تبليغاتX
مامان و بابا و نی نی گل
نی نی ناز من و باباش
Lilypie Expecting a baby Ticker
Lilypie 1st Birthday PicLilypie 1st Birthday Ticker
جوجه ما دیروز اولین دست گلش رو به آب داد .بالاخره این چشمهای کنجکاو که همه جا رو با دقت بررسی میکنن کار دست بردیا دادن و در حین یک آزمایش و در یک چشم به هم زدن ظرف کریستال آجیل خوری مامان به پودر تبدیل شد.البته من زیاد از شکستن چیزی حالا هر چقدر هم با ارزش ناراحت نمیشم.شاید چون دو تا اعتقاد دارم.اول اینکه قضا بلا بود.همون شب نزدیک بود تصادف کنم چون از شدت خستگی تو خواب رانندگی میکردم.دوم اینکه دیدم آدمها خودشون رفتن و وسایلشون موندن.پس ارزشی نداره خودمو بخاطرش ناراحت کنم.
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 8:34  توسط مامان نی نی | 
از وقتی بردیا سه ماهه شد متوجه هوشیاری زیادش شدیم.این هوشیاری و کنجکاوی تا جایی بود که خیلی ها رو متعجب کرد.یکبار توی ۴ ماهگی مجید برای واکسن و قد و وزن بردیا رو برد مرکز بهداشت.اونجا خانومی که مسئول اینکار بود هم متوجه این نکته شد و به مجید گفت چقدر این بچه به نسبت سنش هوشیار و کنجکاوه.به قول دوست خوبم نازنین حکایت خاله سوسکه نشه.اما خوب وقتی میبینی اطرافیان هم متوجه این نکته شدن دیگه یواش یواش سعی میکنی باور کنی یک خبرهایی هست.امروز داشتم کتابی در مورد نحوه رفتار با کودکان تیز هوش میخوندم.البته این کتاب در مورد بچه های پیش دبستانی نوشته شده .اما از خوندن همون چند فصل اول حسابی دلم گرفت.فکر میکنم یا باید آسمون سوراخ بشه و یک پول خیلی خیلی قلمبه برامون بیفته پایین یا باید جلای وطن کنیم که بتونیم رو تربیت درست بردیا کار کنیم.خیلی دلم گرفت.

فکر میکنین اگر هر کدوم از دانشمندها یا محققین به نام اینجا متولد میشدن باز هم میتونستن اینقدر پیشرفت کنن.یا به قول این کتابی که میخوندم همین اول استعداد در نطفه خفه میشد؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 12:41  توسط مامان نی نی | 
ما کار جدید یاد گرفتیم.آب یا ویتامین یا هر چی مامان بریزه تو حلقمون تو دهنمون نگه میداریم و هی قرقره میکنیم و از صداش خوشمون میاد.ساعت ۵/۵ صبح که همه رو بیدار کردیم با آب دهنمون این صداهای زیبا رو در آوردیم.دیگه یعنی هنر به حد اعلی
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 8:44  توسط مامان نی نی | 
باباییه گل و عزیز و دوست داشتنی و ناز و مهربون و عزیز و ... من که هر چی بگم کم گفتم تولدت هزاران بار مبارک.الهی همیشه شاد و سرحال  و سلامت در کنار ما باشی

یک مدتی بود هر چی من و بابایی تلاش میکردیم بردیا چهار دست و پا راه بره تلاشمون ره به جایی نمیبرد.بعضی روزها برای اینکه تشویق بشه چهار دست و پا راه بره یک پتو یا ملافه پهن میکردم زمین و یک اسباب بازی یا وسیله ای که جلب نظرشو بکنه میذاشتم نزدیکش تا مجبور بشه برای گرفتنش یک کم تلاش کنه.اما جغله خیلی زود فهمید بدون اینکه به خودش فشار بیاره میتونه پارچه رو بکشه تا اون وسیله بهش نزدیک بشه و بعد با دستهای کوچولوش بگیرتش و سریعا روونه دهنش بکنه تا لثه های بی دندونشو بخارونه.

یک مدت بعد دیدیم وقتی دراز کشیده سر و گردنشو و پاهاشو با هم میاره بالا.مثل همون ورزشی که تو ایروبیک برای کوچیک شدن شکم انجام میدیم.دستشو که میگرفتم تا کمکش کنم بشینه میدیدم نه آقا نه تنها علاقه ای به نشستن ندارن بلکه با سرعت یک پاشو میکوبید زمین و خودشو میکشید بالا تا روی دوتا پاهاش وایسته.

