بانک بند ناف

امروز زنگ زدم به پژوهشکده رویان برای خون بند ناف.الهی هیچوقت هیچکس بهش احتیاج پیدا نکنه.اما به نظرم بهتر هدیه ای که میتونیم به پسرک ناز بدیم همینه.از کجا معلوم یک وقت دیدین این هدیه ای بود که اوون به ما داد.ولی چقدر اطلاع رسانی شون به نظرم ناقص اوومد.مثلا من اصلا نفهمیدم فقط یک بار برای یک نفر میتونیم این خون رو استفاده کنیم یا نه؟برای چند تا سوال دیگمم مجبور شدم چند بار تماس بگیرم.اینم آدرس سایتش هرکی خواست اطلاعاتی بدست بیاره

www.rsct.ir

اینم شماره تلفن گویاش:۲۶۳۰۱۱۵۵

و اما این تلفن هم وقتی همه اطلاعات رو گرفتین باید زنگ بزنین:۲۲۵۱۸۲۸۲

خریدهای جدید

پسرک نازم دیروز با بابایی و مامانی رفتیم برای بار سوم دنبال کالسه و کریر.ولی این مامانت هیچی نپسندید.خلاصه دست از پا دراز تر کلی هم کمر درد گرفتیم و برگشتیم خونه.قرار شد یک روز تو هفته بابایی خودش بره بخره.اما برات آغوش گیر خریدیم که خیلی خوشگله. دو تا دونه پیشبند و آغوشگیر و یک ست حوله زاپاس و یک جغجغه (که بعدا خیلی پشیمون شدم از خریدنش)برات خریدیم که خیلی نازن.مواظب خودت باش پسرکم که روزها داره خیلی زود میگذره.حسابی استراحت کن که وقتی اوومدی پیشمون حسابی تپل شده باشی.

من بیخواب .من ترسو .من ...

ساعت ۳ نصفه شب هم گذشت و مدتی که تو بیداری.سر شب از خستگی خوابت میبره .اما نصف شب بیدار میشی.خودت میدونی چته.پسرک تکون میخوره.دستتو میذاری رو شکمت و میگی باور کن بی قرار دیدنتم اما من تا حالا حتی جرات نکردم یک پنیسیلین بزنم.یک چیزی از ته قلبت میگه خودتو لوس میکنی .این همه آدم روی زمین بالاخره به دنیا اوومدن دیگه.یعنی تو با همه مامانهای اوونها فرق داری؟اشکت میخواد در بیاد.دلت یک همراه میخواد .دلت میخواد با همه مامانهای عالم صحبت کنی ببینی اوونها هم همینقدر میترسیدن.بعضی ها نسبت به ترست بی تفاوتن .بعضی های دیگه عی میکنن موضوع رو کوچیک نشون بدن نترسی.یکی میگه دو سه روزه و بعدش زود خوب میشی.تا حالا سعی میکردی جلوی دوستات زیاد از ترست نگی.میترسیدی بقیه مامانها رو هم بترسونی.اما هر چی میگذره بد تر میشی.باید برم روانشناس؟قبلا تجربه اش کردی.حتی اوون هم خیلی کمک نکرد.به خودت میگی فعلا نترس هنوز وقت هست.صدایی از ته دلت میگه اگه میخوای فکری به حال خودت بکنی از الان بکن.خدایا عجب بیخوابیه بدی.نصف شبه.کسی ترس تورو درک نمیکنه.بهتره دیگه بیشتر راجع بهش صحبت نکنی.بهتره خودتو به امواج پر تلاطم رودخانه زندگی بسپری .بهتره خلاف جریان آب اینقدر دست و پا نزنی و به رودخانه زندگی اطمینان کنی که تو رو سالم به مقصد میرسونه.نمیتونی الکی شعار بدی نه؟هنوز هم آروم نشدی.پاشو تا بیشتر از این بیخواب نشدی پاشو .اینبار از نوشتن هم آروم نشدی.پسرکم تو یک کم تکون بخور که آروم شم.

