امروز خاله مامانم فوت کرد.ظاهرا از 6 ماهگی تا 3 سالگی که برم مهد مامانم منو میذاشته پیشش و بعد میرفته سر کار.اما آخرین باری که بهش سر زدم کی بود؟بردیا هنوز حتی 4 دست و پاهم راه نمیرفت.و اما من امشب اصلا گریه نکردم هرچند خیلی دوستش داشتم.آنقدر اضطراب فردا و فرداها را دارم که سعی میکنم زیاد برایش وقت نگذارم.ساختن فردای پسرکم مهمتر است دوست دارم مانند معلم دینی مدرسه فکر کنم امشب مامانی آقاجون آقای همسرش خاله سوری و حتی فاطمه (کلفتی که خانه زاد بود و سالها برایمان خون دل میخورد تا بزرگ شویم)به استقبالش میروند.دور و برش شلوغ است آنها شاید آنجا غمی ندارند نه غصه بالا پایین رفتن نرخ ارز و سکه را میخورند و نه هراسی از فردا دارند.روحش شاد.اما این منم که میمانم.با کوله باری از اندوه.چرا خوب درس نخواندم.چرا فقط به یک مهندس پیزوری بودن از دانشگاه آزاد اکتفا کردم.چرا پول زیاد ندارم تا برای پسرک بهترینها فراهم باشدو به قول فرانسویها pour quoi (یعنی چرا بخوانید پوق کوآ)
پسرک تمام دلشوره ها و دلخستگی های امروزم از آن روست که آز آینده تو اینجا نگرانم.خیلی نگران
پسرکم عزیز دلم تو برایمان بهترین هدیه خداوندی .تا بینهایت دوستت داریم.بردیا روز 23 اسفند ماه سال 1387 در بیمارستان عرفان تهران ساعت 10 صبح چشم به جهان گشود