مامان و بابا و نی نی گل
پسری ناز من و باباش
چه مزه ایی میده وقتی یکی مثل پرند مربی کلاس هنر و خلاقیت که همه جوره قبولش داری بیاد و خصوصی بهت بگه من از بردیا واقعا راضیم تمرکزش و جدیتش خیلی عالیه و خلاقیتش هم خیلی خیلی عالی.و از قضا روز چهارشنبه به قول خاله پرند بردیا فوقالعاده بود به طوری که بهم گفت من اگر جای شما بودم از کارهای بردیا کپی میگرفتم و به جای کاغذ کادو استفاده میکردم.و اینگونه ما هزاران بار گوشمان مخملی گشت. یک وقتهایی توی زندگی آدمها به این نتیجه میرسن برای احساس خوشبختی در زندگی لازمه همه رو خوشبخت ببینی تا بازتابش تو زندگی خودت هم بیاد.وقتی ادمها درست و خوشبخت باشن این کارما در تمام ابعاد زندگی بازتاب پیدا میکنه.به خاطر همین احساسه که من اینجا سعی میکنم کتاب معرفی کنم تا انشااله همه بچه های سلامت و شادابی داشته باشیم تا انشااله آینده ایی روشن تر از اونی که ما تجربه کردیم ببینن. اسمش هست راهنمای تربیت کودکان از بدو تولد تا ده سالگی ترجمه خانم بهاره نوبهار انتشارات قطره اینقدر این روزها کارهای قابل توجه بردیا زیاد شده که موقع نوشتن که میشه فراموش مکنم چی میخواستم بنویسم.برای هین این یکی رو که چند دقیقه پیش اتفاق افتاد رو زود مینویسم که یادم نره. مدتیه صندلی غذای بردیا خونه مامانم اینهاست.(از اول همونجا موند)دیروز بهش میگم مامان جان بذار برات یک بالش بذارم که قدت راحت تر به میز غذا برسه.کلی خوشحال شد(نمیدونم چرا با این همه تاخیر این کارو انجام دادم.)امروز سر ناهار پسرک میگه نه اول بالش ها رو پله کنیم من ازش برم بالا قدم که رسید و تونستم رو صندلی بشینم بعدا بذارش زیرم. شکر خدا برای از پوشک گرفتن هم زیاد اذیت نشدم.هرچند واقعا کار رو سخت میدیدم.اما خداآزیتای عزیز مامان سوشیانس نازم را حفظ کنه که از تجربیاتشون همیشه استفاده میکنم.این بار هم واقعا برای گرفتن بردیا از پوشک طبق تجربه ایشون عمل کردم و اصلا عجله ایی نکردم.نه به خودم فشار آوردم و حرص خوردم که آی چرا نمیگی و نه به بچه استرس وارد کردم.واقعا بعد از پا گذاشتن به سه سالگی بدنش این آمادگی رو پیدا کرد. چند روز پیش تصمیم گرفتم برای یادآوری بعضی از کلماتی که بردیا به طرز بامزه ایی اداشون میکنه کمی وقت بذارم و اینجا ثبتشون کنم.بعضی از این کلمات اینها هستن کابینات (کاپیتان)البته در اثر تکرار درست ما الان درست میگه. هلل(با کسر ل) کوپتر لالالاف(لحاف) سب زمی(با فتح س)سیب زمینی آ وی یو (همون آی لاو یو) ژو تم (همون آی لاوی یو به زبان فرانسه) ماکانی(ماکارونی) خوش خاش باش همون خوشحال باش دیگه فعلا از کلماتی که اشتباه تعریف میکنه بیشتر یادم نیست چند روز پیش جای همگی خالی درخت موی توی حیاط رو به بردیا نشون دادم و گفتم میدونی با برگ این درخت یک غذا درست میکنن به اسم دلمه.چند دقیقه بعد منو بردیا روی صندلی مشغول برگ چیدن جهت تهه دلمه بودیم.که البته پسرم خیلی کمک کرد و برگها رو شست برام دیروز صبح برای اولین بار بدون دخالت دست من برای خودش تخم مرغ درست کرد.خلاصه که کلا بساط آشپزیمون حسابی به راهه. برای مهد هنوز به نتیجه خاصی نرسیدم.مهد رو انتخاب کردم.اما زمان گذاشتنش هنوز پا در هواست و احتمالا برمیگرده به بعد از اسباب کشیمون. و اما اینروزها پسرک هر روز بیشتر از دیروز شبیه مجید میشه.