راه میرویم و از حقوقمان دفاع میکنیم
چهارشنبه بابایی میخواست بره پاساژ پایتخت و ما هم ازش خواستیم تا باهاش بریم.طبقه همکف یک سری لب تاپ چیده بودن که جنبه تبلیغ داشت.من بردیا به بغل داشتم نگاه میکردم و طبق معمول روسریم در حال افتادن بود حواسمم حسابی پیش بردیا بود که یک وقت دست نندازه به صفحه کیبورد ها.یک دفعه یک دختری زد پشتم و در حالی که خیلی قیافه آشنایی به خودش گرفته بود با یک صمیمیت عجیبی بهم گفت میخوای یک دقیقه من بغلش کنم تو روسریتو درست کنی.راستش از این حرفش خیلی یکه خوردم.توی کسری از ثانیه کلی فکر از سرم گذشت آخه خودشم همچین روسریش جلو نبود که بخواد نگران مال من باشه منم قیافه عجیبی نداشتم با خودم فکر کردم:
*بچه دزده؟
*دوسته؟
*از بچه های اینترنته که عکس بردیا رو دیدن و شناختن؟
گشت ...ست؟
از بچه ها خوشش میاد و میخواد اینجوری سر صحبتو باز کنه؟
اما فکرم به جایی نرسید فقط گفتم نه ممنون.میتونم روسریمو درست کنم.هر چند به نظرم خیلی هم روسریم مشکلی نداشت و از همه عجیب تر که زیاد با روسری سر کردن خود دختره تفاوتی نداشت.
هنوز تو این فکر ها بودم که دیدم دستشو کرده تو گردن بردیا و داره قلقلکش میده.اومدم یک واکنش یکم جدی تر نشون بدم که دیدم بردیا برگشت طرف دختره دستشو از پشت گردنش برداشت و یک داد بلند سرش کشید.دختره باز از رو نرفت و دوباره شروع به قلقلک دادن بردیا کرد این دفعه پسرک من چنان عصبانی سر دختره فریاد زد که تمام پاساژ حواسشون به سمت ما جلب شد .و در کسری از ثانیه دختره فکر کنم با یک پسری سوار پله برقی شدن و رفتن.راستش هنوز تو خماریم که منظورش از این کارها و اون لبخند گشاد چی بود.اما از بردیا خیلی خوشم اومد که هنوز تا من به خودم بجنبم از حق خودش دفاع کرد.
شما چی فکرمیکنین؟چرا طرف به این زودی غیبش زد؟واصلا منظورش چی بود؟

پسرکم عزیز دلم تو برایمان بهترین هدیه خداوندی .تا بینهایت دوستت داریم.بردیا روز 23 اسفند ماه سال 1387 در بیمارستان عرفان تهران ساعت 10 صبح چشم به جهان گشود