تبليغاتX
مامان و بابا و نی نی گل
نی نی ناز من و باباش
Lilypie Expecting a baby Ticker
Lilypie 1st Birthday PicLilypie 1st Birthday Ticker
سلام

خدا میدونه چقدر دلم برای لحظه ای که بیام یک دقیقه با خیال راحت پای کامپیوتر بشینم لک زده بود.خدا عمه رو خیر بده که باعث و بانی این امر خیر شد.موش موشکم خیلی این مدت سرم شلوغ بود.کامپیوتر خونه خراب شده و نمیشد ازش استفاده کنم.البته زیاد فرقی نمیکرد چون شما اینقدر بد غذایی که فقط یک صبح تا ظهر صبحانه دادنت طول میکشه از ساعت ۳ هم شروع میکنم ناهار و شام دادن بهت.شب که میخوابی مامیه خسته تازه میره توی آشپزخونه یک شامی درست کنه و یک کم خونه رو مرتب کنه.دیگه نزدیک عید هم هست و عروسی خاله نزدیکه .بعضی وقتها میریم دنبال کارهای عروسی.آخر هفته هم که کلی مهمون داریم.یک کم باید به سر وضع خونه میرسیدیم.جوجه مامان هفته پیش شما مجبور شدی برای اولین بار ۵ ساعت پشت سر هم بمونی پیش مامان مهین .چون من و بابا مجیدی باید میرفتیم دنبال یک سری خرید که تو بارون هم گیر کردیم و جنوب شهر هم بود و نمیشد شما رو ببریم.

خاله ندا میگفت شما رو با خودش برده تو اتاقش تا یک کم بازی کنی ولی حمله کرده بودی به ضبط خاله و وقتی خاله دستاتو گرفته که در ضبطو نکنی پاهاتو به طرفش دراز کردی و وقتی دیدی خاله نمیذاره زبونتو در آورده بودی که بزنی به ضبط.فینگول میخورمت ها.دیگه مثل فرفره با رورویک اینور اونور میری و چهار دست و پا همش میای پای گاز و هی زیر غذا رو خاموش میکنی.عسل مامان قربون اون خنده های قشنگت برم.کلا خوش اخلاقی مگر اینکه خوابت بیاد.اما خیلی بد غذایی.تا یک وعده غذا بخوری تمام ستون فقرات ماما درد میگیره اینقدر که هی باهات بازی کنم تا رضایت بدی.راستی دیگه چیزی به به دنیا اومدن یلدای خاله شیما هم نمونده.یلدا جوجه منتظرتیم.

مامانی دلم میخواد تا فردا از شیرین کاریات بنویسم .اما کلی کار ریخته سرم باید تا خوابیدی یک کم مرتب کنم.

دوستهای عزیزم به خاطر تمام محبت هاتون ممنون همتونو دوست دارم و دلم میخواد هزاران بار وبلاگهای قشنگ و خاطرات شیرین عسلهاتونو بخونم . به بزرگی خودتون ببخشید.ان شا ا... بعد از یکی دو هفته یک کم سرم خلوت تر بشه و بتونم وقت بیشتری پیدا کنم

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 20:21  توسط مامان نی نی | 
جوجه فینگول کوچولوی من این مدت خیلی سرم شلوغ بود نتونستم زیاد اینجا بنویسم.مامانی همه وقتم به تو اختصاص داره .صبح ها ساعت ۵ صبح بیدار میشی و اینقدر با موهام بازی میکنی تا بالاخره بیدارم میکنی.بعد بابایی مهربون مثل خیلی از باباهای خوب دیگه یک کم باهات بازی میکنه تا مامان خواب آلود به قول خودش ۵ دقیقه دیگه بخوابه.نشد بیام ۱۰ ماهگیتو ثبت کنم.در عوض کلی از وقتم به شما جوجه طلای مامان اختصاص داشت.پسری گلم دیگه حسابی وارد شدی تو راه رفتن.کناره های مبل و میز و میگیری و بلند میشی و راه میری.دیگه باید تمام گلدونهای خونه رو به بیرون منتقل کنیم یا بذاریم روی پیشخوان آشپزخونه تا دستت بهش نرسه.مرتب قل میخوره و میری زیر میز عسلیالان هم که دارم اینجا برات مینویسم در یک چشم به هم زدن کاسه فرنی رو انداختی کف اتاقت و شکستی.

