خودمان را چشم میکنیم

چند روزی بود که از غذا خوردن با اشتها و میل و رغبت بردیا در شگفت بودیم که روز سهشنبه (یک روز بعد از برگشتنمان از سفر شمال)متوجه شدیم آقا بردیا دچار اسهال شدید شدند.آزمایش سالم بود و معلوم شد ویروسیست.اما پسرک لب به غذا نمیزند فقط شیر میخورد و این شبها را ما با شیر دادن مرتب به بردیا صبح میکنیم.البته کمی هم او آر اس میخورد.دیگر هیچ

 

 

تلاش بیهوده من برای برانگیختن اشتهای بردیا

 

 

 

 

بردیا در حال کتاب خواندن

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پسرک عاشق آب بازی چه کرد با دیدن دریا.اگر نمیگرفتیمش همین جوری جلو میرفت

 

 

 

 بقیه عکسها توی دوربین همسفرهای بی نظیرمون عمه آزاده جونی و عمو مهدی عزیزه که واقعا باهاشون بهمون خوش گذشت.در پست های بعد ان شا الله بقیه عکسها رو هم میزارم

 

عکس

 

مکالمه تلفنی فوق دقیایق طولانی و به طور جدی با شخصی مرموز ادامه داشت!!!!!!!!

 

 

در عکس فوق کیف لوازم آرایش مامان توسط جناب بردیا وارسی میشود

 

 

 

آخه فسقلی تا کجا سرتو کردی تو اون کیف؟!!

 

 

چهره رضایتمند بردیا پس از وارسی کامل

 

 

اینم یک مدل بازی بین من و بردیاست.به طوری که چند تا وسیله در دار در اختیارش میذارم تا بتونه در هاشونو پیدا کنه و ببنده .در حین انجام این بازی حداقل فرصت پیدا میکنین تا ۲ تکه ظرف بشورین یا هر کار دیگه ایی که دارین.بردیا که بعد از پیدا کردن درها شیوه های دیگه ایی رو هم از خودش اختراع میکنه مثلا کدوم ظرف تو کدوم یکی جا میشه.و کمی سرگرم میشه

بردیا و عمو مهدی

نمیدونم چرا این جوجه علاقه خاصی به آقایون داره.به قول یکی از بستگان از الان مرد سالاره.مثلا سعی فراوانی در تقلید از بابای من یا بابای خودش داره.وقتی بابا مجیدی میاد خونه دیگه از گردنش جدا نمیشه.

پنجشنبه جمعه گذشته بیشتر وقت بردیایی با عمه آزاده محبوب و مهربونش گذشت.عصر جمعه بود که عمو مهدی (شوهر عمه بردیا)از یک سمینار دو روزه برگشتن خونه و خوب کمی هم خسته بودن.بعد از اینکه یکم نشستن معذرت خواهی کردن تا برن و بخوابن.بردیا که تا چشمش به عمو مهدی افتاده بود همچین بدش نمیومد از گردنشون جدا نشه تمام حرکات و صحبت های عمو مهدی رو زیر نظر گرفته بود .من اصلا فکر نمیکردم بردیا متوجه صحبت های عمو مهدی باشه.اما دیدم به محض اینکه عمو مهدی گفت من برم یک چرتی بزنم بردیا اومد از کنار سالن یک بالش که عمش گذاشته بود تا سر بردیا به جایی نخوره بر داشت و چون یکم سنگین بود کشان کشان و با زحمت فراوان میبرد به سمت اتاق خواب.هرزگاهی هم تالپی میخورد زمین و میفتاد روی بالش .اما باز بلند میشد و بالش سنگینو همراه خودش میکشید تا رسید پای تخت و بالش گذاشت زمین و سرشو گذاشت روش تا عمو مهدی متوجه بشن بردیا بالشو برای چه کاری آورده.خلاصه عمو مهدی بالشو بر داشت و اومد بخوابه که دیدیم بردیا رشته های ماکارونی رو که عمه زحمت کشیده بود براش درست کرده و بردیا همشو گوشه کنار سالن ریخته بود یکی یکی جمع کرد و در حالی که تازه چشمهای عمو مهدی داشت سنگین میشد یهو یک عالمه ماکارونی رو با فشار فراوان چپوند تو دهن عمو مهدی که کلی باعث شرمندگی ما و غافلگیریه ایشون شد.خلاصه مجبور شدیم در اتاقو ببندیم و بردیا هم یکم خوابید و وقتی بیدار شد عمومهدی مهربون برای بردیا پاپکورن درست کردن و با عمه سعی داشتن یکم به بردیا غذا بدن غافل از اینکه بردیا مدتهاست رفته پیشواز ماه رمضان و شدیدا مشغول روزه داریه برای همینم مشت کوچولوشو پر پاپکورن میکرد و بعد دستشو تا آرنج میکرد تو دهن عمو مهدی طفلک.اصولا جمعه بچم خیلی علاقه مند شده بود تو دهن عمو مهدی غذا بذاره و تقویتشون کنه .اما امان از زمانی که هندونه آوردن.واقعا من یکی دیگه دلم به حالشون سوخت.بردیا هندونه رو گرفته بود و فشار میداد و باز هم ادامه ماجرا برای تقوین عمو مهدی مهربون

عمو مهدی و عمه آزاده مهربون خیلی خیلی ممنون که با این همه بردباری کثیف کاری های بردیا رو تحمل کردین و کلی هم ازش استقبال کردین. 

