن بازی نکن

خودخواهانه ترین کلمه" من" است... از آن حذر کن

ناپایدارترین کلمه "خشم" است... آن را فرو ببر

 

بازدارنده ترین کلمه "ترس" است... با آن مقابله کن

با نشاط ترین کلمه "کار" است... به آن بپرداز

پوچ ترین کلمه "طمع" است... آن را بکش

سازنده ترین کلمه "صبر" است... برای داشتنش دعا کن

روشن ترین کلمه "امید" است... به آن امیدوار باش

ضعیف ترین کلمه "حسرت" است... آن را نخور

تواناترین کلمه "دانش" است... آن را فراگیر

محکم ترین کلمه "پشتکار" است... آن را داشته باش

سمی ترین کلمه "غرور" است... بشکنش

سست ترین کلمه "شانس" است... به امید آن نباش

بی احساس ترین کلمه "بی تفاوتی" است... مراقب آن باش

دوستانه ترین کلمه "رفاقت" است... از آن سوءاستفاده نکن

زیباترین کلمه "راستی" است... با آن روراست باش

زشت ترین کلمه "دورویی" است... یک رنگ باش

ویرانگرترین کلمه "تمسخر" است... دوست داری با تو چنین کنند؟

 

موقرترین کلمه "احترام" است... برایش ارزش قائل شو

آرام ترین کلمه "آرامش" است... به آن برس

عاقلانه ترین کلمه "احتیاط" است... حواست را جمع کن

دست و پاگیرترین کلمه "محدودیت" است... اجازه نده مانع پیشرفتت بشود

سخت ترین کلمه "غیرممکن" است... وجود ندارد

مخرب ترین کلمه "شتابزدگی" است... مواظب پل های پشت سرت باش

تاریک ترین کلمه "نادانی" است... آن را با نور علم روشن کن

کشنده ترین کلمه "اضطراب" است... آن را نادیده بگیر

صبورترین کلمه "انتظار" است... منتظرش باش

بی ارزش ترین کلمه "انتقام" است... بگذار و بگذر

 

 

 

 

چرا در م*م*ل !ک*ـت حیوانات انسان تربیت کنیم؟

این پست درد دلیه با مادرهایی که میفهمند و میدانم احساس الانم را درک میکنند.برای همین امیدوارم از عنوان مطلب کسی به دل نگیرد زیرا شما را همراه و همکیش خود میدانم.غریبه نیستید.

امروز صبح بابا مجید رفت کلاس.من کمی به کارها رسیدم و دیدم گناه دارم اگر بردیا را به بهانه اینکه کارهایم زیاد است در خانه نگه دارم.لباس پوشیدیم و با هم به پارک ته کوچه رفتیم.بردیا کمی در میان گلها و چمن چرخید و پروانه بازی کردیم و بعد سرسره گویان به سمت سر سره رفت.سخت سرگرم بازی بود که دختر بچه ایی با پدر بزرگش از راه رسید.پدر بزرگش به قصاب ها میمانست با هیکلی درشت و سیبیلهای تاب داده اما قدی کوتاه.با لهجه غلیظ .طبق معمول همیشه بردیا به دخترک بی تفاوت بود و من هم با بردیا مشغول دالی بازی.پدر بزرگش پرسید چند وقتشه .گفتم ۱۹ ماه .گفت یعنی میشه چند سال؟!!!گفتم یک سال و ۷ ماه.گفت پس نیکا یک ماه کوچکتره و تکه ایی انجیر خشک در دهان نیکا چپاند.کمی بعد نیکا خواست از سرسره پایین بیاید تعادلش را از دست داد و با سر آمد پایین.من در حالی که بردیا را محکم گرفته بودم تا پشت سر نیکا سر نخورد و بچه فرصت داشته باشد خودش را جمع و جور کند متوجه شدم پدر بزرگش میگوید ولش کن.اشکالی ندارد.یاد میگیرد.میخواستم به او بگویم نزدیک بود گردن بچه بشکند.این چه یادگرفتنیست؟بعد از نیکا بردیا سر خورد و خوشحال داشت برای نیکا لبخند میزد که نیکا یک دفعه به بردیا حمله کرد.یک چند زد که متاسفانه به داخل چشمش خورد و بردیا را محکم گرفته بود که من سریع بردیا را جدا کردم.پدر بزرگ نیکا هم چنان نیکا را کشید و سه چهار تا پس گردنی محکم حواله بچه کرد که نمیدانستم بردیا را بگیرم یا نیکا را نجات دهنم.بردیا شدیدا گریه میکرد و چشمش را میمالید.سریع با کمی آب که همراه داشتم دستانش را شستم که تمییز باشد و نگاهی غضب آلود به پدر بزرگ انداختم.پدر بزرگ نیکارا دعوا میکرد و میگفت ببین مادرش را ناراحت کردی.دفعه آخرت باشد.دیگر نتوانستم طاقت بیاورم .بردیا را بغل کردم و برگشتم خانه.در راه آقای همسایه واحد روبه رو را دیدم.بغض کرده بودم.طبق معمول سلام و علیک خشکی کردیم و خشک تر از قبل جواب شنیدم چون حاضر نشده بودم چند ماه قبل ماشینم را به خانمش قرض بدم تا به مراسم عروسی برود. ظاهرا به این دلیل با ما قهرند!!!.مانده بودم چطور چنین تقاضایی کرده بود .چون ما اصلا آشنایی با هم نداشتیم.در راه به مجید زنگ زدم اما خیلی خودم را کنترل کردم تا گریه نکنم.چون مجید سر کلاس بود و نیاز به تمرکز داشت.آمدم بالا و موبایل بابا را گرفتم و سیل اشکم بود که جاری شد و هنوز هم جاریست.

