میخواستم مقدمه ای راجع به احوالات خودم تو این مدت بنویسم اما فکر کنم بهتره کمی صبر کنم تا بعد.فعلا به احوالات بردیا میپردازیم
چند شب پیش بردیا رو برده بودم پارک کمی بازی کنه تا بابایی بیاد و بریم خرید.بردیا شیر به دست اینورو اونور میرفت که یهو یک پیرزنه وسط پارک بهش گفت شماره نداده با عجله کجا میری؟بچم هم که شماره ایی نداشت بده برای همین شیرشو داد به پیرزنه.(اینم از اقبال بلند ما در زمینه عروس یابی.ننه لااقل یک دندون دارشو پیدا میکردی
)
فردای اون روز بردیا با مامانش اومد دانشگاهی که مامان ازش فارغ التحصیل شده البته بابای منم باهامون اومده بودن که بردیا رو نگه دارن و من به کارهام برسم.اما از اون جایی که من احتیاج داشتم کارمند جماعت منو بچه به بغل ببینن بلکه دلشون به حالم بسوزه و یکم کارمو راه بندازن(که البته شرمنده کردن اینقدر راه انداختن و گفتن برو ۴۰ روز دیگه بیا)بردیا ی خواب رو با خودمون بردیم.یکی از کارمندها ازم پرسید اسمش چیه گفتم بردیا .زنه صداش میکرد بریارد!!!!!!!!!!
وقتی از خواب بیدار شد یک آقای داشت یک سری فرم کپی میکرد و بردیا تند و تند بهش میگفت اسه اسه(مرسی مرسی) و یک سری چیز دیگه هم بلغور میکرد.آقاهه ازم پرسید چی میگه ؟گفتم داره تند و تند تشکر میکنه که شما رو بذاره تو رو دروایسی بهش اجازه بدین بیاد سراغ دستگاه کپی.(این شگرد بردیاست زمانی که نباید به چیزی دست بزنه)توی دانشگاه هم که اینقدر دخترها دورش جمع شدن و باهمه بازی کرد که بعد از ظهر تو کلاس هنر و خلاقیت همش چرت میزد.و رئیس دفتر آقااااییییییی دکتر خیلی محتررررمانه
بهمون تذکر دادن صداشو یکم ساکت کن .دکتر ررر ناراحت میشن

هفته آینده عازم سفر هستیم.اما سفری نیست که به قصد گردش و تفریح برم.راه طولانیه و شهر شهریه که اصلا دلم نمیخواست یکبار دیگه ببینمش .قصد هم دیدن پدر بزرگمه که گویا با تمام استواری و قدرت و شهامتی که درش سراغ داشتم این بار کاری از کسی ساخته نیست.دلگرمم به وجود عمه آزاده و عمو مهدی و صد البته بابا مجید در این سفر.و امیدوارم بردیا لذت ببره.
دایره لغات بردیا رو به افزایش و دلنگرانی من در مورد اینکه کلامی به زبان نمیاورد برطرف شده.البته اشتباه کردم که جا زدم و به هردو زبان باهاش صحبت نکردم.البته مثل ایزد یار که سه ماه هم از بردیا کوچیکتره نمیتونه بگه صعب العبور!!!!!!!!!!!!!!
چند روز پیش یکی از دوستاام و دختر هفت ماهش مهمان ما بودن.برام خیلی جالب بود که بردیا به هیچ وجه به یلدا کاری نداشت و اصلا حتی طرفش هم نمیرفت تا کاری بکنه یلدا اذیت بشه.خیلی با ملاحظه باهاش رفتار میکرد.
چند سال پیش پسر عموم پسر کوچیکشو از سه سالگی پیش خانمی به اسم میس هریس میفرستادن برای آموزش زبان.شاید خیلی ها بشناسینشون.پسر پسر عموم از سه سالگی پیش ایشون میرفت و زمانی که به سن ۷ سالگی رسیده بود میتونست یک داستان یک ربعه انگلیسی رو کامل برامون تعریف کنه و شنیده بودم دختر خالش که کلاسه پنجمه مثل یک native انگلیسی زبان قادر به صحبت کردنه.اما گویا ایشون الان خیلی پیر شدن و دیگه قادر به ادامه اینکار نیستن.البته برای بردیا هنوز خیلی خیلی زوده و من تصمیم ندارم بفرستمش کلاس. یا حتی مهد.اما میس هریس اگر بود یک مورد استثنا بود.شخص دیگه ایی رو میشناسین؟یا خبری از این میس هریس دارین؟
کلام آخر اینکه از خدای بزرگم که همیشه هر چی ازش خواستم منو شرمنده کرده میخوام یکبار دیگه هم کمکمون کنه تا در مسیری که درست هست قرار بگیریم و هر چی خیر هست برامون پیش بیاد. هر چند خواهرم همیشه این جمله رو بهم یادآوری میکنه که عزای عمومی عروسیه