اقدام ضربتی

مبارکت باشه پسرم.

دیروز به مامان گفتم بیا بریم بیرون با ماشین یک دوری بزنیم .این هوای بهاری بیرون(البته وسط زمستون)انگار منو صدا میکنه.دوست دارم برم بیرون.حدود یک ساعت بعد دیدیم هر دومون وسط مغازه سیسمونی تخت و کمد یم.بین دو تا مدل خیلی شک داشتم.کمرم داشت میشکست از درد.هی میومدم تو ماشین میشستم یک کم حالم جا میومد دوباره برمیگشتم تو مغازه.شانس آوردم درست جلوی در مغازه مامان جای پارک پیدا کرده بود.نمیخواستم مدل به این گرونی ور دارم.اما خیلی خوشگل بود.مامان هم بیشتر از اوون یکی پسندیده بودتش.لحظه آخر هم تصمیممونو گرفتیم.دیگه آقاهه داشت میبست بره ناهار.۱۰ بهمن سرویسو میارن.ولی اتاق هنوز حاضر نیست. خاله ندا و دوستش قراره پنجشنبه جمعه آستین بالا بزنن و اتاق رو رنگ کنن.دوستش خیلی خوش سلیقست.

دوست ندارم پسرکم از این بچه های ساده که فقط ظواهر براشون مهمه بشه.پسر گلم تمام تلاشمو میکنم تا انسان بزرگی بشی تا بزرگ فکر کنی.دوستت دارم مامانی

کلامی با پسرم

پسرکم نمیدونم میتونم این دلنوشته ها رو تا زمان بزرگیت حفظ کنم یا نه.شاید  زمانی که برگردی و به این نوشته ها نگاه کنی نتونی احساسمو در هنگام نوشتن این مطالب درک کنی.حدود ۳۰ هفته است داریم با هم زندگی میکنیم.تا اینجا من جزئ آدمهایی بودم که این دوران رو پر دردسر طی کردن.اما همش برام لذت بخش بود.از اینکه تو تو وجود منی نمیدونی چه حس خوبی دارم.هر چند برای دیدنت روز شماری میکنم ولی میترسم.هر چند دوست دارم دستهای کوچیکتو زود تر لمس کنم ولی نمیدونم میتونم درست هدایتت کنم تا تو زندگیت تو مسیر درستی قرار بگیری یا نه.من حتی از به دنیا آوردن تو هم میترسم ولی بی صبرانه منتظرم.نمیدونم میتونی این احساسات دوگانه رو دک کنی یا نه؟شاید کسی تا توی این وضعیت نباشه نتونه درک کنه.نمیدونم تا چه حد باید مواظبت باشم و تا چه حد باید اجازه بدم خودت تجربه کنی.پسرکم بهترینها رو برات میخوام اما نمیدونم موفق میشم یا نه؟یادمه قبل از این دوران هر مادری رو میدیدم از رفتارش نسبت به بچه اش یک ایرادی میگرفتم.به یکی میگفتم زیادی رو داده.یکی دیگه رو میگفتم زده تو ذوقش و کمروش کرده.یکی رو میگفتم بیخیاله یکی دیگه زیادی حرص و جوش میخوره.اما الان میبینم همه شون به بهترین نحو و بهترین روشی که میدونستن از بچه هاشون مواظبت میکردن.یعنی منم میتونم به خوبی همه مامانهای خوب دنیا باشم؟میتونم کمکت کنم به راهی بری که توش استعداد داری؟میتونم کمکت کنم که تو کاری که استعدادشو داری بهترین باشی؟از تکونهات معلومه داری بهم دلداری میدی و امیدوارم میکنی.پسرکم به اندازه تمام دنیا دوستت دارم  

