فکر کنم تا مرز خل شدنم چند قدمی بیشتر نمونده.پیش پسرک که تو خواب به خاطر سرماخوردگی به سختی نفس میکشه دراز میکشم و عذاب وجدان تمام وجودمو میگیره.ازش معذرت خواهی میکنم که از من سرماخوردگی گرفته.بعد پیشونیشو میبوسم و میگم اصلا به خاطر تمام لحظات سختی که تاحالا بعد از به دنیا اومدنت داشتی منو ببخش.به خاطر تست غربالگری.به خاطر واکسن به خاطر اینکه هوا اینقدر آلودست و تو مجبوری این هوای آلوده رو تو ریه های کوچولوت فرو بدی  و من کاری از دستم برنمیاد منو ببخش.(بزودی یک عکس از فیلترهای سیاه و پردوده دستگاه تصفیه هوا میگیرم و اینجا براتون میذارم)

امروز خاله مامانم فوت کرد.ظاهرا از 6 ماهگی تا 3 سالگی که برم مهد مامانم منو میذاشته پیشش و بعد میرفته سر کار.اما آخرین باری که بهش سر زدم کی بود؟بردیا هنوز حتی 4 دست و پاهم راه نمیرفت.و اما من امشب اصلا گریه نکردم هرچند خیلی دوستش داشتم.آنقدر اضطراب فردا و فرداها را دارم که سعی میکنم زیاد برایش وقت نگذارم.ساختن فردای پسرکم مهمتر است دوست دارم مانند معلم دینی مدرسه فکر کنم امشب مامانی آقاجون آقای همسرش خاله سوری و حتی فاطمه (کلفتی که خانه زاد بود و سالها برایمان خون دل میخورد تا بزرگ شویم)به استقبالش میروند.دور و برش شلوغ است آنها شاید آنجا غمی ندارند نه غصه بالا پایین رفتن نرخ ارز و سکه را میخورند و نه هراسی از فردا دارند.روحش شاد.اما این منم که میمانم.با کوله باری از اندوه.چرا خوب درس نخواندم.چرا فقط به یک مهندس پیزوری بودن از دانشگاه آزاد اکتفا کردم.چرا پول زیاد ندارم تا برای پسرک بهترینها فراهم باشدو به قول فرانسویها pour quoi (یعنی چرا بخوانید پوق کوآ)

پسرک تمام دلشوره ها و دلخستگی های امروزم از آن روست که آز آینده تو اینجا نگرانم.خیلی نگران