تبليغاتX
مامان و بابا و نی نی گل

























مامان و بابا و نی نی گل

پسری ناز من و باباش

امروز این پست حکایت سوسکه  مادرشه.


چه مزه ایی میده وقتی یکی مثل پرند مربی کلاس هنر و خلاقیت که همه جوره قبولش داری بیاد و خصوصی بهت بگه من از بردیا واقعا راضیم تمرکزش و جدیتش خیلی عالیه و خلاقیتش هم خیلی خیلی عالی.و از قضا روز چهارشنبه به قول خاله پرند بردیا فوقالعاده بود به طوری که بهم گفت من اگر جای شما بودم از کارهای بردیا کپی میگرفتم و به جای کاغذ کادو استفاده میکردم.و اینگونه ما هزاران بار گوشمان مخملی گشت.

یک وقتهایی توی زندگی آدمها به این نتیجه میرسن برای احساس خوشبختی در زندگی لازمه همه رو خوشبخت ببینی تا بازتابش تو زندگی خودت هم بیاد.وقتی ادمها درست و خوشبخت باشن این کارما در تمام ابعاد زندگی بازتاب پیدا میکنه.به خاطر همین احساسه که من اینجا سعی میکنم کتاب معرفی کنم تا انشااله همه بچه های سلامت و شادابی داشته باشیم تا انشااله آینده ایی روشن تر از اونی که ما تجربه کردیم ببینن.


اسمش هست راهنمای تربیت کودکان از بدو تولد تا ده سالگی ترجمه خانم بهاره نوبهار انتشارات قطره

نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 11:2 توسط مامان نی نی| |

اینقدر این روزها کارهای قابل توجه بردیا زیاد شده که موقع نوشتن که میشه فراموش مکنم چی میخواستم بنویسم.برای هین این یکی رو که چند دقیقه پیش اتفاق افتاد رو زود مینویسم که یادم نره.

مدتیه صندلی غذای بردیا خونه مامانم اینهاست.(از اول همونجا موند)دیروز بهش میگم مامان جان بذار برات یک بالش بذارم که قدت راحت تر به میز غذا برسه.کلی خوشحال شد(نمیدونم چرا با این همه تاخیر این کارو انجام دادم.)امروز سر ناهار پسرک میگه نه اول بالش ها رو پله کنیم من ازش برم بالا قدم که رسید و تونستم رو صندلی بشینم بعدا بذارش زیرم.

شکر خدا برای از پوشک گرفتن هم زیاد اذیت نشدم.هرچند واقعا کار رو سخت میدیدم.اما خداآزیتای عزیز مامان سوشیانس نازم را حفظ کنه که از تجربیاتشون همیشه استفاده میکنم.این بار هم واقعا برای گرفتن بردیا از پوشک طبق تجربه ایشون عمل کردم و اصلا عجله ایی نکردم.نه به خودم فشار آوردم و حرص خوردم که آی چرا نمیگی و نه به بچه استرس وارد کردم.واقعا بعد از پا گذاشتن به سه سالگی بدنش این آمادگی رو پیدا کرد.

 

چند روز پیش تصمیم گرفتم برای یادآوری بعضی از کلماتی که بردیا به طرز بامزه ایی اداشون میکنه کمی وقت بذارم و اینجا ثبتشون کنم.بعضی از این کلمات اینها هستن

کابینات (کاپیتان)البته در اثر تکرار درست ما الان درست میگه.

هلل(با کسر ل) کوپتر

لالالاف(لحاف)

سب زمی(با فتح س)سیب زمینی

آ وی یو (همون آی لاو یو)

ژو تم (همون آی لاوی یو به زبان فرانسه)

ماکانی(ماکارونی)

خوش خاش باش همون خوشحال باش

دیگه فعلا از کلماتی که اشتباه تعریف میکنه بیشتر یادم نیست

چند روز پیش جای همگی خالی درخت موی توی حیاط رو به بردیا نشون دادم و گفتم میدونی با برگ این درخت یک غذا درست میکنن به اسم دلمه.چند دقیقه بعد منو بردیا روی صندلی مشغول برگ چیدن جهت تهه دلمه بودیم.که البته پسرم خیلی کمک کرد و برگها رو شست برام

 

دیروز صبح برای اولین بار بدون دخالت دست من برای خودش تخم مرغ درست کرد.خلاصه که کلا بساط آشپزیمون حسابی به راهه.

