![]() |
![]() |
|
نی نی ناز من و باباش ![]()
|
|
اینهم یکسری از عکسهای بردیا
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 22:43 توسط بابای نی نی |
|
|
این چند روزه مامان نگار همش در تلاش و تکابو بود.یک روز میرفتیم خرید.یک روز منو میداد بغل مامان مهین و صبح تا شب تو آشپزخونه آشپزی میکرد.یک روز میرفت قنادی کیک سفارش بده.شبها هم که تلفن به دست هی با یکی پچ پچ میکرد.خلاصه من دقیق شدم تو کارهای مامان نگار و فهمیدم قراره برای خاله ندا تولد سورپریزی بگیریم.برای همینم مامان نگار شبها زنگ میزد به دوستهای خاله ندا و بعضی وقتها هم زنگ میزد به عمو علی رضا و با هم هماهنگ میکردن که عمو علی رضا کی بیاد دنبال خاله ندا ببردش بیرون و توی این فاصله همه مهمونها بیان خونه مامان مهین و بعدش هم عمو علی رضا و خاله ندا بیان و کلی خاله سورپریز شه و همه براش آهنگ تولد مبارک بخونن.تولد خاله هم قراره امشب باشه.دیروز مامان نگار دوباره به همه زنگ زد تا ساعت رو با همه چک کنه.این وسط دو تا از دوستهای خاله ندا که کلی هم عاشق منن خونه نبودن و مامان نگار براشون پیغام گذاشت.اما میدونین از بد ماجرا کجا پیغام گذاشته بود؟
اما به قول بابا علی حتما یک خیریتی تو این ماجرا بوده که مامانم اشتباهی زنگ زد به خاله نوشته شده توسط بردیا |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 9:58 توسط مامان نی نی |
|
|
یکشنبه برای اولین بار شاهر دوویدن بردیا بودیم.تا حالا وقتی دستشو میگرفتیم راه میرفت.اما این بار خاله ندا دست بردیا رو گرفت و بردیا با چنان سرعتی شروع به دوویدن کرد که خودش هم متعجب بود و در عین حال هیجان زده شده بود بلند بلند میخندید.من و ندا هم که دیگه اینقدر ذوق کرده بودیم زود با موبایل ازش فیلم گرفتیم.
جوجه از اون روز دیگه ندویید و فقط به راه رفتن اکتفا کرد تا امروز .که وقتی بابا مجیدی از سر کار اومد دست منو گرفت و تا دم در چندین بار دووید.بعد هم من یک سر سالن نشستم و بابایی یک سر دیگه سالن و هر کدوم به نویت بردیا رو از این سر به اون سر میبردیم و پسرک چنان تند و تند پاهای کوچولوشو به حرکت در آورده بود که هر دوی ما متعجب و در عین حال ذوق زده شده بودیم و قربون صدقه رفتنمون هوا بود. پسر گلم عشق کوچولوی من مهم نیست چند بار در روز رد انگشتای کوچولوتو از روی آینه یا میز پاک میکنم .مهم نیست چند بار در روز تمام اسباب بازیهاتو از توی کمد در میارم و دوباره آخر شب میچینم اون تو.مهم نیست چند بار تمام کابینت خالی میشه تا تو با قابلمه ها بازی کنی .مهم نیست چند تا طرف کثیف میشه تا تو یک کم سوپ بخوری.مهمه که توهمیشه شاد باشی.مهمه که تو همیشه گل لبخند به لب داشته باشی .و مهمه که تو درست پرورش پیدا کنی.عزیز دل مامی عشق کوچولوی من الهی همیشه تو زندگیت شاد و موفق باشی. الان که خوابیدی تازه باید برم به کارهام برسم.خوب بخوابی عسلک من |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 22:20 توسط مامان نی نی |
|
|
بردیای جوجه ما چند روزیه با یک کار جدید منو و بابایی رو حسابی غافل گیر کرده.به طوری که هفته پیش سه شنبه و چهارشنبه بابایی مشغول بازی با بردیا شد و کلی دیر رفت سر کار.
