مواظب خودت باش پسری.کلی هم آهنگ برات کنار گذاشتم تقدیمت کنم با عشقولانه فراوون![]()
شادی های کودکی ذخیره امن روحیه در بزرگسالی!!
توماس هریس تو کتاب وضعیت آخرش نوشته که شادی های دوران کودکی می تونن در بزرگی کمک خوبی باشند به خصوص موقعی که مشکلات فرا رو باشه.
دوست دارم شادی هایی رو به نی نی هدیه کنم که همین کار رو براش انجام بده.
البته این به علایق خودش بر میگرده اما فکر می کنم موسیقی بتونه کمک خوبی براش باشه.![]()
پسرکم همبازی نداره
دیشب کلی من و بابایی رو ذوق زده کردی.از سر شب شروع کردی وول زدن و فکر کنم بابایی برای اولین بار حرکتات رو با دستش حس کرد و چه ذوقی میکرد.میدونی مامانی هر چند هنوز یک چند ماهی به به دنیا اومدنت مونده ولی من و بابایی برای دیدنت دیگه داریم ثانیه شماری میکنیم.نمیدونی چقدر دلم میخواد زودی روی ماهتو ببینم.چند شب پیش خواب دیدم بردمت کلاسهای میس هریس ثبتنامت کردم.راستش احتمالا بانک زده بودیم که تونستم این کارو بکنم.کفشهای کوچیکتو که برات خریدیمو نگاه میکنم و سعی میکنم اونها رو توی پای کوچولوت مجسم کنم.راستش دیشب دلم کلی به حالت سوخت.چون دیدم توی فامیل اصلا دوستی نداری.پسر عمو و دختر عموت که دیگه بزرگ شدن.خالت هم که هر وقت میان بله برون کنن یک بلایی سر داماد یا خانوادش میاد.عمت هم که فکر نکنم حالا حالاها اصلا به فکر هم بیفته.دیگه هم دوستی ندارم که بچش پسر باشه.به غیر از مژگان جون.البته پسرش یکسالی از تو بزرگتر میشه.شاید هم ۹ ماه.آخی قربونت بره مامانی.پس با کی میخوای بازی کنی؟شاید خودم و بابایی شدیم همبازیات.فکر کنم به زودی چند تا عکس از سونوگرافیت و چند تا عکس هم از لباسهایی که برات گرفتیم بذارم اینجا.یعنی تا وقتی بزرگ بشی این وبلاگ میمونه که بخونی به عنوان دفتر خاطراتت ازش یاد کنی؟
صدای قلب
ولی شیطون خان خوب دیشب تا باباییت داشت باهات حرف میزد واسش دست و پا میزدیها.یک کم واسه منم بزن دیگه .میبوسمت هزار تا از طرف مامان
تکانها و بقیه مسائل
من بابا مجید هستم. بابای نی نی و آقای همسر مامان نی نی.
خوشحالم از اینکه وبلاگ ما رو میخونین.
خیر جدید اینکه دو روزه جناب آقا نی نی دارن زور آزمایی می کنن مرتبا مامان نی نی میگه الان در حال دست و پا زدن و لگد پروندنه.
به نظر میرسه جناب نی نی داره از الان برای مسابقات جام جهانی در رشته دو و میدانی تمرین می کنه![]()
اینم برای نی نی ![]()
![]()
پسرکم عزیز دلم تو برایمان بهترین هدیه خداوندی .تا بینهایت دوستت داریم.بردیا روز 23 اسفند ماه سال 1387 در بیمارستان عرفان تهران ساعت 10 صبح چشم به جهان گشود