تمرکز

دستمو کشیده و دنبال خودش برده به اتاق سابقم تو خونه پدری.بابا داشت اتاق ندا رو خلوت میکرد.و کلی خرت و پرت دور ریختنی رو آورده بود پایین تو اتاق من جمع کرده بود که بریزه بیرون.اون وسط چشمش به یک کیس قدیمی (مال دوران دبیرستان من) افتاد.موسشم بغل دستش بود.چند روز قبل دیده بود مجید چطوری قطعات رو پشت کیس میبنده.یک راست رفت و بین اون همه پورتی که پشت کیس بود پیدا کرد تو کدوم قسمت باید وصلش کنه.و سریع پیچ هاش رو هم سفت کرد.مونده بودم حاج و واج از کجا یاد گرفته.

 

سر ناهار بهش دو تا جوانه ماش دادم.یکم مزه کرد و خوشش نیومد.دیدم رفته پشت میز تلویزیون وایستاداه و جوانه ها رو با دقت از سوراخ های ریز پشت تلویزون میفرسته اون تو.وقتی دقتش یا تمرکزش روی یک کاری به اوج میرسه تا میتونه لبهاشو جمع و غنچه میکنه.عاشق این حالتشم.پرند مربی خوب کلاس هنر و خلاقیت هم در این مورد باهام موافق بود.

به مامان کلک میزنیم

دستمو گرفته و منو کشیده دنبال خودش تا دم پریز برق آورده و میگه خوئن (یعنی روشن)میدونستم میخواد تا چراخ بالا رو براش روشن کنم .اما چون اتاق خاله پر از وسایلیه که براش خطرناکه تا میومد پاشو بذاره رو پله اول و بره بالا چراغو خاموش میکردم.سریع متوجه شد کار منه.دستمو کشیدو بهمو فهموند بعد از اینکه روشن کردی برو جلوم وایستا و منو تا پله اول همراهی کرد.وقتی مطمئن شد دستم دیگه به پریز برق نمیرسه که خاموشش کنم پشت سرم اومد بالا. چند روزه سعی میکنم از شیر بگیرمش.شیر روز رو تقریبا قطع کردم و فقط یکبار موقع خواب بهش میدم.یعنی زمانی که میگه لالات(همون لالا).اما باز هم فسقلی بلده چجوری ما رو سیاه کنه.دوباره مشکلشو اینجوری حل میکنه دستمو میگیره و میارتم توی اتاق روی تخت.و تند و تند میگه لالات.منم که هر دو دفعه فکر کردم واقعا خوابش گرفته بهش شیر دادم.بعدش خوشحال خندون از اینکه به هدف رسیده سه چهار تا بوسم میکنه و میره. دیروز گذاشتمش پیش بابا و رفتم کلاس.ظاهرا بابا با خودش برده بودش دنبال خاله ندا.از دور زود تر از همه ندا رو میبینه و وقتی نمیدونسته از خوشحالی چیکار کنه میپره بغل بابا و تند و تند میزده تو سر بابا از خوشحالی و بلند داد میزده خخخخخااااااااالللللللللللللللههههههههههههههه دا(همون خاله ندا)ندا از صدای بردیا ماشینو پیدا کرده بود. اکروز کشف کرد چقدر خوب مییشه با ماژیک رو شیشه ها نقاشی کرد. از آنجایی که مدت زمان طولانییه که سر کلاس درس نشستم دیروز بعد از دو ساعت نشستن دچار درد شدید دنبالچه شدم

بعد از یک غیبت طولانی سلام.

خلاصه بگم سفر کویر گردی همراه شد با سرماخوردگی شدید مجید و از ترس اینکه بردیا بگیره همش بابا قرنطینه بود.به محض برگشتنمون به خاطر آلودگی هوا تعطیل شد و ما راهی شمال شدیم که فوقالعاده بود.بردیا تمام مدت کلید به دست داشت با قفل در خونه ور میرفت و شبها دیگه ما از خستگی ولو میشدیم و بردیا همچنان مشغول کلید بازی.اما همچنان این آلودگی خطرناک هواادامه داره.برای همین ما کوچ کردیم خونه مامان اینها که هوای تمییز تری داره و شبانه روز دستگاه تصفیه هوا روشنه و دوده اییه که تازه اینجا (پای کوه) جمع میکنه.

چند دقیقه پیش بردیا رو خوابوندم.کمی کنارش نشستم و یادی از گذر ایام کردم.دلم نمیخواست از دیدنش دست بکشم.مژه های فر خوشگلشو نگاه میکردم و هزارن بار خدای مهربونمو شکر میکردم.یاد اولین لحظه ایی که تو اتاق عمل صورتشو چسبوندن به صورتم افتادم.یاد سه روزی که آزاده تا صبح با بردیا کلنجار میرفت تا شیر بخوره.یاد اون موقع ها که دست و پاشو تند و تند تکون میداد و هر صدایی در میاوردم سعی در تقلیدش داشت.تو دلم گفتم الهی بمیرم برات مامانی سه روزت بود کف پاتو سوراخ کردن خون بگیرن .چند بار برای زردی ازت خون گرفتن.سر ختنه کردنت که دیگه من مردم از غصه.دست کوچولوتو گرفتم تو دستم و کلی بوسیدمش.مامانی چطوری بهت بگم اندازه تمام سلولهای بدنم دوستت دارم.چطوری بگم دونه دونه سلولهای بدنم عاشقتن.پسری نفسمی عشقمی.

دو سه روز پیش داشتی با ایزد یار بازی میکردی که یهو سر مالکیت بیل هاتون دعواتون شد.ترسیدم اذیت بشی اومدم کمک کنم که پدربزرگ ایزد یار گفت حالایکم دعوا کنین ببینم بلدین.یهو معنی حرفشو فهمیدم.داشت بهم میفهموند نباید جلوی دعواشونو بگیرم تا ترسو بار بیان.مخصوصا  وقتی این دعوا با حضور دوتا بزرگتر حواس جمعه که نمیذارن کار به جاهای باریک بکشه.اجازه دادیم یکم دعوا کنین ولی باز من دلم طاقت نیاورد و زود بغلت کردم.کار من نیست که بهت شجاعت بدم.من مادرم .مادری که همه وجودشو عشق تو گرفته.نمیتونم ببینم غصه بخوری.امیدوارم بابایی یکم کم کار تر بشه که بتونه بیشتر برات وقت بذاره.پسر بچه احتیاجش به پدر خیلی بیشتره.من نمیتونم به تو شهامت و جرات بدم.

شیرین ترین لحظه زندگیم چند شب پیش بود که قبل از خواب بردیا رو بغل کردم و بردمش تو بالکن خونه تا ستاره ها رو نشونش بدم.یک دفعه صدام کرد و گفت مامانییی.گفتم جانم پسرم .دستشو انداخت دور گردنم و محکم فشارم داد به خودش و صورتمو پر از بوسی های کوچولوش کرد.واییییییییی خدای من احساس کردم تو اون لحظه این قدرت دارم که تا ستاره ها پر واز کنم.

اجالتا شب خوش