مامانی نازم دیروز برای اولین بار بعد از ۱۰ ماه و اندی لحظه به لحظه با تو بودن مجبور شدم برای یک مدت طولانی سه ساعت و نیمه تنهات بذارم.البته مامان مهین مهربون و عزیز لطف کردن اومدن پیشت موندن و ظاهرا مجبور شده بودی یک کم طعم شیر خشک رو هم احساس کنی.وقتی آژانس اومد دنبالم محکم بغلت کردم و بوسیدمت و هر دوتونو به خدا سپردم.آژانس که راه افتاد حس کردم بغضم گرفته.آخه تا حالا اینقدر ازت دور نشده بودم.عملا من یک سر شهر بودم و تو یک سر دیگه.اونجا بود که هزار بار خدا رو شکر کردم از نظر مالی تو شرایطی نیستم که مجبور بشم تو رو تنها بذارم و خودم برم سر کار.از بابا مجیدی هم واقعا ممنون.اگر به خاطر زحمتهای بابا مجیدی نبود شاید من هم مجبور بودم گل پسرمو تنها بذارم.

بعد از ظهر که بگشتم خونه اینقدر بغلت کردم و ماچوندمت که جیغت در اومد.خوب چیکار کنم مامی اینقدر لم برات تنگ شده بود که حد نداره.کلی بوت کردم مخصوصا زیر گردنتو که عاشق بوشم.نصف شب هم از خوا بیدار شدم و ساعتها به جثه کوچیکت نگاه میکردم.به انگشت های ظریت که حالا به خوبی بلدی باهاشون کار کنی . به پاهای کوچولوت به لبهای خوشگلت .یک دفعه دیدم قطره های اشک از گوشه های چشمم میاد پایین .خدا رو هزاران هزار بار به خاطر داشتنت شکر کردن و هزاران هزار بار برای سلامتیت دعا کردم.برای دل شکسته مامانهایی که بچه هاشون پیششون نیستن هم خیلی دعا کردم.خدا بهشون صبر بده و خدا دل هیچ مادری رو به درد نیاره.

امروز صبح دوباره سر مست از وجود نازننت بیدار شدم.کلی با هم بازی کردم و طبق معمول این روزها شما دوباره بد غذایی کردی پسرکم.حدود یک ساعت یش بود که احساس کردم دیگه خسته شدی و احتیاج داری بخوابی.بغلت کردم و به زور خودمو چپوندم توی تختت تا همونجا بخوابونمت.که یهو یک گاز اساسی از مامی گرفتی.و وقتی جیغ و ویقم رفت هوا دیدم بلند بلند میخندی.فدای اون اخلاق ماهت بشم من پسر خنده روی من.بعد یواشکی دستمو کردم تو دهنت و دیدم یک الماس برنده اومد زیر انگشتم.بعد بهت گفت بردیا تو رو خدا بذار ببینمش و شما زودی لبهاتو جمع کردی و مروایدتو قایم کردی .اما بعد رضایت دادی و من دیدم اولین دندون ثنایای سمت چپت داره بهم میگه دالی بالاخره بعد از ۱۰ ماه و حدود یک هفته من سر در آوردم.از ذوقم اول زنگ زدم به بابا مجیدی بعد مامان مهینو از حموم کشیدم بیرون و این خبر رو دادم.بعد خاله ندا که دیگه کلی ذوق کرد و شرکت رو خبر کرد که بردیا دندون در آورده.باید آخر هفته برات آش دندونی بپزم اما بلد نیستم.میشه یکی دستور تهیه اش رو برام بذاره؟دیگه واقعا نوبت بابا مجیدیه که عکسها رو که از ۸ ماهگی جمع شده روی هم و نذاشتیم آپلود کنه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام دی 1388ساعت 11:39  توسط مامان نی نی | 
سلام