برای مهد هنوز به نتیجه خاصی نرسیدم.مهد رو انتخاب کردم.اما زمان گذاشتنش هنوز پا در هواست و احتمالا برمیگرده به بعد از اسباب کشیمون.

و اما اینروزها پسرک هر روز بیشتر از دیروز شبیه مجید میشه.دیروز میبینم صدای هیچکدومشون نمیاد اومدم تو اتاق و میبینم هر کدوم یک کتاب گرفتن دستشون و به طرز خیلی جدی کنار هم دراز کشیدن و دارن کتاب میخونن.

 

این روزها از بردیا هیچ عکسی نداریم چون شدیدا خودش علاقه مند به عکاسیه اینه که دوربین نصیب ما که نمیشه هیچ ترجیح میدیم تمرکزش رو موقع عکاسی به هم نزنیم.البته نمیدونم چرا موقع عکس گرفتن صورتشو میگیره که ازش عکس نندازیم.

 

دیروز توی رستوران به نظرش جای نمک و دو تا فلفل روی میز خیلی جالب اومد.دیدم موبایل مجید رو گرفت بعد سه تا نمکدون و فلفل دون رو کنار هم طوری چید که تو کادر قرار بگیرن و بعد شروع کرد از زوایای مختلف عکاسی.

اصرار زیادی دارم که بردیا یوگا رو از سنین پایین شروع کنه.به نظرم مهمترین هدیه ایی که میتونم بهش بدم اینه که در روزگار استرس زای ما ساعاتی رو بتونه به تمرکز و کنکاش در جسم و روحش بپردازه و به آرامش درون برسه.

 و نکته آخر که واقعا باعث خوشحالیم شد پیدا کرد وبلاگ جدیدی توسط بابا مجید بود که باعث شد امیدوارم شم هستند کسانی که هنوز به فکر آموزش و پرورش درست بچه ها هستند و برای بچه ها وقت میذارن .اینم آدرس وبلاگ به اسم یک معلم کلاس پنجم مینویسد

http://educatelahij.persianblog.ir/

واقعا اینقدر از دیدن این وبلاگ خوشحال شدم که دیگه نمیدونستم چجوری از نویسنده اش بخاطر زحماتی که ببرای نسل آینده ما میکشه تشکر کنم.هرجا هستند سلامت باشن و در راهشون استوار

 


نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 13:36 توسط مامان نی نی| |

یکهفته است من و بردیا دچار سرماخوردگی ویروسی و تب بالاییم.یک هفته است هر شب ساعت موبایلمو کوک میذارم تا یکساعت به یکساعت تبش رو کنترل کنم مبادا توی خواب خیلی تبش بالا بره و خدایی نکرده دچار تشنج بشه. شکر خدا دو شبه تبش قطع شده اما از شدت سرفه و بدن درد از خواب بیدار میشه و مرتب از دست درد و پا درد و دلدرد شکایت میکنه.به هر حال بیماری میگذره هر چند خیلی سخت و طولانی.اما چیزی که فکرمو اینقدر مشغول میکنه اینه که آدمیزاد با یک ویروس اینجوری از پا در میاد یا حتی تغییرات نسبتا جزیی در وضع دمای زمین میتونه به کلی حیاتش رو نابود کنه.پس موجود به این ضعیفی چرا اینقدر دچار غرور و خودبینیه.چرا با یکم پول و یک ماشین مدل بالا اینقدر عنانش رو از دست میده؟ 

نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 11:20 توسط مامان نی نی| |

جای همگی خالی دیروز توی این هوای قشنگ بهاری بردیا رو بردم پارک.یک سربالایی گیر آورده بود و n بار منو از این سربالایی بالا برد و بعد دویدیم به سمت پایین و هر وقت بردیا میگفت ترمز باید میخکوب میشدیم.یواش یواش دارم تاثیر کلاسها رو روش میبینم اینکه چقدر جالب بازی های جدید از خودش در میاره.مثلا یکی از بازیهامون که خیلی دوستش دارم اینه که بردیا هر روز یک حیوون یا حشره رو انتخاب میکنه مثل کلاغ.اون روز بردیا تا شب بچه کلاغه و من مامان کلاغ  و مجید بابا کلاغ.و اون روز باید شبیه کلاغها زندگی کنیم البته یک روز هم وضعمون خراب شد چون بردیا گیر داد که اونروز بچه مگسه و ما هم.....

