مهمونی

امروز دو تا از دوستهای آینده پسمرکم با مامانهای گلشون مهمون ما بودن.گل پسرم خیلی آروم بود.اما الان که دارم استراحت میکنم و مهمونها رفتن یک کم شروع کرده به تکون خوردن.اینم اولین آشنایی پسمرک از توی شکم مامانش با دوستهای آیندش.آخ یادم رفت یک چند تا عکس از این شیطونکها بگیرم بذارم تو وبلاگ.شهاب کوچولو شش ماهشه و خیلی آروم بود شاید چون نمیتونه زیاد تکون بخوره هنوز.اما سبحان کوچوله خیلی با مزه بود.مثل زبل خان همش اینور و اوون ور میرفت.جالب بود وقتی یک چیزی رو از دستش میگرفتی مثل خیلی بچه ها نمیزد زیر گریه .خیلی خون سرد میرف سراغ پروژه بعدی.دو تاییشون خیلی با مزه بودن.خیلی دلم میخواست هر جفتشونو محکم بغل کنم و بچلونم اما به خاطر پسمری گل خودم که بهش فشار نیاد مجبور بودم رعایت کنم.حالا الان همش دلم میخواد یکی رو بچلونماولین کادوی پسرک هم هنوز قبل از تولدش رسید.کلی هم اطلاعات کسب کردم.چه از نظر پزشکی و تغذیه ای چه از نظر آموزشی و پرورشی.خوبه آدم دوستهای خوبشو زود به زود ببینه تا ازشون یاد بگیره.فعلا برم به جای نی نی هایی که نتونستم بچلونم یک کم عروسکهای پسری رو بچلونم.

گل پسرم نمیدونم تا وقتی بزرگ بشی بابا بزرگ من هست که ببینیش یا نه؟تو اواین نتیجه اش میشی و بابا بزرگ از اومدن نتیجه اش خیلی خوشحاله.دیشب کلی با هم حرف زدیم و من احساس میکردم کاش زود تر با بابا بزرگ حرف میزدم.خیلی از نگرانی هامو برطرف کرد.علت خیلی از مشکلاتی که برای جنین به وجود میاد رو ازش پرسیدم و خیالمو از خیلی چیزها راحت کرد.حتی راجع به خوابیدنم هم که اینقدر روش وسواس داشتم با هم صحبت کردیم.گل پسرم واقعا کاش تو پشتکار و همت بلند جدتو بگیری.کاش مثل اوون سخت کوش باشی و هیچ وقت از یاد گرفتن دریغ نکنی.بابا بزرگ قول داد برای به دنیا اوومدنت باز هم بیاد اینجا .اگه بیا خیالم از خیلی مسائل راحته چون میدونم تحت مراقبتش خواهی بود و یک پزشک با تجربه تو خونه به اندازه همه دنیا ارزش داره.خدا همه بابابزرگ ها رو حفظ کنه.بابا بزرگ من رو هم همینطور و جای مامانی هزار بار خالی.

مواظب خودت باش پسری.کلی هم آهنگ برات کنار گذاشتم تقدیمت کنم با عشقولانه فراوون

گل پسرم امروز زیاد به خودش تکونی نداده .هر چند برعکس اوون من خیلی دارم تقلا میکنم.امروز صبح یک کم بابایی به من اطمینان داد که حال نی نی خوبه و نمیخواد نگرانش باشم .یک کم هم من بهش اطمینان دادم که بعد از به دنیا اومدنش به من اطمینان کنه و نگرانش نباشه.البته من بیشتر به دادن اطمینان در ضمینه سلامتش احتیاج داشتم.دیروز هم دو تا وبلاگ تازه پیدا کردم و میخوام مرتب برم بهشون سر بزنم و از تجربیتشون استفاده کنم.فعلا دنبال اینم ببینم چه جوری میشه بعد از به دنیا اوومدن نوزاد روند از بین رفتن سلولهای مغذیشو کند کرد تا شاید یک مقداری بیشتر حفظ بشن.بعید میدونم با خوردن کندرو آب گوشت و ....تاثیر زیادی ایجاد بشه.اما یک چیزی که فهمیدم اینه که شاید بشه با انجام یک سری بازیهای ساده با نوزاد حس کنجکاوی و توجهشو بیشتر جلب کرد و این روند از بین رفتن سلولها را تا حدی کاهش داد.چند سال پیش توی انباری خونه قبلی یک کتاب پیدا کردم که احتمالا مال جاریم بوده.و توی این کتابه کلی از این بازیها هستش که شاید به درد بخوره.البته الان کتابش در دسترس نیست .وقتی آوردمش اسمشو اینجا مینویسم که شاید به درد بقیه هم بخوره.دیروز هم دیگه هرچی شعر از کتابهای دبستان بلد بودم و کلی داستان براش خوندم.اما زیاد به روی مبارکش نیاورد.من انگاری تا یک روز بعد از اینکه از دکتر میام خیالم راحته اما فقط ۲۴ ساعت این خیال راحت دوام داره و بعدش دوباره دلشوره ها شروع میشه که حالش خوبه یا نه؟شما ها هم اینجوری بودین؟

شادی های کودکی ذخیره امن روحیه در بزرگسالی!!

 

توماس هریس تو کتاب وضعیت آخرش نوشته که شادی های دوران کودکی می تونن در بزرگی کمک خوبی باشند به خصوص موقعی که مشکلات فرا رو باشه.