نمیدونم این چندیمین باره که این پست رو مینویسم و البته هر بار به خاطر یک اشتباه موفق به ثبت این پست نمیشم.حدود سه هفته ای از ۹ ماهگی بردیا گذشته برای همین کارهای جدیدی که یاد گرفته بود و من با کلی ذوق و شوق ثبت کرده بودم دیگه یکم قدیمی شده

تعطیلات گذشته رو رفتیم اصفهان.مهمون یکی از دوستهای خیلی عزیز و نازنین دوران دانشجویی من بودیم.بردیا اینقدر اونجا تمرین کرد تا به سرعت چهار دست و پا رفتن رو یاد گرفت.و وقتی برگشتیم تهران دیگه به سرعت همه وسایل منتقل به ارتفاعات شدن که البته اینم زیاد قابل اطمینان نیست چون بردیا بعد از اینکه چهار دست و پا خودشو به جایی میرسونه مثل میز لبه اونو میگیره سعی میکنه بلند بشه .البته پسرک شدیدا به در میز کنسول که توش پر از شکستنیه و در میز تلویزیون علاقه مند شده و دیروز مجیور شدم با داشتن کلی تب تمام در ها رو با چند تا تکه روبان که پیدا کرده بودم به هم ببندم.یادم رفت بگم از همون بدو ورود به اصفهان من مریض شدم.البته تمام تلاشم اینه که بردیا از من نگیره.

جوجه کلی کنار پل خاجو قدم زد .اما چون یک دفعه هوا سرد شد نشد زیاد ازش عکس بگیریم و بیشتر فیلم گرفتیم.

یک روز هم دوست بابا مجیدی اومدن دنبالمون و ما رو بردن خونشون.من هنوز تو پارکینگ بودم و مشغول تعارفات که بردیا رو بردن تو.منتظر بودم غریبی کنه و صدای گریه اش به گوش برسه .اما دیدم در کمال خوشحالی رفته بغل خواهرشون و کلی هم خوشحاله.فکر کنم از الان میدونه کجا بره نازش خریداد داره.

پسرک ما همچنان بیدندون مونده و در تمام مدتی که اصفهان بودیم به غیر از شیر و یک کمی کیک دیگه چیزی نخورد و بیشتر وقتشو به اکتشاف خونه خاله شکوفه اختصاص داده بود به طوری که وقتی میخواستیم برگردیم رد انگشتهاش روی تمام شیشه ها و میزها بود.

توی طول مسیر هم زیاد روی صندیلی ماشین ننشست .شاید از هر طرف ماکسیمم ۲ ساعت.فکر کنم بیشتر دوست داشت بشینه پشت فرمون.شدیدا علاقه منده که فرمون ماشینو بگیره دستش.

فندقی دیگه کلی یاد گرفته حرف بزنه اما به زبون خودش و با تغییر تن صداش سعی میکنه احساسشو به ما منتقل کنه.این وسط فهمینم وقتی میگه "اون قه"یعنی از کاری که کردین عصبانی ام.و حالت اعتراضی داره.

یا بعضی وقتها آقو هم به همین معنی استفاده میشه.

توپ رو که میبینه شروع میکنه تند و تند پاهاشو تکون دادن .تا بالاخره توپ رو شوت کنه.قبل از سفر و قبل از مریضی من حسابی شبها توپ بازی میکردیم.بابا مجیدی و بردیا یک تیم و من تیم مقابل.یا برعکس.

عاشقه قایم موشک بازی با خاله است.به طوری که من بغلش میکنم و خاله ندا هر بار از یک طرف سرشو میاره و میگه دالی و صدای قهقه هر سه تا مون بلند میشه.جالبه بردیا تشخیص میده هر بار خاله قرار از کدوم طرف سرشو بیاره و روشو میچرخونه به همون طرف و منتظر میمونه خاله یهو بپره و بگه دالی.