صبح موقع صبحانه بابایی بردیا رو بغل کرد و نشستن پشت میز تا صبحانه حاضر بشه .تو این فاصله بابایی میزد روی شیشه میز و بردیا هم عینا اون صدا ها رو تقلید میکرد.و با همون ریتم میزد روی شیشه میز.این کار هی ادامه پیدا کرد تا یواش یواش تمام قابلمه های توی کابینت ها در اومدن و بردیا دونه دونه صداها رو امتحان میکرد.اما جالبی این کار در این بود که بردیا دقیقا صداهایی رو که میشنید دوباره مینواخت.این شد که پنجشنبه شب بردیا به بغل راهی اسباب بازی فروشی ها شدیم تا بتونیم چیز مناسبی براش گیر بیاریم.تا اینکه جمعه من توی تیراژه این وسیله رو پیدا کردم.یک چیزیه شبیه سنتور خودمون .البته چون بردیا چوبهاشو میخورد مجبور شدم بهش یک قاشق بدم تا با قاشق سرگرم بشه. به قول بابا مجید خلاقیت به همین سادگی شکل میگیره.نیازی به کارهای خیلی پیچیده نیست البته یک مشکلی که هست اینه که بردیا فکر میکنه هرچقدر صدای یک وسیله بلند تر بشه اونم باید بیشتر با تمام قوا جیغ بکشه. به قول خاله ندا دیروز که این وسیله برای اولین بار توسط بردیا امتحان شد میشد کاملا برق شادی رو تو چشماش دید. البته یک کتاب هم براش گرفتم که در باره پوست بدن حیوانات و جنس اونها بود و از هر کدوم یک تکه آزمایشی هم گذاشته بودبردیا اونم خیلی دوست داره الهی هزاران هزار بار به خاطر این نعمتی که بهم دادی شکرت. عاشقتم جوجه.نفس منی بیدندون. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 14:25 توسط مامان نی نی |
|
|
جوجه ما دیروز اولین دست گلش رو به آب داد .بالاخره این چشمهای کنجکاو که همه جا رو با دقت بررسی میکنن کار دست بردیا دادن و در حین یک آزمایش و در یک چشم به هم زدن ظرف کریستال آجیل خوری مامان به پودر تبدیل شد.البته من زیاد از شکستن چیزی حالا هر چقدر هم با ارزش ناراحت نمیشم.شاید چون دو تا اعتقاد دارم.اول اینکه قضا بلا بود.همون شب نزدیک بود تصادف کنم چون از شدت خستگی تو خواب رانندگی میکردم.دوم اینکه دیدم آدمها خودشون رفتن و وسایلشون موندن.پس ارزشی نداره خودمو بخاطرش ناراحت کنم.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 8:34 توسط مامان نی نی |
|
|
از وقتی بردیا سه ماهه شد متوجه هوشیاری زیادش شدیم.این هوشیاری و کنجکاوی تا جایی بود که خیلی ها رو متعجب کرد.یکبار توی ۴ ماهگی مجید برای واکسن و قد و وزن بردیا رو برد مرکز بهداشت.اونجا خانومی که مسئول اینکار بود هم متوجه این نکته شد و به مجید گفت چقدر این بچه به نسبت سنش هوشیار و کنجکاوه.به قول دوست خوبم نازنین حکایت خاله سوسکه نشه.اما خوب وقتی میبینی اطرافیان هم متوجه این نکته شدن دیگه یواش یواش سعی میکنی باور کنی یک خبرهایی هست.امروز داشتم کتابی در مورد نحوه رفتار با کودکان تیز هوش میخوندم.البته این کتاب در مورد بچه های پیش دبستانی نوشته شده .اما از خوندن همون چند فصل اول حسابی دلم گرفت.فکر میکنم یا باید آسمون سوراخ بشه و یک پول خیلی خیلی قلمبه برامون بیفته پایین یا باید جلای وطن کنیم که بتونیم رو تربیت درست بردیا کار کنیم.خیلی دلم گرفت.