یکی دیگه از بازهاش که خیلی دوست دارم اینه که جای شخصیت ها رو عوض میکنه مثلا یک روز بردیا بابا مجید و مجید بردیاست.خواهرم میگه یک روز که بردیا خاله بوده و خواهرم بردیا تمام بهانه هایی رو که خواهرم برای پارک نبردنش آورده بوده دوباره به خودش برگردونده.ظاهرا یک روز که من کلاس بودم و بردیا پیش خواهرم بوده اصرار داشته برن پارک و خواهرم کلی بهانه آورده که سرده و هوا آلودست و ...روزی که جاشون عوض شده خواهرم به بردیا گفته خاله ندا(همون بردیا)میشه منو ببری پارک باز کنم؟

بردیا(در نقش خاله ندا) نه خاله پارک سرده هوا آلودست و ....و جالب اینجاست که چنان توی نقشش فرو میره که حتی یکبار هم امکان نداره اشتباه کنه و اما روزهایی که بردیا نقش مجید رو بازی میکنه واقعا خنده داره.چنان ماهرانه ایفای نقش میکنه و خودش رو به هدفش میرسونه که من واقعا متعجب میشم.مثلا به این طریق به راحتی صاحب موبایل و لب تاپ مجید میشه 


اما بازی ایی که دیگران اول به شوخی شروع کردن و الان همه دوست فامیل اینکار رو میکنن و بردیا و به دنبالش دیگه ما از زیاد شدن این بازی خیلی ناراحت میشیم اینه که میان لپ بردیا رو میکشن و میگن لپتو خوردیم.اولش واکنش بردیا برامون خیلی جالب بود چون سریعا میدوید دنبال لپش و به ظاهر اونو پس میگرفت و میچسبوند سر جاش.یک وقتهایی هم به شوخی به طرف مقابل میگفت اینکه لپم نیست دادی این دسته یا پاست مثلا یا اینکه میگفت این لپ کوچیکه .این بود که همه از این بازی خیلی خوششون اومد ولی فکر کنین توی یک مهمونی هر کی 20 بار این کا رو تکرار کنه دیگه هم بردیا هم ما از این بازی کلافه شدیم بخصوص که دیگه بردیا شدیدا حساس شده و خوب اصلا کار جالبی نیست که همش یک ذره لپ بچه رو بکشن اینه که بردیا دیگه دنبال اون طرف میکنه و میزنتش.چند روز پیش یکی از نزدیکان میگفت چرا بچتون دست بزن پیدا کرده و از اونجایی که واقعا هزار بار با این آقای عقل کل مشکل داشتم مجبور شدم دوباره خیلی جدی براش توضیح بدم که اگر هی لپ تو رو هم بکشن و بگن لپتو خوردیم دیگه کلافه میشی و مسلما با طرفت دچار مشکل میشی.به هر حال به اونهایی که رومون میشد خودمون تذکر میدیم از این به بعد به اونهایی که بزرگترن و رومون نمیشه که زحمتش رو انداختیم گردن بابام که تذکر بده اما یک وقتهایی تو خیابون و پارک و غیره دیگه مسئله از کنترل خارجه و بردیا که شدیدا به این مسئله حساس شده اگر دست کسی حتی به لپش بخوره شدیدا واکنش نشون میده اگر در این زمینه تجربه ایی دارین لطفا دریغ نکنین و اینکه توی مکانهای عمومی چیکار میکنین که هی لپ بچتونو نکشن؟