یا پول بده دماغمو عمل کنم یا پول بده برم آمریکا

امروز داشتم در مورد تاثیر شانس تو زندگیه آدمها فکر میکردم که یاد یک بنده خدایی از فامیلهای مامانم افتادم .خیلی سال پیش زمانی که هنوز مامان من خیلی کوچیک بوده (شاید حدود ۱۰ ساله)این خانوم که تازه از شوهرش جداشده بود و پول و پله خوبی هم داشته با یکی دیگه از دوستاش که شوهرش به خاطر اینکه بچه دار نمیشده با زن دیگه ایی ازدواج کرده بود تصمیم میگیرن دو تا بچه رو به فرزند خوندگی قبول کنن.از همین اول بگم که خانوم دومی بنده خدا شانس نیاورد و دختری که به فرزند خوندگی قبول کرد بعد از اینکه بزرگ شد خل و چل از آب در اومد.اما خانوم اولی گشت و گشت و زنی رو پیدا کرد که از نظر فقر فوقالعاده در تنگنا بود و ۸-۹ تا بچه دیگه هم داشت.قرار شد به محض اینکه زایمان دهمی رو هم انجام داد بچه رو بده به ایشون.مامانم میگه وقتی بچه رو آوردن هنوز بند نافش نیفتاده بود.خلاصه دخترکی که قرار بود بچه یک مادر فوقالعاده فقیر در یک خانواده حسابی پر جمعیت بشه به محض ورودش به این دنیا سرنوشتش جور دیگه ایی رقم خورد و شد دختر یکی یک دونه ای خانوم تنها و پولدار.که یک کلفت شبانه روزی خونه زاد همیشه در اختیارش بود و روزگار حسابی خوشی رو پشت سر میذاشت.دوران مدرسه هم تموم شد و ایشون وارد رشته حقوق دانشکده ملی اون زمان شدن.که الان همین شهید بهشتیه خودمونه.بعد از اینکه دوران کارشناسی تموم شد و خانوم خانومها از درس خوندن فارغ شدن یواش یواش به خاطر بدجنسی اطرافیان به گوشش میرسه که مادرش مادر حقیقی نیست و وقتی از واقعیت ماجرا آگاه میشه خوب طبیعی بوده که حسابی شکه و غمگین میشه.تا اینکه برای اینکه از این حال و هوا در بیاد یک روز به مادر خوندش اصرار میکنه یا منو بفرست آمریکا یا پول بده دماغمو عمل کنم.اون موقع هم که مثل الان نبوده که پزشک محترم حتی سر ناهار خوردن هم مشغول عمل دماغ باشه.مامانه هم برای اینکه دختر خوندشو خیلی دوست داشته و برای اینکه از خیر عمل دماغ بگذره میفرستتش آمریکا که ادامه تحصیل بده (به همین سادگی به همین خوشمزگی و به همین کشکی که مینویسم)البته اینجا یکم دختر خوش شانس ما بد شانسی میاره و یک ازدواج خیلی کوتاه مدت که با شکست مواجه میشه تو پرونده اش میاد.اما سریع جدا میشه و بعد از یکی دو سال برمیگرده ایران و  با یک ازدواج فوق عالی بد بیاری گذشته رو جبران میکنه.حاصل این ازدواج هم یک دختر و یک پسره که الان هر دوتاشون تو شیکاگو دانشجو ان چون چند سال پیش این دختر خانوم خوش شانس با کلی پول و پله ارثی و دو تا آپارتمان درست و حسابی تو گاندی دوباره راهی آمریکا شد.جدا اگر روزی که به دنیا میومد سر راه این خانوم قرار نمیگرفت اینهمه زندگیش دچار تغییر میشد یا مجبور بود به جای اینکه کلفت و نوکر داشته باشه خودش مثل مامانش کلفتی میکرد و علی رغم هوش و استعدادش در تحصیل به خاطر نبود امکانات یک بیسواد میموند.

پروردگارا در این جمعه شب به درگاهت دست دعا برمیدارم که بردیا را در زمره(دیکته اش رو بلد نیستم.امیدوارم درست وشته باشم) افراد خوش شانس و خوش آتیه در دنیا و آخرت قرار دهی.

پینوشت:کامنتهای پست قبلی اصلا باز نمیشه.حتی نمیتونم بخونمشون چه برسه به تایید.چرا؟