فکر میکنین اگر هر کدوم از دانشمندها یا محققین به نام اینجا متولد میشدن باز هم میتونستن اینقدر پیشرفت کنن.یا به قول این کتابی که میخوندم همین اول استعداد در نطفه خفه میشد؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 12:41 توسط مامان نی نی |
|
|
ما کار جدید یاد گرفتیم.آب یا ویتامین یا هر چی مامان بریزه تو حلقمون تو دهنمون نگه میداریم و هی قرقره میکنیم و از صداش خوشمون میاد.ساعت ۵/۵ صبح که همه رو بیدار کردیم با آب دهنمون این صداهای زیبا رو در آوردیم.دیگه یعنی هنر به حد اعلی
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 8:44 توسط مامان نی نی |
|
|
باباییه گل و عزیز و دوست داشتنی و ناز و مهربون و عزیز و ... من که هر چی بگم کم گفتم تولدت هزاران بار مبارک.الهی همیشه شاد و سرحال و سلامت در کنار ما باشی
یک مدتی بود هر چی من و بابایی تلاش میکردیم بردیا چهار دست و پا راه بره تلاشمون ره به جایی نمیبرد.بعضی روزها برای اینکه تشویق بشه چهار دست و پا راه بره یک پتو یا ملافه پهن میکردم زمین و یک اسباب بازی یا وسیله ای که جلب نظرشو بکنه میذاشتم نزدیکش تا مجبور بشه برای گرفتنش یک کم تلاش کنه.اما جغله خیلی زود فهمید بدون اینکه به خودش فشار بیاره میتونه پارچه رو بکشه تا اون وسیله بهش نزدیک بشه و بعد با دستهای کوچولوش بگیرتش و سریعا روونه دهنش بکنه تا لثه های بی دندونشو بخارونه. یک مدت بعد دیدیم وقتی دراز کشیده سر و گردنشو و پاهاشو با هم میاره بالا.مثل همون ورزشی که تو ایروبیک برای کوچیک شدن شکم انجام میدیم.دستشو که میگرفتم تا کمکش کنم بشینه میدیدم نه آقا نه تنها علاقه ای به نشستن ندارن بلکه با سرعت یک پاشو میکوبید زمین و خودشو میکشید بالا تا روی دوتا پاهاش وایسته. امروز صبح وقتی این کار ر. کرد در ادامه اولین تاتی تاتیشو به سمت بابا مجیدی برداشت و دو قدم رفت جلو.دیگه ما که طبق معمول من نه منم بودیم چند ساعت بعد هم جوجه ما روی صندلی های بوستان بهشت مادران دوباره این کارو تکرار کرد.این بار خاله ندا و دوستامون هم باهامون بودن که در ذوق کردن چیزی از من کم نداشتن.از هیجان ما چند تا از مردم هم دورمون جمع شدن و مرتب بردیا رو تشویق میکردن و با هر قدمش ملت هم کلی ذوق رده میشدن پسرک علاقه شدیدی هم به ظروف آشپزخانه داره.اصولا کاسه بشقاب و قاشق رو به اسباب بازی های رنگارنگ ترجیح میده. مدتی بود از اینکه بردیا زیاد به آب علاقه ای نداره تعجب میکردم با وجودی که میدونستم تشنه میشه نه با قاشق آب مبخورد نه از سر شیشه.چند روز پیش کشف کردم جوجو علاقه شدیدی به آب خوردن از سر لیوان داره و بعد چنان ذوق میکنه و پاهاشو میکشه به هم که اگر دیر بجنبم آبو میریزه رو خودش. چند روز پیش با دوستی صحبت میکردیم که شدیدا سرش به اصلاحات گرمه و هر کاری میکنه تا بتونه کمی به بالا بردن فرهنگ مردم کمک کنه.یکی از کارهایی که میکنه اینه که به صورت مجانی توی مناطق کم بضاعت تدریس میکنه و در کنار اون کار سعی داره نکات اخلاقی ساده مثل آشغال نریختن توی خیابون یا کارهای دیگه رو به بچه ها آموزش بده.