دوست دارم شادی هایی رو به نی نی هدیه کنم که همین کار رو براش انجام بده.

البته این به علایق خودش بر میگرده اما فکر می کنم موسیقی بتونه کمک خوبی براش باشه.

پسرکم همبازی نداره

پسر کوچولوی من

دیشب کلی من و بابایی رو ذوق زده کردی.از سر شب شروع کردی وول زدن و فکر کنم بابایی برای اولین بار حرکتات رو با دستش حس کرد و چه ذوقی میکرد.میدونی مامانی هر چند هنوز یک چند ماهی به به دنیا اومدنت مونده ولی من و بابایی برای دیدنت دیگه داریم ثانیه شماری میکنیم.نمیدونی چقدر دلم میخواد زودی روی ماهتو ببینم.چند شب پیش خواب دیدم بردمت کلاسهای میس هریس ثبتنامت کردم.راستش احتمالا بانک زده بودیم که تونستم این کارو بکنم.کفشهای کوچیکتو که برات خریدیمو نگاه میکنم و سعی میکنم اونها رو توی پای کوچولوت مجسم کنم.راستش دیشب دلم کلی به حالت سوخت.چون دیدم توی فامیل اصلا دوستی نداری.پسر عمو و دختر عموت که دیگه بزرگ شدن.خالت هم که هر وقت میان بله برون کنن یک بلایی سر داماد یا خانوادش میاد.عمت هم که فکر نکنم حالا حالاها اصلا به فکر هم بیفته.دیگه هم دوستی ندارم که بچش پسر باشه.به غیر از مژگان جون.البته پسرش یکسالی از تو بزرگتر میشه.شاید هم ۹ ماه.آخی قربونت بره مامانی.پس با کی میخوای بازی کنی؟شاید خودم و بابایی شدیم همبازیات.فکر کنم به زودی چند تا عکس از سونوگرافیت و چند تا عکس هم از لباسهایی که برات گرفتیم بذارم اینجا.یعنی تا وقتی بزرگ بشی این وبلاگ میمونه که بخونی به عنوان دفتر خاطراتت ازش یاد کنی؟ 

صدای قلب

دیروز برای اولین بار صدای قلب تو پسرک نازمو شنیدم.قربونت برم من با اون قلب کوچولوت .چه صدایی داشت.البته قبلا چند باری توی سونوگرافی قلبتو دیده بودم.کاش منم یکی از این دستگاهها داشتم و صدای قلبت را همش گوش میکردم.مامانی هم از بیرون اتاق صدای قلبتو شنیده بود.خدا رو شکر که همه چیزت خوبه .فقط دکتر به من گفت زیادی وزن اضافه کردم و باید هم پیدا روی کنم هم یک کم رژیم بگیرم.و البته برای طپش قلبمم گفت باید برم یک دکتر بررسی بشم ببینم چیه.چقدر من این خانوم دکتر رو دوست دارم.اول کلی از حال بابایی سوال کرد و اینکه در چه مرحله ایه و چیکار میکنه.آخرش هم کلی به مامانم سلام رسوند.آخه کدوم دکتری اینقدر گل و ماه میشه که با مریضهاش اینقدر خوب ارتباط پیدا کنه.دیشب هم زنگ زدم به منشیش که از دکتر آدرس یک متخصص قلبو بپرسم گفت خانوم دکتر رفته ولی چرا نمیری پیش شوهرش .متخصص قلبه.وای کلی کیف کردم.از دیروز به خودم میگم کاش منم عین آدم درس میخوندم و دکتر میشدم.الان با اومدن تو پسرکم باید درآمدمونو خیلی زیاد کنیم تا بتونیم تو رو برای رسیدن به موفقیت هدایت کنیم.

ولی شیطون خان خوب دیشب تا باباییت داشت باهات حرف میزد واسش دست و پا میزدیها.یک کم واسه منم بزن دیگه .میبوسمت هزار تا از طرف مامان

پسرکم مردم اینقدر عکسهای سونو گرافیتو نگاه کردم.از وسط این عکس تار نمیدونم دنبال چی میگردم؟میخوام ببینم بالاخره بیشتر شبیه منی یا شبیه بابایی؟دو روزه یک تکون حسابی هم به خودت ندادی دل ما رو خوش کنی.  الان حتما داری میگی وای مامان خستم کردی من باید این تو عربی برقصم تا تو مطمئن بشی حالم خوبه .یا صبح تا شب فوتبال بازی کنم؟آخی کوچول خان.راستشو بخوای بدم نمیاد عربی برقصی یا فوتبال بازی کنی که من مطمئن بشم حالت خوبه.یک کم یک وولی بزن دیگه

پسر گلم امروز مثل اینکه خونه مامان بزرگش غریبی میکرد زیاد تکون نمیخورد.پسرکم یعنی خجالتیه؟

تکانها و بقیه مسائل

سلام

من بابا مجید هستم. بابای نی نی و آقای همسر مامان نی نی.

خوشحالم از اینکه وبلاگ ما رو میخونین.

خیر جدید اینکه دو روزه جناب آقا نی نی دارن زور آزمایی می کنن مرتبا مامان نی نی میگه الان در حال دست و پا زدن و لگد پروندنه.

به نظر میرسه جناب نی نی داره از الان برای مسابقات جام جهانی در رشته دو و میدانی تمرین می کنه

اینم برای نی نی

اینم که تیکر قدیمی بود. الان دیگه عوضش کردیم.

http://bd.lilypie.com/8dpwp3.5.png