وقتی داره سی دی آهنگهاشو نگاه میکنه اگر جلوش بشینی کلی سرشو خم میکنه تا از پشتت بالاخره تلویزیون رو ببینه.البته این کار جدید نیست و خیلی وقته انجامش میده

چند روز پیش مامان بردیا رو بغل کرده بود و داشت با من صحبت میکرد وقتی گفت عزیزم بردیا بدون مکث عینا این کلمه رو تکرار کردو ما همینجوری متعجب بودیم

وقتی پسرک غذا میخوره حتما باید کسی که بهش غذا میده هم پیشبند ببنده چون یهو بلند میشه و هوس میکنه بوس بده.لبهای کوچولوی غذاییشو میاره میچسبونه به لپم و دستهای غذاییشو حسابی میماله به لباسم.

جوجه یک کم زیاد وول میخوره.یک کم که چه عرض کنم .مرتبا در حال از این سر به اون سر رفتنه و این باعث شد امشب یهو از تخت بیفته پایین

تا میذارمش تو تختش تا بدو بدو به یک کاری برسم میبینم لبه های تختو گرفته و بلند شده .بعضی وقتها میخواد به دنبال اسباب بازی هایی که از لای نرده های تخت افتاده بیرون خودشم بیاد بیرون.نسبتا ارتفاع رو تشخیص میده  و وقتی به لبه یک جای بلند مثل تخت میرسه دیگه جلوتر نمیره.

عاشق سیمه.و این علاقه وافر باعث شد من مجبور بشم موس قدیمیه بابایی رو حسابی بشورم و بدم به بردیا .

فعلا دیگه چیزی یادم نمیاد گوی و میدان رو میدیم دست بابایی تا چند تا عکس بذاره.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 23:23  توسط مامان نی نی | 
مثل همه ماماناي ديگه وقتي برديا به دنيا اومد، اول يادش اومد كه بايد نفس بكشه، اونقدر بلند كه صداش كل بلوك زايمان رو برداشته بود.

بعد بردنش تو اتاق ني ني ها، اما به جز اون ني ني ديگه اي نبود.

بعد از يكساعت كه حسابي بهش رسيدن و يه آمپول احتمالا دردناك هم زدن توي بازوي راستش آوردنش پيش مامان ني ني.

طفلك مامان ني ني بيحال و خسته اما مثل همه ماماناي ديگه يه نگاهي به سر تا پاي  برديا انداخت و چون توانش كم بود و زود خسته ميشد از بقيه و به خصوص باباي ني ني مرتب ميپرسيد كه آيا ني ني سالمه و همه جاش هست.

...

خوب اين از ني ني و مامانش

اما باباش چي!؟

گاهي اوقات كه كنار بردياي خواب دراز ميكشم و شروع ميكنم به دقت كردن بهش، كلي از اينكه يه موجود ديگه كه كامل هستش دچار احساس تعجب و قدرداني ميشم.

نگاه ميكنم به اينكه چطور داره تند و تند نفسهاي كوچولو ميكشه و شكم كوچكش با هر نفس تكون تكون ميخوره.

به دستاي كوچكش و همينطور پاهاي كوچكش كه هر چقدر شبا پتو ميندازم روش بازم با چند تا لگد كاري خودش رو از شر پتو خلاص مي كنه.

به هر حال ني ني ما هم بزرگ خواهد شد و براي خودش مردي ميشه ( انشا الله )

ميمونه اين وظيفه بر روي دوش من و مامان ني ني كه تو زماني كه همه چيز به قدري تغيير كرده كه تصور گذشته اي كه ما در كودكي داشتيم حتي براي خودمون هم سخت هستش، مثل كامپيوتر و تكنولوژي هاي مختلف. بتونيم اونقدر كوله بار برديا رو با عشق و تجربه هاي گذشتگان خودمون و همچنين دادن شجاعت كافي براي پيش رو بودن در زندگي اونرو براي آينده اي كه در انتظارش هست آماده كنيم.

تا به جاي احساس هراس از آينده اونرو با اشتياق و عشق پذيرا باشه

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 8:49  توسط بابای نی نی | 
 

یکی از دوستای خانوادگی مامان بزرگ و بابا بزرگ یه خانواده بسیار جالب هستن.

مامانم میگه چیزی که برای این خانواده مهم هستش رفت و آمدهای خانوادگیشونه.