دیروز میبینم صدای هیچکدومشون نمیاد اومدم تو اتاق و میبینم هر کدوم یک کتاب گرفتن دستشون و به طرز خیلی جدی کنار هم دراز کشیدن و دارن کتاب میخونن. این روزها از بردیا هیچ عکسی نداریم چون شدیدا خودش علاقه مند به عکاسیه اینه که دوربین نصیب ما که نمیشه هیچ ترجیح میدیم تمرکزش رو موقع عکاسی به هم نزنیم.البته نمیدونم چرا موقع عکس گرفتن صورتشو میگیره که ازش عکس نندازیم. دیروز توی رستوران به نظرش جای نمک و دو تا فلفل روی میز خیلی جالب اومد.دیدم موبایل مجید رو گرفت بعد سه تا نمکدون و فلفل دون رو کنار هم طوری چید که تو کادر قرار بگیرن و بعد شروع کرد از زوایای مختلف عکاسی. اصرار زیادی دارم که بردیا یوگا رو از سنین پایین شروع کنه.به نظرم مهمترین هدیه ایی که میتونم بهش بدم اینه که در روزگار استرس زای ما ساعاتی رو بتونه به تمرکز و کنکاش در جسم و روحش بپردازه و به آرامش درون برسه. و نکته آخر که واقعا باعث خوشحالیم شد پیدا کرد وبلاگ جدیدی توسط بابا مجید بود که باعث شد امیدوارم شم هستند کسانی که هنوز به فکر آموزش و پرورش درست بچه ها هستند و برای بچه ها وقت میذارن .اینم آدرس وبلاگ به اسم یک معلم کلاس پنجم مینویسد http://educatelahij.persianblog.ir/ واقعا اینقدر از دیدن این وبلاگ خوشحال شدم که دیگه نمیدونستم چجوری از نویسنده اش بخاطر زحماتی که ببرای نسل آینده ما میکشه تشکر کنم.هرجا هستند سلامت باشن و در راهشون استوار یکی دیگه از بازهاش که خیلی دوست دارم اینه که جای شخصیت ها رو عوض میکنه مثلا یک روز بردیا بابا مجید و مجید بردیاست.خواهرم میگه یک روز که بردیا خاله بوده و خواهرم بردیا تمام بهانه هایی رو که خواهرم برای پارک نبردنش آورده بوده دوباره به خودش برگردونده.ظاهرا یک روز که من کلاس بودم و بردیا پیش خواهرم بوده اصرار داشته برن پارک و خواهرم کلی بهانه آورده که سرده و هوا آلودست و ...روزی که جاشون عوض شده خواهرم به بردیا گفته خاله ندا(همون بردیا)میشه منو ببری پارک باز کنم؟ بردیا(در نقش خاله ندا) نه خاله پارک سرده هوا آلودست و ....و جالب اینجاست که چنان توی نقشش فرو میره که حتی یکبار هم امکان نداره اشتباه کنه و اما روزهایی که بردیا نقش مجید رو بازی میکنه واقعا خنده داره.چنان ماهرانه ایفای نقش میکنه و خودش رو به هدفش میرسونه که من واقعا متعجب میشم.مثلا به این طریق به راحتی صاحب موبایل و لب تاپ مجید میشه اما بازی ایی که دیگران اول به شوخی شروع کردن و الان همه دوست فامیل اینکار رو میکنن و بردیا و به دنبالش دیگه ما از زیاد شدن این بازی خیلی ناراحت میشیم اینه که میان لپ بردیا رو میکشن و میگن لپتو خوردیم.اولش واکنش بردیا برامون خیلی جالب بود چون سریعا میدوید دنبال لپش و به ظاهر اونو پس میگرفت و میچسبوند سر جاش.یک وقتهایی هم به شوخی به طرف مقابل میگفت اینکه لپم نیست دادی این دسته یا پاست مثلا یا اینکه میگفت این لپ کوچیکه .این بود که همه از این بازی خیلی خوششون اومد ولی فکر کنین توی یک مهمونی هر کی 20 بار این کا رو تکرار کنه دیگه هم بردیا هم ما از این بازی کلافه شدیم بخصوص که دیگه بردیا شدیدا حساس شده و خوب اصلا کار جالبی نیست که همش یک ذره لپ بچه رو بکشن اینه که بردیا دیگه دنبال اون طرف میکنه و میزنتش.چند روز پیش یکی از نزدیکان میگفت چرا بچتون دست بزن پیدا کرده و از اونجایی که واقعا هزار بار با این آقای عقل کل مشکل داشتم مجبور شدم دوباره خیلی جدی براش توضیح بدم که اگر هی لپ تو رو هم بکشن و بگن لپتو خوردیم دیگه کلافه میشی و مسلما با طرفت دچار مشکل میشی.