با خود فکر کردم.چرا این همه به تربیت بردیا اهمیت میدهم.مگر قرار نیست در این جامعه زندگی کند.مگر اینجا همان جایی نیست که پدربزرگ چنان به بچه ۱۸ ماهه تو سری میزند که بچه نمیداند از کجا خورده.و حال آنکه بردیا حتی نمیداند تو سری چیست؟مگر من هزاران بار به بردیا یاد ندادم گلها را نباید چید بلکه باید آنها را ناز کرد و فقط اجازه چیدن برگ های خش را داریم.اما در عمل چیز دیگری میبیند.مگر اینجا همانجایی نیست که پدرش را دوبار در مصاحبه آزمون دکتری رد کردند چون ازدواج کرده و کار میکند.دانشگاه امیر کبیر رسما گفت ما کسی را میخواهیم که در خانه پدرش بخورد بخوابد و فقط درس بخواند.مگر اینهمه تلاش برای این نیست که بردیا را انسان بار بیاورم.اما برای چه؟برای اینکه مثل پدرش مدام از نادانی ها در رنج باشد.؟چرا انسان تربیت کنم؟برای اینکه همیشه در عذاب باشد که زورگویی پیروز است.برای اینکه دختر و پسرهای تو سری خورده و بدبخت تمام زمام امور را با زور گویی به دست میگیرند؟یاد آخرین مکالمه ایی که قبل از رفتن با نازنین مامان آرتین داشتم افتادم .او راست میگفت.از این به بعد زحمتم را دو برابر میکنم و بردیا را روزهای خاص میبرم پارکی که نزدیک خانه مامان اینهاست.آنجا مردمی دستچین شده تر و با فرهنگ تر دارد.بچه ها خیلی مودب ترند و اکثرا خانواده ها تحصیل کرده و هوشیارند.بروم که همچنان اشک امانم نمیدهد.

مامان شجاع میشود

دیروز بردیا برای اولین بار سوار اتوبوس شد.از سر میرداماد تا تجریش.به سوپر استار نرسیده خوابش برد.از بس انرزی سوزونده بود.با همه عمله ها دالی بازی کرده بود.