جای همگی باز هم خالی پریروز بردیا رو به اتفاق یکی از دوستانم که دخمر خوشگل و نازش همسن بردیاست بردیم سرزمین عجایب.توی چرخ و فلک به دوستم گفتم بیا امتحانشون کنیم بهشون بگیم مراقب خودشون باشن و تنهایی سوار بشن.کلی سفارش کردیم که بلند نشین و سر جاتون بشینین و مراقب همدیگه هم باشین.توی هر چرخی که میزدن قیافه های هیجان زده اما چشمهای کمی نگرانشونو میشد دید.براشون دست تکون میدادیم که خیلی نگران نشن.تجربه جالبی بود چون خیلی مراقب همدیگه بودن.موقع پیدا شدن بردیا سعی کرد مثل یک جنتلمن واقعی دست شهرزاد رو بگیره و پیادش کنه.چیزی که واقعا هم برای من هم برای مامان شهرزاد خیلی جالب بود این بود که پسرکم از همون اول کارت رو از من گرفت(فکر کنم بردیا هم متوجه شده که من در زمینه گم کردن ید طولایی دارم و کلا گیج میزنم) و گذاشت توی جیبش و سر هر بازی کارت رو با دقت خیلی زیاد در میاورد میداد به مسئول مربوطه و بلند میگفت بفرمایید.بعد هم کارت رو پس میگرف میگفت مرسی و با همون دقت میذاشت دوباره تو جیبش و بعد سوار وسیله میشد(همین الان یادم افتاد که شلوارشو انداختم تو ماشین شسته بشه و کارت هم تو جیشه.........بچم یک چیزی میدونست کارتو به من نمیداد)برای همینه که روزی سه هزار بار بهش میگم عاشقتم و میبوسمش.

اما یک وقتهایی هم واقعا آدم تو بعضی شرایط گیر میکنه.هرکی بردیا رو میشناسه میدونه اگر به چیزی بند کنه امکان نداره بشه حواسش رو پرت کرد حتی اگر شب بخوابه صبح که پامیشه یادش هست و خلاصه که سرش کلاه نمیره.چند روز پیش توی پارک با دختر بچه ایی دوست شد که دو تا انگشتر پلاستیکی کوچولو و ناز انداخته بود توی انگشتش .بردیا همونجا وسط پارک بند کرد به من که انگشترتو بده من بندازم تو دستم.منم که حلقم دستم بود دلم مثل سیر و سرکه میجوشید که نندازه خلاصه بیچاره دختر بچهه رفت انگشترهاش رو در آورد داد به مامانش که بردیا بیخیال حلقه ما بشه که نشد.


و اما نکنه دیگه ماجراهای ما اینه که بردیا خان با تمام راننده های آژانس سر خیابونمون دوست شدند و به طبع ما هم شدیم گاو پیشانی سفید محله بین راننده آژانسها.چند روز پیش که بند کرده بود بریم تو آژانس بشینیم و من با هزار و یک التماس و وعده وعید بیخیالش کردم.

پستمون بسی طولانی شد البته امیدوارم از حوصله خوندنتون خارج نباشه

نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 9:59 توسط مامان نی نی| |

سلامی دوباره در سال جدید.

سالی سرشار از سلامت موفقیت و دل خوش براتون آرزو میکنم.به نظرم این روزها بهترین دعایی که میشه برای کسی کرد دل خوش هستش.

باز بهار شد و من دیوانه این فصل از سال هستم.شکر خدا حالم اینروزها خیلی خوب است.سرشار از انرژی ام.همیشه در بهار تصمیمات جدی میگیرم.برای تصمیماتم وقت میگذارم از اینکه ساعت را جلو میکشند بسیار خرسند میشوم.اما به محض رسیدن به فصل پاییز ورق چنان بر میگردد که گویی این من نیستم با آن همه انرژی.

سرتا سر زندگیتان بهاری باد پر از عطر شکوفه های زیبای اردیبهشتی 

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 9:28 توسط مامان نی نی| |


پسرم سه سال است که با وجود تو هر ثانیه را عاشقانه نفس کشیده ام.عشقم تولدت مبارک.از آنحایی که یکبار به همت دوستان گل نی نی سایتی تولد دسته جمعی گرفتیم برای تولد خانوادگی دیگه کیک سفارش ندادیم و البته به علت مشغله های نزدیک عید تولد رو زودترگرفتیم