به هر حال به اونهایی که رومون میشد خودمون تذکر میدیم از این به بعد به اونهایی که بزرگترن و رومون نمیشه که زحمتش رو انداختیم گردن بابام که تذکر بده اما یک وقتهایی تو خیابون و پارک و غیره دیگه مسئله از کنترل خارجه و بردیا که شدیدا به این مسئله حساس شده اگر دست کسی حتی به لپش بخوره شدیدا واکنش نشون میده اگر در این زمینه تجربه ایی دارین لطفا دریغ نکنین و اینکه توی مکانهای عمومی چیکار میکنین که هی لپ بچتونو نکشن؟ جای همگی باز هم خالی پریروز بردیا رو به اتفاق یکی از دوستانم که دخمر خوشگل و نازش همسن بردیاست بردیم سرزمین عجایب.توی چرخ و فلک به دوستم گفتم بیا امتحانشون کنیم بهشون بگیم مراقب خودشون باشن و تنهایی سوار بشن.کلی سفارش کردیم که بلند نشین و سر جاتون بشینین و مراقب همدیگه هم باشین.توی هر چرخی که میزدن قیافه های هیجان زده اما چشمهای کمی نگرانشونو میشد دید.براشون دست تکون میدادیم که خیلی نگران نشن.تجربه جالبی بود چون خیلی مراقب همدیگه بودن.موقع پیدا شدن بردیا سعی کرد مثل یک جنتلمن واقعی دست شهرزاد رو بگیره و پیادش کنه.چیزی که واقعا هم برای من هم برای مامان شهرزاد خیلی جالب بود این بود که پسرکم از همون اول کارت رو از من گرفت(فکر کنم بردیا هم متوجه شده که من در زمینه گم کردن ید طولایی دارم و کلا گیج میزنم) و گذاشت توی جیبش و سر هر بازی کارت رو با دقت خیلی زیاد در میاورد میداد به مسئول مربوطه و بلند میگفت بفرمایید.بعد هم کارت رو پس میگرف میگفت مرسی و با همون دقت میذاشت دوباره تو جیبش و بعد سوار وسیله میشد(همین الان یادم افتاد که شلوارشو انداختم تو ماشین شسته بشه و کارت هم تو جیشه.........بچم یک چیزی میدونست کارتو به من نمیداد)برای همینه که روزی سه هزار بار بهش میگم عاشقتم و میبوسمش. اما یک وقتهایی هم واقعا آدم تو بعضی شرایط گیر میکنه.هرکی بردیا رو میشناسه میدونه اگر به چیزی بند کنه امکان نداره بشه حواسش رو پرت کرد حتی اگر شب بخوابه صبح که پامیشه یادش هست و خلاصه که سرش کلاه نمیره.چند روز پیش توی پارک با دختر بچه ایی دوست شد که دو تا انگشتر پلاستیکی کوچولو و ناز انداخته بود توی انگشتش .بردیا همونجا وسط پارک بند کرد به من که انگشترتو بده من بندازم تو دستم.منم که حلقم دستم بود دلم مثل سیر و سرکه میجوشید که نندازه خلاصه بیچاره دختر بچهه رفت انگشترهاش رو در آورد داد به مامانش که بردیا بیخیال حلقه ما بشه که نشد. و اما نکنه دیگه ماجراهای ما اینه که بردیا خان با تمام راننده های آژانس سر خیابونمون دوست شدند و به طبع ما هم شدیم گاو پیشانی سفید محله بین راننده آژانسها.چند روز پیش که بند کرده بود بریم تو آژانس بشینیم و من با هزار و یک التماس و وعده وعید بیخیالش کردم. پستمون بسی طولانی شد البته امیدوارم از حوصله خوندنتون خارج نباشه سالی سرشار از سلامت موفقیت و دل خوش براتون آرزو میکنم.به نظرم این روزها بهترین دعایی که میشه برای کسی کرد دل خوش هستش. باز بهار شد و من دیوانه این فصل از سال هستم.شکر خدا حالم اینروزها خیلی خوب است.سرشار از انرژی ام.همیشه در بهار تصمیمات جدی میگیرم.برای تصمیماتم وقت میگذارم از اینکه ساعت را جلو میکشند بسیار خرسند میشوم.اما به محض رسیدن به فصل پاییز ورق چنان بر میگردد که گویی این من نیستم با آن همه انرژی. سرتا سر زندگیتان بهاری باد پر از عطر شکوفه های زیبای اردیبهشتی پسرم سه سال است که با وجود تو هر ثانیه را عاشقانه نفس کشیده ام.