امروز صبح وقتی این کار ر. کرد در ادامه اولین تاتی تاتیشو به سمت بابا مجیدی برداشت و دو قدم رفت جلو.دیگه ما که طبق معمول من نه منم بودیم

چند ساعت بعد هم جوجه ما روی صندلی های بوستان بهشت مادران دوباره این کارو تکرار کرد.این بار خاله ندا و دوستامون هم باهامون بودن که در ذوق کردن چیزی از من کم نداشتن.از هیجان ما چند تا از مردم هم دورمون جمع شدن و مرتب بردیا رو تشویق میکردن و با هر قدمش ملت هم کلی ذوق رده میشدن

پسرک علاقه شدیدی هم به ظروف آشپزخانه داره.اصولا کاسه بشقاب و قاشق رو به اسباب بازی های رنگارنگ ترجیح میده.

مدتی بود از اینکه بردیا زیاد به آب علاقه ای نداره تعجب میکردم با وجودی که میدونستم تشنه میشه نه با قاشق آب مبخورد نه از سر شیشه.چند روز پیش کشف کردم جوجو علاقه شدیدی به آب خوردن از سر لیوان داره و بعد چنان ذوق میکنه و پاهاشو میکشه به هم که اگر دیر بجنبم آبو میریزه رو خودش.

چند روز پیش با دوستی صحبت میکردیم که شدیدا سرش به اصلاحات گرمه و هر کاری میکنه تا بتونه کمی به بالا بردن فرهنگ مردم کمک کنه.یکی از کارهایی که میکنه اینه که به صورت مجانی توی مناطق کم بضاعت تدریس میکنه و در کنار اون کار سعی داره نکات اخلاقی ساده مثل  آشغال نریختن توی خیابون یا کارهای دیگه رو به بچه ها آموزش بده.داشتم با خودم فکر میکردم من چند بار عملا به همسایه ها تذکر دادم که یکی از کارهایی که باید توی فرهنگ آپارتمان نشینی رعایت کنن نذاشتن کفش پشت دره.بعضی وقتها دیگه میخوامسرمو بکوبم به دیوار از بس حرص میخورم.امروز فهمیدم برای بعضی ها فهمیدن این نکته خیلی پیشرفته است و اصولا باید از جاهای خیلی آسون تر شروع کرد اونم اینکه مثلا وقتی مهمونهاتون دارن میرن توی راه پله ها برای خداحافظی هوار نکشین.یا در آپارتمان رو محکم نبندین .واقعا وقتی فهم این مسال اینقدر برای بعضی ها سخته چطور میخوایم نکات اساسی تر رو بهشون بفهمونیم.

داشتم فکر میکردم شاید اگر هر کدوم از وبلاگ نویسها فقط یک خط زیر هر پستشون بنویسن تا حالا فکر کردین به چه کارهایی میگن فرهنگ آپارتمان نشینی ؟شاید حداقل در این زمینه فرجی شد.

به فکر ما که نیستن لا اقل خودمون یک کم دلمون برای خودمون بسوزه


لازم به ذكره كه اون بابايي كه در ابتدامامان ني ني ازش اسم برده، بابايي خود مامان ني ني هستش، نه باباي ني ني

از طرف باباي ني ني 

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 22:21  توسط مامان نی نی | 
 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 4:34  توسط بابای نی نی | 
جای همه شما خالی .مامانم منو برد دیروز آب بازی.فکر میکرد بعد از حمام و اون همه آب بازی من یک کم میخوابم.

بعد از اینکه منو شست گذاشتم توی وان آبم حموم هم حسابی گرم بود.منم هی دستامو شلپ و شلوپ میزدم تو آب و وقتی آب میپاشید بیرون کلی ذوق میکردم.

بعدش هم دستمو محکم گرفتم لبه وانمو و رونهای تپلیمو تند و تند میکشیدم کف وان و هی کیف میکردم.اینقده بازی کردم که مامانم فکر کرد الان دیگه همه انرژیم تموم شده و دیگه خوابیدن طولانی رو شاخمه.

نشون به اون نشون که من وقتی اومدم بیرون یک سره غر زدم.مامانم هم که از صبح کارگر داشت و جونش در اومده بود مجبور شد با همون حال خستگی منو ببره پارک.البته خاله ندا و مامان مهینم بودن.اما هر کدوم از دست من یک طرف ولو شده بودن.شب هم بابایی اومد .هی منو راه برد تا بخوابم ولی من همچنا بیدار بودم و مشغول نق زدن.بعدش بابا مجیدی اومد.یک کم با من بازی کرد .و منو گذاشت رو شکمش بازی کردیم .تا بالاخره رضایت دادم برم بخوابم

دو روز هم هست که اصلا تخم مرغ نمیخورم.سوپ هم نمیخورم .دهنمو محکم میبندم.مامانم از این ور غذا درست میکنه از اون ور میریزه سطل آشغال.