اندازه كودك شما كمي بيشتر از 39.3 سانتي متر شده است و وزن او حدود 1350 گرم مي باشد. مايع آمنيوتيك اطراف او اكنون حدود 700 گرم است اما با گذشت زمان كودك شما رشد كرده و حجم بيشتري از رحم را به خود اختصاص خواهد داد و در نتيجه حجم مايع آمنيوتيك اطراف او كاهش خواهد يافت. چشمان او باز و بسته مي شوند، او قادر است بين تاريكي و روشنايي تمايز قائل شود و حتي مي تواند حركت يك منبع نور را به سمت عقب و جلو دنبال كند. هنگامي كه كودك شما متولد شود چشمانش را در بيشتر طول روز بسته نگه مي دارد. هنگامي كه چشمانش را باز مي كند مي تواند به تغييرات نور واكنش نشان دهد. اما ميزان دقت بينايي او تنها 20/1 (يك بيستم) است، يعني فقط اشيائي را دقيقا تشخيص مي دهد كه تنها چند سانتي متر با صورت او فاصله داشته باشند. بينايي طبيعي در بزرگسالان (براي افراد سالم) برابر با 20/20 (بيست بيستم) است.

شما چگونه تغییر می کنید؟

شما ممكن است اين روزها كمي خسته باشيد، خصوصا اگر به مشكلات خواب يا بدخوابي هم دچار شويد. همچنين ممكن است نتوانيد درست راه برويد يا اشياء را درست حمل كنيد. اين حالت هم كاملا قابل درك است. شما بواسطه هورمونهاي دوران حاملگي هم سنگين تر شده ايد هم تعادل خود را از دست داده ايد و هم مفاصل شما سست و شل شده اند. اين امر مي تواند موجب اين شود كه شماره كفش شما نيز افزايش يابد؛ و البته ممكن است كه اين تغيير دائمي باشد.
تغييرات سريع خلق و خوي خود را در اوائل حاملگي به ياد مي آوريد؟ عارضه هايي كه هم اكنون براي شما رخ مي دهند باضافه تغييرات هورموني ممكن است موجب شود كه حالتهاي ماههاي اول دوباره به سراغ شما بيايند. ممكن است شما نگران اين مطلب باشيد كه آيا كودك شما چه شكلي خواهد بود يا اينكه آيا شما والدين خوبي خواهيد بود يا خير. اين نگرانيها طبيعي هستند. اما اگر نمي توانيد بر اين حالتها غلبه كنيد و از نگراني دربياييد، يا بيش از حد مضطرب و زودرنج شده ايد، با پزشك يا ماماي خود صحبت كنيد. شما ممكن است از جمله 10% خانمهاي حامله اي باشيد كه افسردگي را از افسردگي خفيف تا متوسط در دوران حاملگي شان تجربه مي كنند.

فعالیت های این هفته

اسباب و وسايل كودك خود را آماده كنيد: اين كار مي تواند يك گزينه مناسب براي همسر شما يا يكي از دوستانتان كه مي خواهد به شما كمك كند باشد. آماده كردن تخت گهواره دستي و كالسكه دستي مي تواند براي شروع خوب باشد، زيرا سرهم كردن قسمتهاي مختلف آنها كار نسبتا دشواري است. وسايلي از قبيل تاب نوزاد يا ني ني لاي لاي، آويز بالاي تخت كودك، بي سيم مخصوص و نمايشگر كودك (كه بوسيله آن مي توانيد محل قرار گرفتن كودك خود را مشاهده كنيد يا با شنيدن صداي او از وضعيت او اطمينان حاصل كنيد) ممكن است به باطري نياز داشته باشند پس اطمينان حاصل كنيد كه به اندازه كافي باطري تهيه كرده ايد. استفاده از باطري قابل شارژ و شارژر مي تواند گزينه مناسبي باشد. اگر به دليل بيماري يا شرايط خاصي نبايد به كودك شير دهيد، اكنون زمان مناسبي است تا سرويس شيردهي نوزاد (شيردوش، شيشه شير و پستانكها) را استريل و ضدعفوني كنيد

سه شنبه چهارشنبه و پنجشنبه پسرک با ما چه کرد.......