عشقم تولدت مبارک.از آنحایی که یکبار به همت دوستان گل نی نی سایتی تولد دسته جمعی گرفتیم برای تولد خانوادگی دیگه کیک سفارش ندادیم و البته به علت مشغله های نزدیک عید تولد رو زودترگرفتیم و اما هفته گذشته علیرضای عزیز مادربزرگشو از دست داد.اما این آدم با وجودی که از نظر بسبتی به من دوره به جرات میتونم بگم جزو معدود آدمهایی بود که دنیا دیگه نمیتونه جایگزینی براش داشته باشه.پدر بزرگ علیرضا رو ندیدم.اینجا از ذکر عنوانش هم خودداری میکنم چون آدم سرشناسی بود.خالش میگفت پدر من تاریخ زنده بودو خوب مسلمه وقتی اینجور آدمها از این دنیا میرن جاشون خیلی خیلی کم میشه چون شاید کمتر جایگزینی بشه براشون پیدا کرد. یادمه روز بله برون خواهرم بردیا 2 ماهش بود و به خاطر مادربزرگش که نمیتونست از پله های بالا و پایین بره بله برون رو خونه اونها گرفتیم.من اولش خیلی ناراحت بودم که با بچه 2 ماهه سخته بیام و ...اما مادربزرگش چنان منو شرمنده کرد که الان که یادم میفته همش میگم آفرین به این همه درک و فهمش.وقتی رسیدم بهم گفت نگار جون اون اتاق مال شماست و بردیا هر وقت احساس کردی شیر میخواد یا از جمع خسته شده برو توی اون اتاق و وقتی رفتم توی اتاق دیدم تا حتی ملافه مخصوص نوزاد و لوسیون بدن بچه رو برام فراهم کرده که تو زمانی که خونشون هستم دچار سختی و کمبود نباشم.و البته آقا بردیا اون شب حسابی به ما حال دادن و اینقدر گریه فرمودند که من از اول تا آخر نتونستم از توی اون اتاق در بیام. یادمه تمام مدت اون شب من و مجید میخ کتابخونه بزرگ مادر بزرگش بودیم که توی همون اتاق بود به قول مجید آدم دلش میخواست روزها توی اون اتاق بشینه و کتاب بخونه. مادربزرگ علیرضا خدا رحمتت کنه که دیگه دنیا شبیه شماکم پیدا میکنه بردیا:"نه" مجید:مامان منه بردیا"نه مامان منه مجید :نه دیگه مامان رو بده مامان منه بردیا در حالیکه منو محکم بغل کرده سرم رو میذاره رو پاش و نازم میکنه و میگه لالایی پسر گلم.لالایی مامان گلم و ................ و من پخش زمین ....... اگر فکر میکنین عکسی به غیر از اون یکی دوتا عکس که تو آتلیه پالیم از بردیا انداختم خبری از عکس هست باید بگم شرمنده چون پسرک از همون اول از دوربین فرار کرد.فقط تونستم ازش فیلم بگیرم که اونم چون خیلی از دوستان تو اکثر فیلمها هستن قابل تو وب گذاشتن نیست.حالا سعی میکنم یکی از فیلمهاش که فقط خودش توش حضور داره رو آپلود کنم بردیا رفته روی میز ناهار خوری و مامان هرکاری کرده نیومده پایین.عمو علیرضا اومده به کمک مامان بردیا:"عمو گریه کن" علیرضا گریه کرده بردیا:عمو بر*ق#ٌص علیرضا انجام داده. بردیا"عمو حالا گریه کن و بر@ق#ص علیرضا نه دیگه عمو بیا بغلم توپ بازی کنیم ضمن توپ بازی علیرضا میاد سربه سر بردیا بذاره و آروم پاشو میذاره رو پای بردیا تا نتونه راه بره بردیا در حالیکه اخم کرده"عمو خیلی کار زشتیه بده" علیرضا کلی متعجب داشتم میبردمش کلاس.براش ماکارونی درست کرده بودم و چون خیلی دیرمون شده بود براش ریختم تو ظرف تا تو راه بخوره.به خاطر عجله پیاز داغ هام درشت شده بود. بردیا در حالیکه من دارم رانندگی میکنم. مامان مامان میگم بله پسرم بفرمایید.یک لحظه برگشتم ببینم چی میگه(البته ماشینها پشت ترافیک تقریبا متوقف بودن ها) بفرمایید.(پیاز داغش رو به من تعارف میکنه)نوش جان شما من جاااااااااااااان؟
این عکس رو به یاد پارسال گذاشتم
| Design By : Night Melody |