داشتم با خودم فکر میکردم من چند بار عملا به همسایه ها تذکر دادم که یکی از کارهایی که باید توی فرهنگ آپارتمان نشینی رعایت کنن نذاشتن کفش پشت دره.بعضی وقتها دیگه میخوامسرمو بکوبم به دیوار از بس حرص میخورم.امروز فهمیدم برای بعضی ها فهمیدن این نکته خیلی پیشرفته است و اصولا باید از جاهای خیلی آسون تر شروع کرد اونم اینکه مثلا وقتی مهمونهاتون دارن میرن توی راه پله ها برای خداحافظی هوار نکشین.یا در آپارتمان رو محکم نبندین .واقعا وقتی فهم این مسال اینقدر برای بعضی ها سخته چطور میخوایم نکات اساسی تر رو بهشون بفهمونیم. داشتم فکر میکردم شاید اگر هر کدوم از وبلاگ نویسها فقط یک خط زیر هر پستشون بنویسن تا حالا فکر کردین به چه کارهایی میگن فرهنگ آپارتمان نشینی ؟شاید حداقل در این زمینه فرجی شد. به فکر ما که نیستن لا اقل خودمون یک کم دلمون برای خودمون بسوزه لازم به ذكره كه اون بابايي كه در ابتدامامان ني ني ازش اسم برده، بابايي خود مامان ني ني هستش، نه باباي ني ني از طرف باباي ني ني
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم آبان 1388ساعت 22:21 توسط مامان نی نی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 4:34 توسط بابای نی نی |
|
|
جای همه شما خالی .مامانم منو برد دیروز آب بازی.فکر میکرد بعد از حمام و اون همه آب بازی من یک کم میخوابم.
بعد از اینکه منو شست گذاشتم توی وان آبم حموم هم حسابی گرم بود.منم هی دستامو شلپ و شلوپ میزدم تو آب و وقتی آب میپاشید بیرون کلی ذوق میکردم. بعدش هم دستمو محکم گرفتم لبه وانمو و رونهای تپلیمو تند و تند میکشیدم کف وان و هی کیف میکردم.اینقده بازی کردم که مامانم فکر کرد الان دیگه همه انرژیم تموم شده و دیگه خوابیدن طولانی رو شاخمه. نشون به اون نشون که من وقتی اومدم بیرون یک سره غر زدم.مامانم هم که از صبح کارگر داشت و جونش در اومده بود مجبور شد با همون حال خستگی منو ببره پارک.البته خاله ندا و مامان مهینم بودن.اما هر کدوم از دست من یک طرف ولو شده بودن.شب هم بابایی اومد .هی منو راه برد تا بخوابم ولی من همچنا بیدار بودم و مشغول نق زدن.بعدش بابا مجیدی اومد.یک کم با من بازی کرد .و منو گذاشت رو شکمش بازی کردیم .تا بالاخره رضایت دادم برم بخوابم دو روز هم هست که اصلا تخم مرغ نمیخورم.سوپ هم نمیخورم .دهنمو محکم میبندم.مامانم از این ور غذا درست میکنه از اون ور میریزه سطل آشغال. همش هم التماس دعا دارم که یکی باهام بازی کنه قابل توجه خاله صبا.دیدی من چقده حرفتو گوش کردم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 9:56 توسط مامان نی نی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
ما منتظر یه نی نی هستیم!
این وبلاگ راجع به اتفاقاتی هستش که الان در دوره انتظار برای ما, نی نی , من و باباش پیش میاد |
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 |
| نویسندگان |
|
مامان نی نی بابای نی نی |
|
RSS
|