سه شنبه که از آزمایشگاه اوومدم که پسرک خوب بود و حسابی تکون میخورد از بعد از ظهر یهو تکونهاش کم شد.فکر کردم طبیعیه.چهارشنبه هم به همین منوال گذشت دو تا تکون آروم خورد  و دیگه خبری نبود.پنجشنبه آقای همسر برای چند تا کار ا ز صبح رفت بیرون .هر چی ما التماس این جغله کردیم فایده ای نداشت بعد از ظهر پا شدم یک لیوان شربت غلیظ خوردم و دیدم نه خیر فایده ای نداره.آقای همسر که اوومد دیگه خیلی عصبی بودم.اس ام اس زدم به خواهرش که ماماست و بهم گفت دوباره دو تا شربت بخور و یک بیست دقیقه ای به پهلوی چپ بخواب باید ۴ تا تکون بخوره.منم که تکونهای اساسی بردیا رو احساس کرده بودم دیدم اصلا اینها تکون نیست.زنگ زدیم به خواهرشو و  اشک من سرازیر شد.حالا هر چی میگه گریه نکن نمیتونستم آروم شم.دیگه به پیشنهاد خواهرش رفتیم یک جا صدای قلبشو بگیرن.یک کلینک نزدیک خونه هست که شانسی یک متخصص زنان هم داشت.حالا ساعت ده دقیقه به شش عصر پنجشنبه.دکتر ساعت شش و بیست دقیقه اوومد.به منشی گفته بودیم بچه تکون نمیخوره و ما رو زود بفرست تو.اوونم مشغول کارش شد و اصلا یادش رفت.بعد از سه تا مریض رفتیم بهش دوباره گفتیم و کلی معذرت خواهی کرد و گفت مریض در اوومد شما برین.یک خانومه بغل دست ما نشسته بود که انگاری خیلی فضول بود.بهم گفت بچت تکون نمیخوره.منم که دیگه اینقدر اشک ریخته بودم داشتم از حال میرفتم دوباره بغض کردم و گفتم آره گفت چند وقته الکی گفتم از صبح تا حالا .و این مکالمه ادامه داشت که خدا رو شکر تا قبل از اینکه یک آبغوره هم برای خانومه بگیرم منو صدا کرد برم تو.دکتر خیلی جدی اما مودب  بود و خیلی خوب جواب آدم رو میداد.کلا حوصله زیادی داشت.اولش صدام لرزید وقتی بهش گفتم تکون نمیخوره.گفت برو رو تخت صدای قلبشو گوش کنم.تا اوومد دستگاه رو روشن کنه آقا یکی دو تا لگد اساسی پروندن.اما من چیزی نگفتم دکتر صدای قلبشو شنید و گفت خوبه خیالت راحت .تا اوومد یک کم معاینه کنه ببینه کجاست یک لگد هم زد به دست دکتر.اینقدر حرصم در اوومده بود که حد نداشت.گفتم آخه مامان جون فقط میخواستی ما رو جون به لب کنی؟!بعد دکتر گفت الان برو یک لیوان پر آب انگور و دو تا کیک یزدی بخور و یک ساعت به پهلو چپ دراز بکش اگر تکون نخورد برو سونو گرافی دکتر اطهری رو به روی بیمارستان جم که بازه و یک سونو برام نوشت اما تاکید کرد که حتی تکونهای خیلی آرومش رو هم بشمر.ما هم رفتیم تو ماشین و در راه برگشت هنوز به آب انگور و کیک یزدی نرسیده آقا سه تا تکون دیگه هم خوردن و دیگه خبری ازشون نشد.جمعه صبح هم با آقای همسر تموم خونه رو ریختیم که مرتب کنیم.مخصوصا من که واقعا زحمت کشیدم و فقط نظاره گر بودم.حدوده ۴-۵ تا کیسه زباله خرت و پرت ها رو گذاشتیم بریزیم دور.اما این وروجک همچنان آروم بود و تکون بی تکون.دوباره اشکم داشت آویزون میشد که دیدم تلفن زنگ میزنه.گوشی رو برداشتم و دیدم عموی پسرک با کلی سوغاتی اوون ور خطه و میگه من دیشب رسیدم ایران بیاین سفارشاتتونو بگیرین.وای که وقتی اینو گفت این وروجک به رسم تشکر چه کارها که نکرد.شب هم که تولد مامان بود و رفتیم اوونجا و تا کیکو آوردن اظهار وجود پسرک ما شروع شد.من نمیدونم این بچه به کی رفته که هر وقت خبرهای خوب خوبه فقط یادش میفته سر و کلش پیدا شه.... 