امروز بردیا مثل یک پسر آقا برای اولین بار نشست تو کالسکه و با هم رفتیم خرید.یک کوچولو وقتی داشتم پشت صندوق پول میدادم ترسید و فکر کرد من نیستم که سریع سوییچ ماشین(وسیله محبوبش) رو دادم دستش و مشغول شد.در راه برگشت یکم بردمش زمین بازی نزدیک خونه که بازی کنه.یک بچه سه ساله هی به بردیا گیر داده بود.هر جا میرفتیم میومد جلوی بردیا رو میبست.یکی دو بار دوستانه بهش تذکر دادم اما دیدم از منم خجالت نمیکشه.بردیا هم خیلی ناراحت شده بود.تا میومد از سرسره سر بخوره بچهه جلوشو میگرفت یا هر جایی میرفت هی دنبال بردیا میومد و میگفت از دستت خیلی ناراحتم برو خونتون.مامانشم مثل بز ( فقط نگاه میکرد.ببخشید این کلمه رو گفتم .اما شاید واقعا لیاقتش باشه)یکی از بازی هایی که بردیا خیلی دوست داره انجام بده اینه که از زمین سنگ جمع کنه و روی قسمت های فلزی سرسره باهاش آهنگ بسازه.امروز هم وقتی دید هر طرفی میره این بچه هه دنبالشه رفت یک سمت دیگه تا سنگ جمع کنه که بچه هه باز دنبالمون اومد و اینبار سنگهای بردیا رو محکم از دست کوچولوش کشید.دیگه خیلی حرصم در اومد.بردیا زد زیر گریه .هر چی یک سنگ دیگه بهش دادم ول کن نبود.به پسره گفتم سنگشو بده .گفت نه.گفتم سنگ مال اینه .برو برای خودت یکی دیگه بر دار .باز گفت نه.حالا بردیا هم از شدت گریه حسابی سیاه شده بود.بچه هه دوید پیش مامانش.شاید اگر قبلا ها بود یک جوری سر بردیا رو با چیز دیگه ایی گرم میکردم.اما این دفعه بر اساس گفته های پرند جون و برای اینکه به پسره هم یک درس اساسی بدم وقتی رفت پیش مامانش منم رفتم و گفتم سنگ بچه رو بده داره بازی میکنه.تازه اینجا مامانش گفت بچتونو اذیت کرد .گفتم سنگ رو ازش بگیرین و بدین به پسرم لطفا.بچه هه یک دفعه دوید و سنگ بردیا رو پرت کرد وسط خاک ها.مامانش دنبالش رفت .و من هم مصمم ایستادم تا سنگ رو بیاره بده به بردیا.بعد که بردیا خیالش راحت شد و داشت بازی میکرد  شنیدم داشت به آقای دیگه ایی که کمی سنش بیشتر بود میگفت دیدین الان هم بند کرده به این بچه هه و داره اذیتش میکنه.(منظورش بردیا بود)

نمیدونم از دستش چیکار کنم دیگه.و مرتب به بچه هه تذکر میداد.البته بچه هه دست بردار از سر ما نبود.تا اینکه بالاخره یکی اومد دنبالشون و رفتن و ما نفس راحتی کشیدیم.دلم میخواست برم و به خانومه یکی دو تا کتاب معرفی کنم.اما احساس کردم خیلی غیر قابل نفوذ میاد و در وقت کوتاه امکان اینکه روش تاثیر بذارم و ازش بخوام چند تا کتاب مطالعه کنه نیست.البته مسلما با خوندن ۲ تا کتاب ره به جایی نمیبرد.اینجا بود که تمام زحماتی که برای بردیا کشیده بودم تا اینکه براش ایجاد مقاومت نکنم در مقابل خودم و بابایی معنا پیدا کرد.و اینجا بود که دلم برای مامان خودم خیلی سوخت .چون علی رغم تمام زحماتش خیلی در مقابل هم احساس مقاومت شدید داریم.و متاسفانه اصلا نظرات همو قبول نداریم.

در راه برگشت مامانی که دیگه به خاطر بردیا ترسو نیست برای بردیا پروانه گرفت و با یک گربه که قبلا از سه فرسخیش هم رد نمیشدم بازی کردیم

میخواستم مقدمه ای راجع به احوالات خودم تو این مدت بنویسم اما فکر کنم بهتره کمی صبر کنم تا بعد.فعلا به احوالات بردیا میپردازیم

چند شب پیش بردیا رو برده بودم پارک کمی بازی کنه تا بابایی بیاد و بریم خرید.بردیا شیر به دست اینورو اونور میرفت که یهو یک پیرزنه وسط پارک بهش گفت شماره نداده با عجله کجا میری؟بچم هم که شماره ایی نداشت بده برای همین شیرشو داد به پیرزنه.(اینم از اقبال بلند ما در زمینه عروس یابی.ننه لااقل یک دندون دارشو پیدا میکردی)