این عکس رو به یاد پارسال گذاشتم


نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 0:13 توسط مامان نی نی| |

هفته پیش با مامانم رفتیم برای بردیا کادوی تولد بخریم.مامان هی اصرار داشت که من بگم چی بخرن.منم که دیدم هر جا میریم بردیا همش بند میکنه به این ماشین اسباب بازیها گفتم از اونها بخریم.وقتی رفتیم دیدیم به نسبت یک ماه پیش چقدر قیمت ها فرق کرده(چی فرق نکرده)اما باز طبق معمول همیشه مامان و بابام ما رو شرمنده کرده و یک فقره ماشین شارژی برای تولد بردیا خریدن.از اون روز دیگه فکر و ذکر بردیا ماشین زرد آبیه.البته هیچ جاش آبی نیست ولی نمیدونم چرا بردیا بهش میگه ماشین زرد آبی.و اصلا صبر نکرد تا روز تولد .دیشب شارژش تموم شد و زدیمش به شارژ .بچم اینقدر دوست داشت باهاش بازی کنه هی میرفت سراغ شارژر.بهش گفتم باید صبر کنیم تا چراغ قرمز روی شارژر خاموش بشه اونوقت دیگه شارژ شده.بچم کلی وایستاده بود و چشم دوخته بود به شارژ که کی خاموش میشه.بعد دید خاموش بشو نیست.دیدم رفته یک پارچه آورده با یک پارچ آب افتاده به جون ماشینش ده بشور و بساب تا زمانی که شارز بشه .اما شارژش 12 ساعت طول میکشید.بهش گفتم وقتی عقربه بزرگ ساعت بیاد رو 12 و کوچیکه روی 6 اونوقت دیگه شارژ شده.امروز از هولش 5 صبح بلند شد ببنه ساعت 6 شده یا نه و از اون موقع بیداره.........


و اما هفته گذشته علیرضای عزیز مادربزرگشو از دست داد.اما این آدم با وجودی که از نظر بسبتی به من دوره به جرات میتونم بگم جزو معدود آدمهایی بود که دنیا دیگه نمیتونه جایگزینی براش داشته باشه.پدر بزرگ علیرضا رو ندیدم.اینجا از ذکر عنوانش هم خودداری میکنم چون آدم سرشناسی بود.خالش میگفت پدر من تاریخ زنده بودو خوب مسلمه وقتی اینجور آدمها از این دنیا میرن جاشون خیلی خیلی کم میشه چون شاید کمتر جایگزینی بشه براشون پیدا کرد.

یادمه روز بله برون خواهرم بردیا 2 ماهش بود و به خاطر مادربزرگش که نمیتونست از پله های بالا و پایین بره بله برون رو خونه اونها گرفتیم.من اولش خیلی ناراحت بودم که با بچه 2 ماهه سخته بیام و ...اما مادربزرگش چنان منو شرمنده کرد که الان که یادم میفته همش میگم آفرین به این همه درک و فهمش.وقتی رسیدم بهم گفت نگار جون اون اتاق مال شماست و بردیا هر وقت احساس کردی شیر میخواد یا از جمع خسته شده برو توی اون اتاق و وقتی رفتم توی اتاق دیدم تا حتی ملافه مخصوص نوزاد و لوسیون بدن بچه رو برام فراهم کرده که تو زمانی که خونشون هستم دچار سختی و کمبود نباشم.و البته آقا بردیا اون شب حسابی به ما حال دادن و اینقدر گریه فرمودند که من از اول تا آخر نتونستم از توی اون اتاق در بیام.

یادمه تمام مدت اون شب من و مجید میخ کتابخونه بزرگ مادر بزرگش بودیم که توی همون اتاق بود به قول مجید آدم دلش میخواست روزها توی اون اتاق بشینه و کتاب بخونه.

مادربزرگ علیرضا خدا رحمتت کنه که دیگه دنیا شبیه شماکم پیدا میکنه

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 9:5 توسط مامان نی نی| |

مجید:بردیا دیگه نمیخوای مامان رو به من پس بدی؟دیگه بزرگ شدی

بردیا:"نه"

مجید:مامان منه

بردیا"نه مامان منه

مجید :نه دیگه مامان رو بده مامان منه

بردیا در حالیکه منو محکم بغل کرده سرم  رو میذاره رو پاش و نازم میکنه و میگه لالایی پسر گلم.لالایی مامان گلم و ................