مار  فتیم پیش خانوم دکتر مهربون

سلام .مامانی .پسرک گلم.دیشب خواب دیدم به دنیا اوومدی.راستش یک کم هم تو خواب ترسیدم.آخه وسط شکمم باز بود.

گل پسرم ما پری روز رفتیم پیش خانوم دکتر خیلی مهربون.کلی با هم گفتیم و خندیدیم و گفت همه چیزت خوبه.صدای قلبتم شنیدیم.که تند و تند میزد.قربون اوون قلب کوچیکت برم.بعد آزمایش تست تحمل گلوکز نوشت که مامانی تو آزمایشگاه حالش بد شد و حسابی هم سوراخ سوراخ شد.دیگه جایی نمونده بود سوراخ کنن.۵ بار خون گرفتن.اما من همش نگران شما گل پسرم بودم که خدا رو شکر تو آزمایشگاه حسابی تکون میخوردی.حالا الان بریم تو اتاق با هم یک درازی بکشیم من باهات صحبت کنم ببینم امروز در چه حالی گل پسرم . 

سوغاتی های پسرک

وای پسری !ببین مامانی چه لباسهای خوشگلی برات سوغاتی آورده.چه پتوی با مزه ای.این همه چیزهای خوشگل منتظرن تو زودی  بیای و بپری بغل ما.یک کاپشن هم برای یک سالگیت آوردن که خیلی نانازیه.خاله اینقدر ذوق کرده بود میخواست خودش کاپشنه رو بپوشه.ساک بیمارستانت هم رسید.یواش یواش داره باورم میشه چیزی نمونده بیای .خوب دیگه لباسات تکمیل شد.باید تا هوا هنوز برفی نیست بریم دنبال تخت و کمد .که دیگه تو یخبندون دیر میشه.تو هم حسابی مواظب خودت باش و حسابی بزرگ شو که همه بی صبرانه منتظرن ببیننت 

تولد بابایی

از طرف پسرک

بابا مجیدی تولدت مبارک.ان شا ا... صد ساله بشی.ببخشید مامانم فردا خونه تکونی داشت امروز با هم اوومدیم تولدتو تبریک بگیم.بابایی یک کوچولو صبر کنی خودم به دنیا میام از سال دیگه برات تولد میگیرم.فعلا بوووووووسسسسسسسسسسسسسس بابا گل خودم

                                                                                            بردیا

اینم برای بابا مجید

ارزشمند ترین نکته های زندگی

مرسی از نوشین گلم  برای ارسال این مطلب

 