مثلا براشون خیلی مهمه که یه سری از مراسم سنتی مثلا شب یلدا با حضور تمام اقوام و آشنایانشون برگزار بشه.

به هر حال بابا میگفت ما الان ۶ ساله تو این مراسم شرکت میکنیم. میگفت حتی اون دو سالی که تهران نبودیم برای شب یلدا حتما میومدیم تهران.

بابا بزرگ و مامان بزرگ که خیلی وقته. شاید حدود ۳۰ سال که تو این مراسم هستند.

بزرگ خانواده که استاد ادبیات هستن. لطف میکنن و تو این مراسم برای همه فال حافظ میگیرن.

البته هر چند که فالها سفارشی هست اما کسی نمیدونه که قسمت هر کی چی میفته.

بابا میگه تو این سالها هر فالی که براش گرفتن کاملا درست در اومده.

خوب جناب استاد لطف کردن و برای منهم فال زیر رو گرفتن.

دانی که چیست دولت دیدار یار دیدن       در کوی او گدایی بر خسروی گزیدن
از جان طمع بریدن آسان بود ولیکن       از دوستان جانی مشکل توان بریدن
خواهم شدن به بستان چون غنچه با دل تنگ       وان جا به نیک نامی پیراهنی دریدن
گه چون نسیم با گل راز نهفته گفتن       گه سر عشقبازی از بلبلان شنیدن
بوسیدن لب یار اول ز دست مگذار       کخر ملول گردی از دست و لب گزیدن
فرصت شمار صحبت کز این دوراهه منزل       چون بگذریم دیگر نتوان به هم رسیدن
گویی برفت حافظ از یاد شاه یحیی       یا رب به یادش آور درویش پروریدن

چون این اولین فال من بود شاهد غزل رو هم برام خوندن:

منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن       منم که دیده نیالودم به بد دیدن
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم       که در طریقت ما کافریست رنجیدن
به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات       بخواست جام می و گفت عیب پوشیدن
مراد دل ز تماشای باغ عالم چیست       به دست مردم چشم از رخ تو گل چیدن
به می پرستی از آن نقش خود زدم بر آب       که تا خراب کنم نقش خود پرستیدن
به رحمت سر زلف تو واثقم ور نه       کشش چو نبود از آن سو چه سود کوشیدن
عنان به میکده خواهیم تافت زین مجلس       که وعظ بی عملان واجب است نشنیدن
ز خط یار بیاموز مهر با رخ خوب       که گرد عارض خوبان خوش است گردیدن
مبوس جز لب ساقی و جام می حافظ       که دست زهدفروشان خطاست بوسیدن

امیدوارم که تو شب یلدای ۱۴۸۸ هم ایشون فال حافظ همه ما رو بگیرن و بخونن.

پ.ن.: بابام میگه که باید یه کاری کرد. چی بود اسمش کری پایت!!؟ کپی رایت!!؟ به هر حال بابام شعر ها رو از سایت http://fa.wikisource.org برام کپی و پیست کرده.

مرسی بابا

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 8:33  توسط بابای نی نی | 
خیلی شخصیت جالبی داره .به هر کاری دست میزنه موفقه.اطرافیان میگن به سنگ هم که دست بزنه طلا میشه.سنش زیاد نیست ۳۶ سالشه.یک دختر داره.سنش خیلی کم بود که ازدواج کرد.اما زندگیشو عالی ساخت.غریبه نیست .عممه.خیلی با هم دوستیم.هفته پیش باهاش صحبت میکردم.مثل همیشه پر از انرژی و با اعتماد به نفس.همیشه در حال شوخی و خنده ست.میگفت دستم درد نکنه .خیلی بچه خوبی تربیت کردم.میگفت آخرین باری که براش دیکته گفتم کلاس اول دبستان بود.راست میگه .آنیتا کارهای خودشو که انجام میده هیچ مامانشم جمع و جور میکنه.کلاس دوم راهنماییه .هنوز معدلش بیسته.اعتماد به نفسش خیلی خوبه.