فردای اون روز بردیا با مامانش اومد دانشگاهی که مامان ازش فارغ التحصیل شده البته بابای منم باهامون اومده بودن که بردیا رو نگه دارن و من به کارهام برسم.اما از اون جایی که من احتیاج داشتم کارمند جماعت منو بچه به بغل ببینن بلکه دلشون به حالم بسوزه و یکم کارمو راه بندازن(که البته شرمنده کردن اینقدر راه انداختن و گفتن برو ۴۰ روز دیگه بیا)بردیا ی خواب رو با خودمون بردیم.یکی از کارمندها ازم پرسید اسمش چیه گفتم بردیا .زنه صداش میکرد بریارد!!!!!!!!!!وقتی از خواب بیدار شد یک آقای داشت یک سری فرم کپی میکرد و بردیا تند و تند بهش میگفت اسه اسه(مرسی مرسی) و یک سری چیز دیگه هم بلغور میکرد.آقاهه ازم پرسید چی میگه ؟گفتم داره تند و تند تشکر میکنه که شما رو بذاره تو رو دروایسی بهش اجازه بدین بیاد سراغ دستگاه کپی.(این شگرد بردیاست زمانی که نباید به چیزی دست بزنه)توی دانشگاه هم که اینقدر دخترها دورش جمع شدن و باهمه بازی کرد که بعد از ظهر تو کلاس هنر و خلاقیت همش چرت میزد.و رئیس دفتر آقااااییییییی دکتر خیلی محتررررمانه بهمون تذکر دادن صداشو یکم ساکت کن .دکتر ررر ناراحت میشن

هفته آینده عازم سفر هستیم.اما سفری نیست که به قصد گردش و تفریح برم.راه طولانیه و شهر شهریه که اصلا دلم نمیخواست یکبار دیگه ببینمش .قصد هم دیدن پدر بزرگمه که گویا با تمام استواری و قدرت و شهامتی که درش سراغ داشتم این بار کاری از کسی ساخته نیست.دلگرمم به وجود عمه آزاده و عمو مهدی و صد البته بابا مجید در این سفر.و امیدوارم بردیا لذت ببره.

دایره لغات بردیا رو به افزایش و دلنگرانی من در مورد اینکه کلامی به زبان نمیاورد برطرف شده.البته اشتباه کردم که جا زدم و به هردو زبان باهاش صحبت نکردم.البته مثل ایزد یار که سه ماه هم از بردیا کوچیکتره نمیتونه بگه صعب العبور!!!!!!!!!!!!!!

چند روز پیش یکی از دوستاام و دختر هفت ماهش مهمان ما بودن.برام خیلی جالب بود که بردیا به هیچ وجه به یلدا کاری نداشت و اصلا حتی طرفش هم نمیرفت تا کاری بکنه یلدا اذیت بشه.خیلی با ملاحظه باهاش رفتار میکرد.

چند سال پیش پسر عموم پسر کوچیکشو از سه سالگی پیش خانمی به اسم میس هریس میفرستادن برای آموزش زبان.شاید خیلی ها بشناسینشون.پسر پسر عموم از سه سالگی پیش ایشون میرفت و زمانی که به سن ۷ سالگی رسیده بود میتونست یک داستان یک ربعه انگلیسی رو کامل برامون تعریف کنه و شنیده بودم دختر خالش که کلاسه پنجمه مثل یک native انگلیسی زبان قادر به صحبت کردنه.اما گویا ایشون الان خیلی پیر شدن و دیگه قادر به ادامه اینکار نیستن.البته برای بردیا هنوز خیلی خیلی زوده و من تصمیم ندارم بفرستمش کلاس. یا حتی مهد.اما میس هریس اگر بود یک مورد استثنا بود.شخص دیگه ایی رو میشناسین؟یا خبری از این میس هریس دارین؟

کلام آخر اینکه از خدای بزرگم که همیشه هر چی ازش خواستم منو شرمنده کرده میخوام یکبار دیگه هم کمکمون کنه تا در مسیری که درست هست قرار بگیریم و هر چی خیر هست برامون پیش بیاد. هر چند خواهرم همیشه این جمله رو بهم یادآوری میکنه که عزای عمومی عروسیه

سلام.ممنون از احوال پرسی همگی.هستیم و فعلا نفسی میاید و میرود.از بعضی مسائل بد جوری حالم گرفته است زیاد حوصله نوشتن ندارم.وقتی تخت گاز مسئله ایی رو دنبال میکنی تا به نتیجه برسه اما وسطش میفهمی باید راه دیگری رو انتخاب میکردی بد جوری میخوره تو ذوقت.از اون بد تره اینه که خودت میدونه یک جای کار میلنگه و داری اشتباه میری جلو اما دیگران حاضر نیستن حتی به حرفت گوش کنن و میگن نه همینه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!۱۱

فعلا کمی خسته ام.اما وجود ژسرک همچنان نقطه قوت و مایه انرژی روز افزونمه