ارزشمندترین چیزهای زندگی معمولا دیده نمیشوند ویا لمس نمیگردند، بلکه در دل حس میشوند.
پس از 21 سال زندگی مشترک همسرم از من خواست که با زن دیگری برای شام و سینما بیرون بروم.
زنم گفت که مرا دوست دارد ولی مطمئن است که این زن هم مرا دوست دارد و از بیرون رفتن با من لذت خواهد برد .
آن زن مادرم بود که 19 سال پیش از این بیوه شده بود
ولی مشغله های زندگی و داشتن 3 بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقی ونامنظم به او سر بزنم .
آن شب به او زنگ زدم تا برای سینما و شام بیرون برویم .
مادرم با نگرانی پرسید که مگر چه شده؟
او از آن دسته افرادی بود که یک تماس تلفنی شبانه و یا یک دعوت غیر منتظره را نشانه یک خبر بد میدانست.
به او گفتم: بنظرمرسید بسیار دلپذیر خواهد بود که اگر ما دو امشب را با هم باشیم.
او پس از کمی تامل گفت که او نیز از این ایده لذت خواهد برد.
آن جمعه پس از کار وقتی برای بردنش میرفتم کمی عصبی بودم.
وقتی رسیدم دیدم که او هم کمی عصبی بود کتش را پوشیده بود و جلوی درب ایستاده بود،
موهایش را جمع کرده بود و لباسی را پوشیده بود که در آخرین جشن سالگرد ازدواجش پوشیده بود.
با چهره ای روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد .
وقتی سوار ماشین میشد گفت که به دوستانش گفته امشب با پسرم برای گردش بیرون میروم
وآنها خیلی تحت تاثیر قرار گرفته اند و نمیتوانند برای شنیدن ما وقع امشب منتظر بمانند.
ما به رستورانی رفتیم که هر چند لوکس نبود ولی بسیار راحت و دنج بود .
دستم را چنان گرفته بود که گوئی همسر رئیس جمهور بود.
پس از اینکه نشستیم به خواندن منوی رستوران مشغول شدم.

هنگام خواندن از بالای منو نگاهی به چهره مادرم انداختم و دیدم با لبخندی حاکی از یاد آوری خاطرات گذشته
به من می نگرد، و به من گفت یادش می آید که وقتی من کوچک بودم و با هم به رستوران میرفتیم او بود که منوی رستوران رامیخواند.
من هم در پاسخ گفتم که حالا وقتش رسده که تو استراحت کنی و بگذاری که من این لطف را در حق تو بکنم.
هنگام صرف شام مکالمه قابل قبولی داشتیم،
هیچ چیز غیرعادی بین ما رد و بدل نشد بلکه صحبتها پیرامون وقایع جاری بود و آنقدرحرف زدیم که سینما را از دست دادیم .
وقتی او را به خانه رساندم گفت که باز هم با من بیرون خواهد رفت به شرط اینکه او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم.
وقتی به خانه برگشتم همسرم از من پرسید که آیا شام بیرون با مادرم خوش گذشت؟
من هم در جواب گفتم خیلی ÷بیشتر از آنچه که میتوانستم تصور کنم.
چند روز بعد مادر م در اثر یک حمله قلبی شدید درگذشت و همه چیز بسیار سریعتر از آن واقع شد که بتوانم کاری کنم.
کمی بعدپاکتی حاوی کپی رسیدی از رستورانی که با مادرم در آن شب در آنجا غذا خوردیم بدستم رسید.
یادداشتی هم بدین مضمون بدان الصاق شده بود:
نمیدانم که آیا در آنجا خواهم بود یا نه ولی هزینه را برای 2 نفر پرداخت کرده ام یکی برای تو و یکی برای همسرت.

وتو هرگز نخواهی فهمید که آنشب برای من چه مفهومی داشته است، دوستت دارم پسرم .
درآن هنگام بود که دریافتم چقدر اهمیت دارد که بموقع به عزیزانمان بگوئیم
که دوستشانداریم و زمانی که شایسته آنهاست به آنها اختصاص دهیم.
هیچ چیز در زندگی مهمتر ازخدا و خانواده نیست.
زمانی که شایسته عزیزانتان است به آنها اختصاص دهید زیرا هرگز نمیتوان این امور را به وقت دیگری واگذار نمود.

هفته 27

گل پسرم ۲۷ هفتگیت مبارک.پس برای همین بوددیشب اینقدردست و پا میزدی.برای خودت جشن گرفته بودی.دیشب بابایی هم تعجب کرده بود چقدر زورت زیاد شده.منم که مثل خلها نمیدونستم گریه کنم یا بخندم.از خوشحالی تکون خوردنت اشکم از یک طرف آویزون بود و از طرف دیگه میخندیدم.دوستت دارم به اندازه تمام دنیا.بی صبرانه منتظر دیدنتم.