داشتم به بردیا غذا میدادم.و بردیا هم نمیخورد.اومد قاشق رو از دستم گرفت گفت چرا اینجوری بهش غذا میدی؟یک پارچه بزرگ پهن کرد روی زمین و بردیا رو نشوند اون رو.کاسه رو گذاشت جلوش و قاشق رو هم داد دستش.حتما میتونین قیافه بردیا رو مجسم کنین.اما عشقی میکرد از غذا خوردنش.میگفت به آنیتا همین جوری غذا میدادم.ااستخون بندی آنیتا تو کل خانواده مشهوره.وقتی بچه بود عمم به همه میگفت مواظب باشین سرش بهتون نخوره.از بس جمجه اش و استخوان بندی محکمی داره .

یادمه یک شب که از مسافرت خارج از کشور بر میگشتن فرداش آنیتا امتحان ریاضی داشت.اون امتحانم ۲۰ شد.از دست مامانش شاکی بود.میگه یک سره بهم بند میکنه چقدر درس میخونی.بر عکس همه مامانها که هی میگن بخون.از اون بچه هایی بار اومده که به همه کارش میرسه.تفریح به جا درس به جا.یادمه وتی بچه بود نوشین یک قلم یا ران مرغ میداد دستش و آنیتا اونو هزار جا میمیالید و در آخر میخورد.همیشه خیلی تپل و خوردنی بود.

نفر دوم:

از صبح که پا میشه داره با بچه ها سر و کله میزنه.یکبار براش شیوه عممو توضیح دادم.قبول نکرد.میگه وقتی میدونم اگر تو کارهای بچه هام کمک نکنم کم میارن پس بهتره اینکار رو انجام بدم تا دچار سر خوردگی نشن.بچه هاش به نظرم یاهوش میان.با آنیتا زیاد فرقی ندارن.تمام وقتشو انرژیش برای بچه هاشه.

نمیتونم بین دو شیوه تشخیص بدم کدوم بهتره و کدوم درست عمل میکنن.آیا اینکه صبر کنم ببینم کدوم کنکور رشته بهتری قبول میشن درسته؟اینکه خیلی اشتباهه.البته هر دوتا بچه اعتماد به نفس خوبی دارن و هر دوتا میتونن خیلی خوب گلیمشونو از آب بکشن.

شما کدوم شیوه رو میپستدین؟

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 22:32  توسط مامان نی نی | 
فعلا هر روزی که بردیا تجربه میکنه جزو اولین هاش هستش.

عید قربان و امروز که عید غدیر باشه.

اولین عیدهایت مبارک باشه عزیزم.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 11:38  توسط بابای نی نی | 
اینهم یکسری از عکسهای بردیا

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 22:43  توسط بابای نی نی | 
این چند روزه مامان نگار همش در تلاش و تکابو بود.یک روز میرفتیم خرید.یک روز منو میداد بغل مامان مهین و صبح تا شب تو آشپزخونه آشپزی میکرد.یک روز میرفت قنادی کیک سفارش بده.شبها هم که تلفن به دست هی با یکی پچ پچ میکرد.خلاصه من دقیق شدم تو کارهای مامان نگار و فهمیدم قراره برای خاله ندا تولد سورپریزی بگیریم.برای همینم مامان نگار شبها زنگ میزد به دوستهای خاله ندا و بعضی وقتها هم زنگ میزد به عمو علی رضا و با هم هماهنگ میکردن که عمو علی رضا کی بیاد دنبال خاله ندا ببردش بیرون و توی این فاصله همه مهمونها بیان خونه مامان مهین و بعدش هم عمو علی رضا و خاله ندا بیان و کلی خاله سورپریز شه و همه براش آهنگ تولد مبارک بخونن.تولد خاله هم قراره امشب باشه.دیروز مامان نگار دوباره به همه زنگ زد تا ساعت رو با همه چک کنه.این وسط دو تا از دوستهای خاله ندا که کلی هم عاشق منن خونه نبودن و مامان نگار براشون پیغام گذاشت.اما میدونین از بد ماجرا کجا پیغام گذاشته بود؟برای خاله ندا.خاله از سر کار میاد خونه و پیغامو میشنوه.میگفت مثل دیوونه ها بلند بلند برای خودم تو خونه میخندیدم.از اون طرف هم زنگ میزنه به عمو علیرضا تا براش تعریف کنه که اونم هل میشه و میگه من میدونستم.بعد شب مامانم و عمو علی رضا میزدن تو سر و کله خودشون که حالا چیکار کنیم.همه زحماتمون به هدر رفت.