همش هم التماس دعا دارم که یکی باهام بازی کنه

قابل توجه خاله صبا.دیدی من چقده حرفتو گوش کردم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 9:56  توسط مامان نی نی | 
پنجشنبه با مامانم و بابام و عمه آزاده رفتیم بهار برای من صندلی ماشین خریدیم.آخی از اون روز دیگه مامانم راحت شد و همش منو میبره اینور اونور.آخه چون کریر کوتاه بود من بیرونو نمیدیدم و اصلا توش نمیشستم.اما پشت صندلی ماشین ژستم دیدن داره.همچین اخمهامو میکنم تو هم و لبهامم محکم غنچه میکنم.این هفته سر مامانم خیلی شلوغ بود.اصلا وقت نداشت بیاد اینجا.برای همین من خودم اومدم.خاله ندا هم چشمشو لایزک کرد.بعدش هم چند بار با عمه و عمو مهدی رفتیم بیرون .منم همش بغل عمه بودم.آخه اینقده با منو دوست داره.کر کنم عمو مهدی هم خیلی منو دوستم داشت .بهار هم که رفتیم من از بغل عمه تکون نخوردم.مامانم الکی به خودش آغوشگیر وصل کرده بود.ولی من همش بغل عمه بودم.

هزار ساله مامانم میخواد عکس ۶ ماهگیمو بذاره ها.اما مگه وقت میکنه.شرمنده خاله ها همین روزها میذاره.امروز من کلی ادای مامانمو در آوردم و کلی با هم صحبت کردیم.مامانم میگفت د (با فتحه)منم میگفتم د

دوباره مامانم میگفت ااااا(با فتحه )منم میگفتم ااااا

دوباره مامانم گفت دد منم گفتم دد

و خلاصه کلی با هم از زمونه صحبت کردیم.

خوب من برم که امروز باید کلی به مامانم  کمک کنم.

راستی من چند روزه بد غذا شدم.نه فرنی میخورم نه تخم مرغ.مامانم ناراحت شده.فکر میکنین چرا؟ 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 10:23  توسط مامان نی نی | 
دیروز خاله هودسا من و مامانمو غافل گیر کرد و اومد منو برد واکسن زدم.اینقده من این خاله هودسا رو دوستشششششش دارم که نگو.اصلا همیشه وجودش و قدمش خیره.

مامانم دیروز زنگ زد بیمارستان علی اصغر توی خیابون دستگردی.قبلا هم اونجا رفته بودیم .مامانم میدونست پرسنلش خیلی مجربن.با خانومی که واکسن میزد صحبت کرد و وقتی دید چه خانوم دقیق و با ادب و مهربونیه دلش آروم شد.اما اصلا تصمیم نداشت منو دیروز ببره.

بعدش مامانم زنگ زد به خاله هودسا و داشت براش تعریف میکرد که خاله هودسا گفت من الان میام بردیا رو میبرم.هر چی مامانم گفت ایزد یار کوچولو تنها میمونه خاله قبول نکرد.و گفت ایزد یارو با خودم میارم.اما الکی گفت.آخه ایزد یار باید ۴ روز دیگه واکسن ۴ ماهگیشو بزنه.

خلاصه خانومه برام اسپری زد که پام بی حس بشه و دردم نیاد.من فقط دو ثانیه گریه کردم.اونم خیلی آروم .مامانم میگه وقتی داره لباسمو عوض میکنه من بیشتر گریه کردم تا موقع واکسن.بعدش هم نه احتیاجی به استامینوفن پیدا کردم نه کمپرس.پامو تا توی حلقم کردم و درآوردم و اصلا درد نداشت.اینقدر هم توی بیمارستان خندیدم که همه انترن ها دورم جمع شده بودن ببینن من دارم به چی میخندم.یه خانومه تا با من حرف میزد من ریسه میرفتم.مامانم هم هی حرص میخورد که خانومه یک وقت دست به صورتم نزنه.اما من اصلا کاری به اینکارها نداشنم اینقدر خندیدم که همه بیمارستان اومدن دورم جمع شدن.خدا کنه همه نی نی ها مثل من شجاع باشن

پینوشت:مامانم موبایلشو گم کرده.اگر اس ام اس دادین و مامانم جواب نداد نگین چقده مامانش بده ها.موبایلش گم شده خاله ها

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 9:16  توسط مامان نی نی | 
عمه آزاده جونی و عمو مهدی پیوندتون مبارک.ببخشید من نذاشتم مامانم بیاد.هر چی مامانم فکر کرد دید اگه منو بیاره خودم و خودش که آرامش نداریم بقیه ها هم نمیتونن به کارشون برسن.