و من پخش زمین .......

نوشته شده در شنبه ششم اسفند 1390ساعت 12:17 توسط مامان نی نی| |

در حالیکه هنوز یک ماهی به تولد بردیا مونده دیشب به همت دوستهای خیلی خیلی خوب و دوست داشتنی نی نی سایت برای بچه ها توی play house مرکز آموزشی پالیم تولد دست جمعی گرفتیم.طبق معمول ما با کلی تاخیر و کلی دیر رسیدیم و از اونجایی که هر بچه ایی یک سری خصوصیات خاص داره بردیا زیاد به جمع بچه ها علاقه ایی نشون نداد اما همش مشغول بازی با وسایل اونجا بود.از سالن play houseخیلی خوشم اومد .سالن بزرگ و تمییزی بود.پرستلش هم خوش اخلاق بودن.شام برای بچه ها ماکارونی و برای بزرگترها لازانیا بود که بردیا تمام لازانیای منو خورد و من فرصت نکردم ماکارونیشو بخورم برای همین شب که برگشتیم خونه بنده چای و بیسکوییت بجای شام خوردم.البته یک مراسم کوتاه هم برای خداحافظی از دوست خوبمون پگاه و خانواده عزیزش داشتیم.موقع عکس گرفتن اما پسر ما دیدنی بود.تنها مشکلی که آتلیه اش داشت این بود که عکاسش فوقالعاده خسته و فوقالعاده بد اخلاق بود.البته بیچاره با یکی دوتا بچه که طرف نبود.و این وسط از همه هم یک دنده تر بردیا بود.که هیچجوره زیر بار حرف کسی نمیره.(راستش واقعا یک وقتهایی این رفتار باعث نگرانیم میشه)عکاسش یکی دوبار هم سعی کرد بردیا رو مجبور کنه که بشینه و عکس بگیره.اما بردیا چنان محو ماشین اسباب بازی تو آتلیه شده بود که هیچجوره رضایت نمیداد .یک بار توپشو برداشت.خلاصه هر رفتاری نشون داد بردیا هم متقابلا جواب داد.یکبار بلد داد زد بیا عکس بگیر و بردیا بلند تر هوار کشید نهههههههههههههههه.حالا بدبختی این بود که ول نمیکرد بیاد بیرون بذاره از بقیه ها عکس بگیره.مجید که دیگه بیخیال عکس گرفتن شد و رفت ماشینو بیاره بریم.منم دیگه حسابی پا درد گرفته بودم(از بس به کفش پاشنه بلند عات دارم)عکاس بیچاره هر چی داد میزد بردیا برگرد جوجو رو ببین و ....پسرک برنمیگشت که نمیگشت..جالبه تمام بچه ها به رفتارهای عکاس واکنش نشون میدادن و همه یک جورهایی ازش حساب میبردن جز بردیا که به شدت داشت ستاره های کاغذی روی زمین رو جمع میکرد میریخت تو باک بنزین ماشینه و میگفت باید برای ماشینم بنزین بزنم.(مچم متوجه بحران هست داشته بنزین ستاره ایی جمع میکرده)تو این لحظه یک اتفاق جالب افتاد.دیگه سالن داشت تعطیل میشد و یکم سکوت حاکم شده بود.یهو انگاری بتونم حواسمو جمع کنم به عکاس گفتم خوب چرا در این حالت ازش عکس نمیگیری پسر من این مدلی نیست که مثل مجسمه بشینه و ژست بگیره تا ازش عکس بگیرن.گفت اگر خودتون این حالت رو میپسندین همینجوری میگیرم.و دوباره هی شروع کرد که بردیا جو جو و ....راستش خیلی خندم گرفته بود .چون بردیا اینقدر محو کارش بود که حتی سرش رو برنمیگردوند ببینه چی میگه.یهو من داد زدم بردیا فلش جرقه رو ببین و یهو برگشت و عکاس دو تا عکس اساسی گرفت.بعد که تو دوربینش نگاه کردیم بهم گفت وای ببین چقدر عکسش عالی شد از تمام ژست های بچه ها بهتر در اومد(البته تو اون لحظه فکر کنم یکم هم برای دل خوش کنک من این حرف رو زد.یا تبلیغ کارش شاید هم واقعا از ته دلش گفت)به هر حال اینجا برام ثابت شد که بردیا از این نظر هم کپی برابر اصل مجیده.یعنی یک جورهایی به چیزهایی که خیلی ها رو راضی میکنه و بهش علاقه دارن علاقه ایی نشون نمیده.بلکه علایقش خاص خودشه و مطمئنا خیلی ها به علاقه مندی های اون علاقه ایی ندارن.این موضوع به نوبه خودش نه خوبه نه بد.فقط تفاوت سلیقست که از نظر من قابل احترامه.اما میدونم جمع انسانها خیلی وقتها این تفاوتها رو به راحتی قبول نمیکنه.یادمه چند جلسه ایی رو در حضور آقای رضایی مدرس ان ال پی بودم.ایشون اعتقاد داشتن انسانها وقتی با مسئله جدیدی مواجه میشن اول شروع میکنن به شدت نفعش کردن.بعد از مدتی احتمال میدن که نه میتونه اینجوری هم باشه و بعد میگن این مسئله خیلی خیلی طبیعی بوده.حالا حکایت بردیا هم مستثنی نیست.همونطور که تو همون چند دقیقه عکاس اول به من گفت بچتونو لوس تربیت کردین و بعد که داشتم ازش خداحافظی میکردم گفت خانوم این بچه عجب استعدادی داره که مهندس مکانیک بشه و عجب تمرکزی روی کارش داره فیلم بردار که شاهد ماجرا بود میگفت احسن به این همه خلاقیت که تو رفتارهای این بچه میشه دید.واقعا از پرند عزیزم که تو این مدت اینهمه وقت برای بردیا گذاشت و این همه من همیشه نگران رو راهنمایی کرد تشکر میکنم.امروز دارم نتیجه اش رو میبینم.البته صبح که از خواب پا شد کمی راجع به بعضی رفتارهاش که ناراحتم کرد صحبت کردیم و هر بار پسرک من میخواست با مهارتی هرچه تمام تر موضوع رو عوض کنه.