اما به قول بابا علی حتما یک خیریتی تو این ماجرا بوده که مامانم اشتباهی زنگ زد به خاله

نوشته شده توسط بردیا

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 9:58  توسط مامان نی نی | 
یکشنبه برای اولین بار شاهر دوویدن بردیا بودیم.تا حالا وقتی دستشو میگرفتیم راه میرفت.اما این بار خاله ندا دست بردیا رو گرفت و بردیا با چنان سرعتی شروع به دوویدن کرد که خودش هم متعجب بود و در عین حال هیجان زده  شده  بود بلند بلند میخندید.من و ندا هم که دیگه اینقدر ذوق کرده بودیم زود با موبایل ازش فیلم گرفتیم.

جوجه از اون روز دیگه ندویید و فقط به راه رفتن اکتفا کرد تا امروز .که وقتی بابا مجیدی از سر کار اومد دست منو گرفت و تا دم در چندین بار دووید.بعد هم من یک سر سالن نشستم و بابایی یک سر دیگه سالن و هر کدوم به نویت بردیا رو از این سر به اون سر میبردیم و پسرک چنان تند و تند پاهای کوچولوشو به حرکت در آورده بود که هر دوی ما متعجب و در عین حال ذوق زده شده بودیم و قربون صدقه رفتنمون هوا بود.

پسر گلم عشق کوچولوی من مهم نیست چند بار در روز رد انگشتای کوچولوتو از روی آینه یا میز پاک میکنم .مهم نیست چند بار در روز تمام اسباب بازیهاتو از توی کمد در میارم و دوباره آخر شب میچینم اون تو.مهم نیست چند بار تمام کابینت خالی میشه تا تو با قابلمه ها بازی کنی .مهم نیست چند تا طرف کثیف میشه تا تو یک کم سوپ بخوری.مهمه که توهمیشه شاد باشی.مهمه که تو همیشه گل لبخند به لب داشته باشی .و مهمه که تو درست پرورش پیدا کنی.عزیز دل مامی عشق کوچولوی من الهی همیشه تو زندگیت شاد و موفق باشی.

الان که خوابیدی تازه باید برم به کارهام برسم.خوب بخوابی عسلک من

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 22:20  توسط مامان نی نی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
ما منتظر یه نی نی هستیم!
این وبلاگ راجع به اتفاقاتی هستش که الان در دوره انتظار برای ما, نی نی , من و باباش پیش میاد

پیوندهای روزانه
دانشجویان رشته IT
فیلمهای آموزشی
ترانه های کودکان
روانشناسی کودکان
مرجع مشاوره و روانشناسی خانواده
ب سایت کودکانه
بارداری و زایمان
کتابخانه والدین
پروفسور سلطانزاده
موسسه مادران امروز
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
نویسندگان
مامان نی نی
بابای نی نی
پیوندها
بلفی جون
ماهان عسلی
قند عسل مامان و بابا
هومن کوچولوی ناز
کوروش نانازی
آترین نازی
آنی جون و جوجو
مامان بنفشه
فرشته کوچولوی من(آترین نازی)
free image hosting
مسافر کوچولو
صبای شمال(مامانی سوگند)
توت فرنگی و مهربون همسر
آرین کوچولو (مامان بهاره)
برای پسرم پارسا(سولماز و مانی)
سید پیمان(ناز آفرین)
آرتین بزرگ مرد کوچک(مامان روشنک)
سیاوش بزرگ مرد کوچک(مامان نگار و بابا مجید)
آرین کوچولو
فینگیل بانو
شادی
فرشته های مهربون
مینویسم برای معجزه درونم(شیما)
قلب تازه(الهه)
متولد ماه مهر(مامان دلبند و سوشیانس)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM