بعد از یک غیبت طولانی سلام.
خلاصه بگم سفر کویر گردی همراه شد با سرماخوردگی شدید مجید و از ترس اینکه بردیا بگیره همش بابا قرنطینه بود.به محض برگشتنمون به خاطر آلودگی هوا تعطیل شد و ما راهی شمال شدیم که فوقالعاده بود.بردیا تمام مدت کلید به دست داشت با قفل در خونه ور میرفت و شبها دیگه ما از خستگی ولو میشدیم و بردیا همچنان مشغول کلید بازی.اما همچنان این آلودگی خطرناک هواادامه داره.برای همین ما کوچ کردیم خونه مامان اینها که هوای تمییز تری داره و شبانه روز دستگاه تصفیه هوا روشنه و دوده اییه که تازه اینجا (پای کوه) جمع میکنه.
چند دقیقه پیش بردیا رو خوابوندم.کمی کنارش نشستم و یادی از گذر ایام کردم.دلم نمیخواست از دیدنش دست بکشم.مژه های فر خوشگلشو نگاه میکردم و هزارن بار خدای مهربونمو شکر میکردم.یاد اولین لحظه ایی که تو اتاق عمل صورتشو چسبوندن به صورتم افتادم.یاد سه روزی که آزاده تا صبح با بردیا کلنجار میرفت تا شیر بخوره.یاد اون موقع ها که دست و پاشو تند و تند تکون میداد و هر صدایی در میاوردم سعی در تقلیدش داشت.تو دلم گفتم الهی بمیرم برات مامانی سه روزت بود کف پاتو سوراخ کردن خون بگیرن .چند بار برای زردی ازت خون گرفتن.سر ختنه کردنت که دیگه من مردم از غصه.دست کوچولوتو گرفتم تو دستم و کلی بوسیدمش.مامانی چطوری بهت بگم اندازه تمام سلولهای بدنم دوستت دارم.چطوری بگم دونه دونه سلولهای بدنم عاشقتن.پسری نفسمی عشقمی.
دو سه روز پیش داشتی با ایزد یار بازی میکردی که یهو سر مالکیت بیل هاتون دعواتون شد.ترسیدم اذیت بشی اومدم کمک کنم که پدربزرگ ایزد یار گفت حالایکم دعوا کنین ببینم بلدین.یهو معنی حرفشو فهمیدم.داشت بهم میفهموند نباید جلوی دعواشونو بگیرم تا ترسو بار بیان.مخصوصا وقتی این دعوا با حضور دوتا بزرگتر حواس جمعه که نمیذارن کار به جاهای باریک بکشه.اجازه دادیم یکم دعوا کنین ولی باز من دلم طاقت نیاورد و زود بغلت کردم.کار من نیست که بهت شجاعت بدم.من مادرم .مادری که همه وجودشو عشق تو گرفته.نمیتونم ببینم غصه بخوری.امیدوارم بابایی یکم کم کار تر بشه که بتونه بیشتر برات وقت بذاره.پسر بچه احتیاجش به پدر خیلی بیشتره.من نمیتونم به تو شهامت و جرات بدم.
شیرین ترین لحظه زندگیم چند شب پیش بود که قبل از خواب بردیا رو بغل کردم و بردمش تو بالکن خونه تا ستاره ها رو نشونش بدم.یک دفعه صدام کرد و گفت مامانییی.گفتم جانم پسرم .دستشو انداخت دور گردنم و محکم فشارم داد به خودش و صورتمو پر از بوسی های کوچولوش کرد.واییییییییی خدای من احساس کردم تو اون لحظه این قدرت دارم که تا ستاره ها پر واز کنم.
اجالتا شب خوش