اگر فکر میکنین عکسی به غیر از اون یکی دوتا عکس که تو آتلیه پالیم از بردیا انداختم خبری از عکس هست باید بگم شرمنده چون پسرک از همون اول از دوربین فرار کرد.فقط تونستم ازش فیلم بگیرم که اونم چون خیلی از دوستان تو اکثر فیلمها هستن قابل تو وب گذاشتن نیست.حالا سعی میکنم یکی از فیلمهاش که فقط خودش توش حضور داره رو آپلود کنم

نوشته شده در شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 8:54 توسط مامان نی نی| |

پنجشنبه برای انجام کاری بردیا رو گذاشتم خونه مامانم و چند ساعتی نبودم.در مدت نبود من:

بردیا رفته روی میز ناهار خوری و مامان هرکاری کرده نیومده پایین.عمو علیرضا اومده به کمک مامان

بردیا:"عمو گریه کن"

علیرضا گریه کرده

بردیا:عمو بر*ق#ٌص

علیرضا انجام داده.

بردیا"عمو حالا گریه کن و بر@ق#ص

علیرضا نه دیگه عمو بیا بغلم توپ بازی کنیم

ضمن توپ بازی علیرضا میاد سربه سر بردیا بذاره و آروم پاشو میذاره رو پای بردیا تا نتونه راه بره


بردیا در حالیکه اخم کرده"عمو خیلی کار زشتیه بده"

علیرضا کلی متعجب 


داشتم میبردمش کلاس.براش ماکارونی درست کرده بودم و چون خیلی دیرمون شده بود براش ریختم تو ظرف تا تو راه بخوره.به خاطر عجله پیاز داغ هام درشت شده بود.

بردیا در حالیکه من دارم رانندگی میکنم.

مامان مامان میگم بله پسرم بفرمایید.یک لحظه برگشتم ببینم چی میگه(البته ماشینها پشت ترافیک تقریبا متوقف بودن ها)

بفرمایید.(پیاز داغش رو به من تعارف میکنه)نوش جان شما

من جاااااااااااااان؟

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 12:1 توسط مامان نی نی| |

Design By : Night Melody