تبصره:اگر عمه آزاده نبود من الان شیر خشکی بودم.آخه بلد نبودم شیر مامانمو بخورم.

چند شب ما رفتیم خونه مامان مهین خوابیدیم تا بابا مجیدی از مسافرت برگرده.اینقده من اونجا خوب میخوابم.نمیدونم چرا شاید چون هواش بهتره.

روز عید فطر عمو علی رضا (شوهر بعد از این خاله ندا)رو هم دیدم .هی با من مچ انداخت .منم هی مچشو خوابوندم.پیرهنش هم رنگ پیرهن من بود.هی میگفت چرا پیرهنت رنگ مال منه.هر چی دفعه پیش تو بله برون خاله گریه کردم و همه چی رو بهم زدم این دفعه آبرو داری کردم و خیلی آقا بودم.

آخرش هم که عمو علی رضا داشت میرفت خونشون من یهو خودمو پرت کردم بغلش.آخه خوشم اومده بود کلی با من بازی کرده بودن.اما تا گفت میای بریم خونه ما من زدم زیر گریه و برگشتم بغل مامان خودم.

واکسنم هم طلسم شده و مامانم خیلی نگرانه.آخه هر جا منو میبره دوگانه برام نمیزنن.مامان مهین هم طب کرده و سرما خورده و مامانم تنهایی جرات نداره منو ببره.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 9:0  توسط مامان نی نی | 
دقیقا 6 ماه پیش صبح ساعت 9:10 بود که ما تشریفمان را آوردیم.


یعنی اینکه قبلا تشریف فرما شده بودیم. اما از این لحظه به بعد رسما و شخصا شروع به تنفس هوایی آمیخته با خیلی چیزهای دیگه هم کردیم.


اینطور که برایمان تعریف کرده اند. بنده تنها نی نی ( همون نوزاد ) ای بودم که در صبح جمعه ای دل انگیز در بیمارستان به دنیا امدم ( ببخشید آورده شدم ) لذا صدای گریه ای که کل طبقه و بلوک زایمان بیمارستان رو روی سرش گذاشته بود متعلق به من بود.


شش ماه پیش در همین لحظه من روی تخت نوزاد با چشمانی بسته و مشتانی گره کرده خواب بودم و مامان من هم روی تخت خودش مشغول استراحت بود.


بابا الیته رفته بود خونه و مامان مهینی مونده بود پیش ما, اما اجتمالا هیچ کدوم از اونها فکر نمیکردن که از این لحظه به بعد من یک تنه قراره که تمام زندگی اونها رو پر کنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 22:24  توسط بابای نی نی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
ما منتظر یه نی نی هستیم!
این وبلاگ راجع به اتفاقاتی هستش که الان در دوره انتظار برای ما, نی نی , من و باباش پیش میاد

پیوندهای روزانه
فیلمهای آموزشی
ترانه های کودکان
روانشناسی کودکان
مرجع مشاوره و روانشناسی خانواده
ب سایت کودکانه
بارداری و زایمان
کتابخانه والدین
پروفسور سلطانزاده
موسسه مادران امروز
اسباب بازی
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
نویسندگان
مامان نی نی
بابای نی نی
پیوندها
بلفی جون
ماهان عسلی
قند عسل مامان و بابا
هومن کوچولوی ناز
کوروش نانازی
آترین نازی
آنی جون و جوجو
مامان بنفشه
فرشته کوچولوی من(آترین نازی)
free image hosting
مسافر کوچولو
صبای شمال(مامانی سوگند)
توت فرنگی و مهربون همسر
آرین کوچولو (مامان بهاره)
برای پسرم پارسا(سولماز و مانی)
سید پیمان(ناز آفرین)
آرتین بزرگ مرد کوچک(مامان روشنک)
سیاوش بزرگ مرد کوچک(مامان نگار و بابا مجید)
آرین کوچولو
فینگیل بانو
شادی
فرشته های مهربون
مینویسم برای معجزه درونم(شیما)
قلب تازه(الهه)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM